تنگـه هرمـز و افول امپراتوری غرب و وظایف تاریخی ما
حسن رضایی
تنگه هرمز کلید نقشآفرینی ایران در نظم نوین جهانی و تغییر هندسه نظم جهانی، امروز دیگر حرف جدیدی نیست. آمارها و نشانههای این تغییر نظم، آنقدر وسیع و متعدد هست که دیگر کسی نتواند آن را انکار کند! واقعیت دیگری که اکنون تقریباً قاطبه تحلیلگران تحولات بینالمللی بر آن اتفاق نظر دارند، سرعت گرفتن تحولات در راستای عبور از نظم کهن و حرکت سریع دنیا به سمت پایدار شدن ستونهای نظمی جدید است. فارغ از اینکه سمت و سوی تحولات به کدام جهت میرود، همه در اصل وجود این تحول، اتفاق نظر
دارند.
خبر بد برای قدرتهای مسلط غربی اما این است که ظاهراً بهای این تغییر نظم، تغییر موقعیت مسلط چندین دههای آنها در عرصههای سیاسی، اقتصادی و نظامی خواهد بود. این البته حرف ما نیست و نظر خود اندیشمندان، اندیشکدهها و البته دولتمردان مطرح دنیای غرب است که طی سالهای اخیر بسیار تکرار شده است. ظاهراً پادشاه بیرحم و خونریزی که در فردای انقلاب صنعتی، میلیونها انسان را به بردگی گرفت، قتلعام کرد و استعمار نمود، خود نیز متوجه شده که تدریجاً باید رخت سلطنت از تن بهدر کند.
اسفندماه سال ۱۴۰۱ نتایج یک تحقیق از سوی اندیشکده «شورای اروپا در امور روابط خارجی» در رسانهها انتشار یافت که بر اساس آن، جنگ اوکراین به عنوان نقطه عطفی در ترسیم نظم جدید جهانی معرفی شده بود. بر اساس گزارش گاردین از نتایج این تحقیق، جنگ اوکراین ظاهراً غرب را متحد کرده است، اما نسبت به مابقی کشورهای جهان شکاف گستردهتری به وجود آورده است که میتواند خطوط یک نظم جهانی جدید را در آینده نمایندگی کند. در بخشی از این گزارش آمده است که دستاندرکاران این تحقیق از اینکه افکار عمومی و دولتها در کشورهایی مانند هند و ترکیه کاملاً در کنار غرب و روبهروی روسیه نایستادهاند، اظهار تعجب میکنند! مارک لئونارد، مدیر اندیشکده و یکی از نویسندگان گزارش، در اظهارنظری که بر مبنای این مطالعه انجام شده میگوید: «پارادوکس جنگ اوکراین این است که هرچند غرب را متحدتر کرده، اما نفوذش را در جهان کمتر از هر زمان دیگر کرده است!»
افول امپراتوری غرب، واقعیتی که باید دید!
امروز سؤالی که در بین کارشناسان مطرح است این است که آیا دوران تسلط غرب بر دنیا به پایان خود نزدیک شده است؟ یک کارشناس مسائل سیاسی در پاسخ به این سؤال به گزارشگر روزنامه کیهان میگوید: «از این منظر، تنهایی عجیب آمریکا در سطوح سیاسی و افکار عمومی طی جنگ تجاوزکارانه بر علیه ایران عزیز و مقتدر، اکنون باید تعجب مدیر اندیشکده «شورای اروپا در امور روابط خارجی» را به حد اعلا رسانده باشد! خاصه آنکه همه اینها با فحاشیهای روزانه و تمامنشدنی دونالد ترامپ به اروپا، ناتو و دیگر متحدان آمریکا به دلیل همراهی نکردن آنها با آمریکا در باز کردن تنگه هرمز همراه شده است. خوب یا بد، واقعیت همین است که دوران تسلط غرب بر دنیا به پایان خود نزدیک شده و دیگران، همچون گذشته، خود را موظف و مکلف به رفتار بر اساس خوشامد اربابان غربی نمیدانند؛ حتی اگر آن ارباب، اسمش آمریکا
باشد.» وی تصریح میکند: «اکنون غربیها یا این مسئله را میپذیرند یا دوباره همین مسئله را میپذیرند! ظاهراً راه دیگری در پیش نیست! در واقع، تغییر پارادایم قدرت در جهان جدید و سربرآوردن قدرتهای نوظهور در رقابت با آمریکا، خطر بالقوهای بود که از فردای فروپاشی شوروی و ظهور جهان تکقطبی، یکهتازی ایالات متحده را در سطح بینالملل تهدید میکرد. دولتمردان آمریکایی و متحدان اروپایی آنها اما کمتر چنین تصوری داشتند و گذر زمان را نه در مقابل خود که کاملاً هماهنگ با منافع و سلطه غرب تصور میکردند.»
این کارشناس مسائل سیاسی ادامه میدهد: «خلق نظریه «پایان تاریخ» محصول همین رویکرد خوشبینانه و خواب خرگوشی تئوریک پس از پایان جنگ سرد است. در میانه سر و صدای این نظریه که با مذاق خودبرتربین غربیها سازگارتر بود، اما بودند کسانی که نظر دیگری داشتند. مثلاً پاسکال بونیفاس، استاد حقوق بینالملل در مؤسسه مطالعات سیاسی پاریس و تحلیلگر ارشد سیاسی در کتاب «درک جهان» خود مینویسد: «جهان تغییر کرده است ... دیگر کاپیتانها آن را رهبری نمیکنند و دوران آن جهانی که گفته میشد آمریکا آن را هدایت میکند گذشته است. عصر ما تنها آغاز پایان دوره رهبری آمریکا در دنیا نیست، بلکه ابتدای انتهای سیطره نظام غرب به معنای کامل آن شامل آمریکا و اروپا بر دنیاست. این جهان غرب آنچنان که از ابتدای قرن ۱۹ اعمال قدرت میکرد، دیگر به تنهایی قادر نیست اراده خود را بر همه کشورهای دنیا تحمیل کند.»
نظم کهن فرو میپاشد؛ از جنگ اوکراین تا نبرد هرمز
همه اینها را اما امروز دیگر لازم نیست در کتابها خواند. ما داریم اینها را زندگی میکنیم و جهان دارد تحقیر مداوم غرب به عنوان قدرت مسلط در پسای جنگ جهانی دوم را بعینه مشاهده میکند. از جنگ اوکراین تا جنگ هرمز.
محمدی، یک کارشناس مسائل سیاسی، در همین زمینه میگوید: «پس از پایان جنگ جهانی دوم، آمریکا با تبلیغات فراوان تلاش میکرد خود را به عنوان رهبر بلوک غرب و حامی آنها معرفی کند. از این رو با تحمیل قراردادهای مختلف، این کشورها را برای پذیرش نظامیان آمریکایی در خاک خود و همچنین خرید تسلیحات آمریکایی تحت فشار قرار دادند. با این حال، عدم مداخله مؤثر آمریکا در بحران اوکراین این پیام را به دیگر کشورهای متحد آمریکا میدهد که این کشور دوست و حامی قابل اعتمادی نیست و باید در روابط خود با این کشور تجدید نظر کنند. از سوی دیگر، انفعال آمریکا در برابر حمله روسیه به اوکراین به این معنی است که این ابرقدرت دچار ضعف شده و در نتیجه باید در نظمی که تحت تأثیر معادلات پس از جنگ دوم شکل گرفته، تجدید نظر کرد.»
با این اوصاف، در گل گیر کردن آمریکا و ترامپ در تنگه هرمز را باید صورت عینیتیافته این تحلیلهای کارشناسی درباره تغییر نظم جهانی و سقوط آمریکا از جایگاه ابرقدرتی خویش دانست. درواقع، تحولات امروز جهان، تصدیقی بر سخن تحلیلگرانی است که طی دهههای اخیر از جهان پساآمریکایی سخن گفته و به واقعی بودن آن اشاره کردهاند. از آن جمله، فرید زکریا، تحلیلگر برجسته آمریکایی است که در کتابی با همین نام - «جهان پساآمریکایی» - با اشاره به اهمیت دورانساز بودن عصر حاضر مینویسد: «جهان ظرف ۵۰۰ سال گذشته شاهد سه جابهجایی ساختاری در قدرت بوده است که حیات بینالمللی و سیاست، اقتصاد و فرهنگ آن را دگرگون کرده است. اولین جابهجایی پیدایش جهان غرب بود. فراگردی که در قرن پانزدهم آغاز و در اواخر قرن هجدهم شتابی خارقالعاده یافت و «مدرنیته» را به وجود آورد و موجب تسلط سیاسی ملل غربی و تداوم آن شد. دومین جابهجایی که در سالهای پایانی قرن هجدهم رخ داد، ظهور ایالات متحده آمریکا بود که بلافاصله بعد از صنعتیشدن به قدرتمندترین کشور بعد از امپراتوری روم و احتمالاً قدرتمندتر از مجموع کشورهای دیگر مبدل شد.» به اعتقاد او اینک جهان در سومین دوره جابهجایی بزرگ قدرت در عصر مدرن قرار دارد که میتوان آن را «خیزش دیگران» نامید.
روایت نشریه آمریکایی از اهمیت تاریخی تنگه هرمز
در این چرخش عظیم بردارهای قدرت جهانی، منطقه استراتژیک تنگه هرمز، خواهناخواه نقشی حیاتی خواهد داشت. در همین راستا، اواخر مردادماه سال جاری، نشریه آمریکایی «فارن افرز» در تحلیلی به قلم مارک لئونارد، با اشاره به مسئله تنگه هرمز، هشدار میدهد که نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا دیگر صرفاً با بحران مواجه نیست، بلکه عملاً در حال فروپاشی است!؛ نظمی که پس از دههها گسترش، اکنون نهتنها از سوی رقبایی مانند چین و روسیه به چالش کشیده میشود، بلکه حامی اصلی آن، یعنی آمریکا، نیز دیگر تمایلی به پرداخت هزینههای حفظ آن ندارد. نویسنده این تحلیل، برای توصیف وضعیت کنونی از استعارهای برگرفته از بازار مسکن چین استفاده میکند. او به ساختمانهای نیمهکاره و رهاشدهای اشاره میکند که پس از بحران مسکن چین، برخی شهروندان ناچار شدند در آنها سکونت کنند و با استفاده از امکانات باقیمانده، راهی برای ادامه زندگی پیدا کنند. چینیها این ساختمانها را «لانوی لو» یا «ساختمانهای دمفاسد» مینامند؛ پروژههایی که زمانی قرار بود به سرانجام برسند، اما در میانه راه متوقف شدند. به اعتقاد لئونارد، نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا نیز اکنون به چنین وضعیتی رسیده است.
وی معتقد است که این نظم هیچگاه بهطور کامل از سوی چین و روسیه پذیرفته نشد و قدرتهای متوسط نیز بهتدریج نسبت به آن ناراضی شدند. مهمتر از همه، مردم آمریکا نیز دیگر علاقهای به تأمین هزینههای نقش جهانی کشورشان ندارند و در شرایطی که واشنگتن عقب مینشیند، قدرت دیگری نیز برای برعهده گرفتن این نقش آماده نیست.
نقطه کانونی تحلیل نویسنده مقاله، بر این گزاره قرار گرفته است که واشنگتن دیگر توان جلوگیری از همه درگیریها یا تضمین جریان آزاد تجارت در سراسر جهان را ندارد. نویسنده برای اثبات این ادعا به جنگ ایران اشاره میکند و نکتهای را مطرح میکند که برای ارزیابی جایگاه آمریکا در نظم جهانی اهمیت ویژهای دارد: آمریکا حتی نتوانست تنگه هرمز را پس از بسته شدن آن توسط ایران بازگشایی کند؛ آن هم در شرایطی که ایران از نظر نظامی بهشدت تحت فشار قرار گرفته بود.
تحلیلگر فارن افرز تنگه هرمز را بخشی از یک تحول بزرگتر میداند: انتقال قدرت از توان نظامی صرف به کنترل گلوگاهها! و در ادامه مینویسد: در جهان جدید، قدرت فقط با تعداد ناوهای هواپیمابر، جنگندهها یا اندازه اقتصاد سنجیده نمیشود؛ بلکه کشوری قدرتمندتر است که بتواند مسیرهای حیاتی انرژی، فناوری، تجارت و تأمین کالا را کنترل یا مختل کند.
واقعیت این است که پایداری عظیم ملت بزرگ ایران در جریان جنگ تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل، ارزیابی تحلیلگران و دولتمردان جهان نسبت به توان واقعی غرب را با چالش جدی روبهرو کرده است. تلنگری که بهمراتب بزرگتر از شوک جنگ اوکراین بوده و به گمانههای تغییر نظم جهانی طی دهههای اخیر، صورت عینی بخشیده است. عدم درک این موقعیت تاریخی و بیارزش تلقی کردن موقعیت استراتژیک ایران در کنترل آمدوشد در تنگه هرمز، میتواند صدمات جبرانناپذیری بر بدنه منافع ملی کشورمان در پی داشته باشد.
علیاکبر عباسی، کارشناس مسائل سیاسی، در همین زمینه به گزارشگر کیهان میگوید: «حرف زدن از معامله تنگه هرمز با مسائلی چون رفع تحریمهای غرب، سرابی خطرناک و نابخردانه است که میتواند دشمن را برای تسلط کامل بر کل ایران به طمع بیندازد. در پیش گرفتن چنین رویکردی میتواند مجدداً دشمن را دچار خطای محاسباتی کرده، رؤیای شکست و فروپاشی کامل ایران را در ذهن او پروار کند. ایران اکنون در موقعیتی است که میتواند با در اختیار داشتن تنگه هرمز هر نوع تحریمی را با اعمال فشار بر تحریمکنندگان در گلوگاه تنگه هرمز خنثی کند. کدام عقل سلیمی است که بگوید با وجود بدعهدیهای تاریخی و مکرر غرب، ایران باید این امتیاز نقد را به وعدههای نسیه غرب بفروشد و در آن صورت، چه تضمینی برای عدم حمله مجدد آنها به کشور عزیزمان وجود دارد؟»