غرب و اختراع حزب نازی!(نگاه)
امینالاسلام تهرانی
۱ سپتامبر ۱۹۳۹ (۱۰ شهریور ۱۳۱۸) روزی است که ارتش آلمان نازی بدون اعلام جنگ رسمی به خاک لهستان یورش برد و جنگ جهانی دوم در اروپا آغاز شد. در ساعات اولیه صبح، ناو جنگی شلسویگ- هولشتاین به پایگاه وسترپلاته آتش گشود و نیروهای زمینی و هوائی آلمان با تاکتیک بلیتزکریگ مرزها را درنوردیدند. این حمله که با بهانههای ساختگی و عملیاتهای دروغین همراه بود، بهسرعت به نماد تجاوز آشکار نازیها تبدیل شد. دو روز بعد، در ۳ سپتامبر ۱۹۳۹ (۱۲ شهریور ۱۳۱۸)، بریتانیا و فرانسه اعلام جنگ کردند، اما این اعلام بیشتر نمایشی بود تا عملی. غرب اینجا نیز ترجیح داد لهستان به دست هیتلر بیفتد تا زمان بیشتری برای آمادهسازی خود بخرد.
روایت غالب غربی این روز را نقطه شروع فاجعهبارترین جنگ تاریخ معرفی میکند. کتابهای درسی، مستندها و یادبودهای رسمی در اروپا و آمریکا همواره بر جنایت هیتلر و فروپاشی نظم بینالمللی تأکید دارند. این برجستهسازی البته درست است؛ تجاوز آلمان به کشوری مستقل، نقض آشکار حقوق بینالملل و آغاز زنجیرهای از کشتار و ویرانی بود که میلیونها نفر را به کام مرگ کشاند. با این حال، همین روایت درست اما گزینشی، بخشی از الگوی دائمی غرب است که تنها آن بخش از تاریخ را برجسته میکند که منافع و تصویر اخلاقیاش را تقویت کند و بقیه را به حاشیه میراند.
اما همین روایت، در سکوتی معنادار، نقش قدرتهای غربی در آمادهسازی بستر این فاجعه را به حاشیه میراند. پیمان ورسای ۲۸ ژوئن ۱۹۱۹ (۷ تیر ۱۲۹۸) که پس از جنگ جهانی اول بر آلمان تحمیل شد، نه فقط غرامتهای سنگین و محدودیتهای نظامی، بلکه بندی رسمی به نام «گناه جنگ» را بر ملت آلمان تحمیل کرد. این تحقیر ملی، همراه با بحران اقتصادی و تورم افسارگسیخته، زمین حاصلخیزی برای رشد نازیسم و شعارهای انتقامجویانه هیتلر فراهم آورد. غرب که خود معمار این پیمان بود، با تحقیر یک ملت، حقوق و کرامت آن را قربانی منافع کوتاهمدت قدرتهای پیروز کرد و بعداً از نتایجش شگفتزده شد. آنها در واقع بدون آنکه بدانند یکی از مخترعین حزب نازی بودند!
قدرتهای غربی که خود معمار این پیمان بودند، سالها با سیاست مماشات، تجاوزات اولیه آلمان را نادیده گرفتند یا حتی تشویق کردند. اشغال منطقه غیرنظامی راینلند در ۱۹۳۶، الحاق اتریش در ۱۹۳۸ و سپس تجزیه چکسلواکی در توافق مونیخ ۳۰ سپتامبر ۱۹۳۸ (۸ مهر ۱۳۱۷)، همگی با سکوت نسبی یا رضایت تلویحی لندن و پاریس همراه بود. منطق «صلح در زمان ما» در عمل به معنای قربانی کردن کشورهای کوچکتر برای حفظ منافع کوتاهمدت قدرتهای بزرگ بود. این همان الگوی تکراری غرب است که حقوق ملتها را هرگاه با منافعش در تضاد باشد، بیرحمانه زیر پا میگذارد.
تضمینهایی که بریتانیا و فرانسه به لهستان دادند نیز بیشتر جنبه نمایشی داشت تا عملی. وقتی حمله آغاز شد، دو قدرت غربی اعلام جنگ کردند اما هیچ عملیات نظامی جدی برای کمک به ورشو انجام ندادند. جنگ به «جنگ دروغین» معروف شد؛ ماهها سکوت در جبهه غربی در حالی که لهستان زیر چکمههای ارتش آلمان له میشد. این رفتار بار دیگر نشان داد که غرب تنها زمانی از حقوق دیگران دفاع میکند که مستقیماً به منافع خودش گره خورده باشد؛ در غیر این صورت، حقوق را قربانی میکند و تماشا میکند.
کمتر در روایت رسمی غربی به این واقعیت اشاره میشود که تنها هفده روز پس از حمله آلمان، در ۱۷ سپتامبر ۱۹۳۹ (۲۶ شهریور ۱۳۱۸)، ارتش سرخ شوروی نیز از شرق به لهستان یورش برد. این اقدام بر اساس پروتکل سری پیمان مولوتوف- ریبنتروپ انجام شد، پیمانی که دو قدرت تمامیتخواه، اروپای شرقی را میان خود تقسیم کرده بودند. لهستان نه فقط قربانی نازیها، بلکه قربانی توافق دو دشمن ایدئولوژیک شد که غرب در آن مقطع ترجیح داد یکی را نادیده بگیرد، چون منافعش ایجاب میکرد.
تقسیم لهستان میان آلمان و شوروی، واقعیت تلخی است که در بسیاری از روایتهای غربی به حاشیه رانده میشود. تمرکز انحصاری بر جنایات نازیها، نقش شوروی در اشغال و سرکوب بخش شرقی کشور را کمرنگ میکند. این گزینش تاریخی، نه از سر بیاطلاعی، بلکه ناشی از ملاحظات سیاسی پس از جنگ و نیاز به ساختن روایت سادهشدهای از «خیر در برابر شر» بود. غرب بار دیگر نشان داد که تاریخ را نه برای حقیقت، بلکه برای خدمت به منافع دائمی خود باز مینویسد.
استاندارد دوگانه در اینجا آشکار میشود: تجاوز آلمان بهحق محکوم میشود، اما شرایطی که غرب خود با تحقیر آلمان و سپس مماشات ایجاد کرد، کمتر مورد بازجُستن قرار میگیرد. سکوت در برابر تجاوزات اولیه و سپس همکاری عملی شوروی در نابودی لهستان، در حافظه جمعی غرب جای کمتری یافته است.
تاریخ بهجای آنکه آینهای تمامنما باشد، به ابزاری برای توجیه جایگاه اخلاقی امروز تبدیل شده است، ابزاری که همیشه حقوق را پیش پای منافع قدرتهای غربی تفسیر و حتی قربانی میکند.
این شیوه روایت، تنها به گذشته محدود نمیماند. وقتی قدرتهای غربی امروز از «نظم مبتنی بر قواعد» سخن میگویند، یادآوری ۱ سپتامبر ۱۹۳۹ (۱۰ شهریور ۱۳۱۸) نشان میدهد که قواعد چگونه گاه انتخابی اعمال میشوند. لهستان در ۱۹۳۹ هم قربانی تجاوز نظامی بود و هم قربانی محاسبات ژئوپلیتیک قدرتهایی که مدعی دفاع از آن بودند. این الگو همچنان زنده است: حقوق ملتها تنها تا جایی محترم شمرده میشود که با منافع غرب همخوانی داشته باشد.
یادآوری صادقانه این روز، نه انکار جنایات نازیهاست و نه توجیه آن جنایتهای فاجعهبار. بلکه دعوت به نگاهی است که مسئولیت تاریخی را یکسویه ننویسد و بپذیرد که غرب همیشه حقوق را پیش پای منافع خود قربانی کرده است. تنها با پذیرش این واقعیت تلخ است که میتوان از تکرار الگوهای مشابه در آینده جلوگیری کرد، الگوهایی که در آن منافع قدرتهای بزرگ، بار دیگر کشورهای کوچکتر را به میدان بازی و قربانی تبدیل میکند.