اربعین را از زبان عراقیها بشنویم
اربعین را شاید بتوان از پشت قاب عکسها، میان خیل جمعیت و در میان پرچمهایی که در مسیر نجف تا کربلا به اهتزاز درآمدهاند، روایت کرد؛ اما اربعین، وقتی از زبان مردمی شنیده میشود که سالهاست در این مسیر نفس کشیدهاند و خانه و زندگی خود را به روی زائران حسین(ع) گشودهاند، رنگ و بوی دیگری پیدا میکند.
در مسیر نجف تا کربلا، به سراغ عراقیهایی رفتم که هر یک به نوعی میزبان زائران بودند؛ موکبدارانی که با تمام توان، آنچه دارند در طبق اخلاص میگذارند؛ از یک لیوان آب و یک وعده غذا گرفته تا جایی برای استراحت و لبخندی که خستگی راه را از تن زائر بیرون میکند. پای صحبتشان که مینشینی، میبینی اربعین برای آنان تنها چند روز از تقویم نیست؛ بخشی از زندگی و هویتشان است.
با آنان از اربعین، امام حسین(ع)، مهماننوازی، موکبداری و حالوهوای مسیر نجف تا کربلا گفتوگو کردم. هر کدام خاطرهای داشتند و نگاهی متفاوت؛ اما در میان همه حرفها، یک نقطه مشترک وجود داشت: عشق به حسین(ع)، مرز نمیشناسد.
سیدمحمد مشکوهًْ الممالک
در مسیر مشایه، مردی با نام «کمال مهدی الزغیبی» است که با تقدیم باغش به موکب زائران سیرجان و کرمان، مرزهای میزبانی را جابهجا کرده است. او که شش سال است میزبان برادران ایرانی است، جمهوری اسلامی را «دژ محکم و نفوذناپذیر اسلام» میبیند که در برابر پروژههای توسعهطلبانه صهیونیسم ایستاده است. کمال مهدی، در حالی که از فقدان رهبر شهید میگوید، عشق به اهلبیت(ع) را تنها نیرویی میداند که میتواند ایران و عراق و یمن را در برابر قدرتیهای بزرگ متحد کند؛ تا جایی که در پایان گفتوگو، با لحنی استوار، اعلام میکند که در صورت وقوع جنگ زمینی، او و دوستانش در خطمقدم دفاع از جمهوری اسلامی خواهند بود.
میزبانی از سر عهد و وفاداری
بنده کمال مهدی الزغیبی هستم، صاحب این باغ. حدود شش سال پیش، افتخار یافتم که میزبان موکب «سیدالشهدا» باشم؛ موکبی که با مدیریت شیخ حسن خدامی و حاج رمضان، با تمام وجود در خدمت زائران جمهوری اسلامی است. ما این خدمت را نه یک لطف، بلکه عهدی با خداوند و امام حسین(ع) میدانیم تا روز ظهور امام زمان(عج) این مسیر را ادامه دهیم.
وقتی خبر شهادت امام شهید، سید علی خامنهای را شنیدیم، چنان تکانی خوردیم که گویی دوباره صدای امام حسین(ع) در کربلا بلند شده و فریاد میزند: «هل من ناصر ینصرنی؟». ما پیشبینی میکردیم که به این کیان اسلامی حمله شود، زیرا ایران پرچم شیعه را برافراشته نگه داشته و هر روز شاهد قربانی دادن و ویرانی زیرساختهای این کشور هستیم؛ اما میدانیم که تمام اینها به خاطر حفظ اسلام است.
من هر روز در اخبار میبینم که چه بر سر ایران، لبنان و یمن میآید. شاید برای برخی عجیب باشد، اما من این رنجها را «مالیات شیعه بودن» میدانم؛ همان ابتلایی که امام صادق(ع) به شیعیانش بشارت دادند. عشق به امام حسین(ع) آسان نیست و هر کس در این راه باشد، باید آماده آزمونهای سخت باشد.
قائد شهید ما، خود را در راه خدا و اسلام قربانی کرد تا این راه زنده بماند. ما از خداوند میخواهیم این قربانی را در راه خودش بپذیرد و او را در روز قیامت، شفیع ما قرار دهد. ما بر این عهد پایداریم و با ایمان نهادینه شده در جان و دل، در برابر هر قدرت بزرگی میایستیم.
دژ محکم اسلام در برابر پروژه صهیونیسم
پروژه صهیونیسم در اساس، یک پروژه توسعهطلبانه است که میخواهند از نیل تا فرات و حتی ایران اسلامی را در بر بگیرد. اما جمهوری اسلامی این پروژه را ناکام گذاشت و در همان نقطه شکلگیریاش، با آن مبارزه کرد. ایران امروز، دژ محکم و نفوذناپذیر اسلام است؛ کشوری که پیشگام است و از مقاومت جهان اسلام حمایت می کند.
من به برادران ایرانی میگویم: شما تنها نیستید. ما منتظر یک اشاره شما هستیم؛ اگر جنگ زمینی رخ دهد، ما در خطوطمقدم دفاع از اسلام و مسلمانان و جمهوری اسلامی خواهیم بود. ما میبینیم که دنیا شاهد تشییعی بینظیر برای رهبر شهید بود و این شکوه، نتیجه همین پیوند قلبی است. هرچه اتفاق بیفتد، ما بر این پیمان دشمنی با باطل پایدار میمانیم.
بیعت با حقیقت و امید به پیروزی
ما با آیتالله سید مجتبی خامنهای بیعت میکنیم و بر این بیعت پایداریم. ما میدانیم که این جنگ، جنگ حق و باطل است، درست مانند همان جنگی که هزار سال پیش در کربلا اتفاق افتاد. همان روزها، باطل گمان میکرد پیروز شده است، اما امروز میبینیم که نام حسین(ع) باقی ماند و یزید محو شد.
ما امروز نیز با همان ایمان میگوییم که هرچند دشمنان، از آمریکا گرفته تا رژیمهای عربی، علیه ما متحد شدهاند، اما ما پیروزیم. امیدواریم روزی برسد که جمهوری اسلامی و امت مسلمان، شاهد پیروزی بزرگ بر امپریالیسم و یهودصفتان باشد. تا آن روز، این باغ و این قلبها، در خدمت زائرانی است که برای امام حسین(ع) از هر چیزی گذشتند.
روایت استاد دانشگاه کربلا
از اقتصاد و اجتماع اربعین
در میان هزاران خانه و موکبی که درهایشان را به روی زائران گشودهاند، خانهای است که علاوه بر گرمی میزبانی، بوی دانش و اندیشه میدهد. خانم دکتر «سمانه عزیز الساعدی»، استادیار دانشگاه کربلا در دانشکده مدیریت و اقتصاد، ۱۳ سال است که منزل کوچک خود را در اختیار زائران قرار داده است. او که اربعین را یک «پروژه نهضتی متکامل» میبیند، از زاویه تخصصی خود به این اجتماع عظیم مینگرد؛ جایی که در آن، وحدت ملل، نقش اجتماعی زنان و تکاپوی اقتصادی، همگی در خدمت یک هدف والاتر، یعنی تکریم سیدالشهدا(ع)، گره خوردهاند.
«الحسین یجمعنا»
من به عنوان یک استاد دانشگاه، تلاشهای فرهنگی برادران موکب «عطش» را ارج مینهم. اینکه میبینیم زائرانی از کشورهای مختلف از جمله ایران، پاکستان و هند در کنار هم جمع شدهاند، تجلی واقعی این حقیقت است که «الحسین یجمعنا»؛ یعنی امام حسین(ع) مایه وحدت ماست. این مراسم، یکی از درخشانترین مظاهر وحدت بینالمللی است که نشان میدهد حقیقت دین و عشق، هرگونه مرز جغرافیایی و تفاوتهای ملی را کنار میزند تا همه در یک مسیر، یک هدف و یک خانه مشترک گرد آیند.
امتداد راه زینب(س)
یکی از مطالبی که بسیار به آن اهمیت میدهم، نقش زنان در زیارت اربعین است. حضور زنان در این مسیر، ادامه همان راهی است که سالها پیش حضرت زینب(س) در ایام اسارت از شام تا کربلا آغاز کردند. ایشان نهتنها پناه خانواده بود، بلکه نقش رسانهای و اجتماعی بینظیری را ایفا کرد تا حقیقت عاشورا برای دنیا فاش شود.
من هم به عنوان یک زن و یک استاد دانشگاه، ۱۳سال است که در منزل کوچکم در خدمت زائرین هستم. میخواهم بگویم که زن در جامعه نقش بسیار مهمی دارد؛ برعکس رویکرد غرب که سعی میکند نقش زن را در خدمت به جامعه کمرنگ کند. امروز در اربعین میبینیم که زنان در نقشهای مختلف از خبرنگاری و پرستاری گرفته تا خانهداری و میزبانی، فعالترین نقشها را ایفا میکنند و نشان میدهند که خدمت به جامعه، بخشی از تکامل و هویت زن است.
پایانی بر یک سفر؛ آغاز یک نهضت
در پایان میخواهم بگویم که زیارت اربعین، تنها یک مراسم مذهبی ساده نیست، بلکه یک پروژه نهضتی متکامل است. این نهضت توانسته است میان بعد دینی(اعمال زیارت)، بعد اقتصادی(روند گردشگری و تجارت) و بعد اجتماعی(همبستگی ملل و نقش زنان) جمع برقرار کند.
من خوشحالم که خانه من، هر چند کوچک، در زمان تشییع و مراسم در خدمت مردم بود و هست. باور دارم که هر کس در این مسیر گامی بردارد، در حقیقت گامی به سوی تکامل انسانی برداشته است. اربعین به ما میآموزد که چگونه میتوان در عین تکثر و تنوع، در یک نقطه واحد به نام «عشق به حسین(ع)» متمرکز شد و دنیا را با نگاهی متفاوت دید.
در مسیر پدر
علی هاشمی هستم، خادم موکب هیئت احبابالزهرا(س) حدود ۱۸ سال است که هر سال در مسیر نجف تا کربلا میزبان زائران ام. خدمت به زائران، در واقع همان محبت به امام حسین(ع) است. من این راه را از پدرم یاد گرفتم و امسال در ادامه همان مسیر هستم. برای ما، خدمت به زائران با هر ملیتی یکسان است؛ هر کس وارد موکب میشود، او را دوستدار امیرالمؤمنین(ع) میبینیم.
خدمت ما فقط محدود به موکب نیست؛ خانه ما نیز محل اسکان زائران ایرانی است و تمام اهل خانه با عشق به آنها خدمت میکنند. این عشق چنان در زندگی ما ریشه دوانده که هر وقت به خانه میروم و زواری همراه من نیست، همسرم با محبت میگوید: «برو و زائر به خانه بیاور». برای من، شیرینترین لحظات، همان کارهای سادهای است که در خفا انجام میدهم؛ اینکه زیر پای زائران را جارو بزنم یا محیط را تمیز کنم. مدیریت خوب است، اما خادمی کردن واقعی، در همین کارهای کوچک نهفته است.
از فداکاریهای عراقیها تا یاد شهدای اسپایکر
وقتی به مردم عراق نگاه میکنم، یاد اخلاص میافتم. دیدهام که برای تأمین هزینههای پذیرایی، هرچه دارند را نثار میکنند و هیچ ملالی هم ندارند. ما هم در موکب سعی کردیم هر طور شده خدمت کنیم، حتی در زمانهایی که مجبور شدیم برای تأمین هزینهها وام بگیریم.
این موکب برای ما تنها جای پذیرایی نیست، بلکه یادگار شهداست. ما از این موکب، دو شهید تقدیم کردیم که در منطقه اسپایکر به دست داعش به شهادت رسیدند. ما عکسهای آنها را داریم و نامشان را میان زائران توزیع میکنیم تا همه بدانند که راه اربعین، راه شهادت و ایثار است. بزرگترین برکت این سالها برای ما، این است که هر سال جوانان بیشتری به این جمع اضافه میشوند و عشق به خدمت در قلب نسل جدید ریشه میزند.
پیوندی با رهبر شهید
هر سال وقتی روز جمع کردن موکب میرسد، همه ما با هم گریه میکنیم؛ چون جدایی از فضای اربعین سخت است. اما غم بزرگتری هم در دل ماست. به یاد میآورم وقتی خبر شهادت رهبر شهید را شنیدم، سحر بود. در خانه چنان گریه کردم که نفسم بند آمده بود و همسرم متوجه حالم شد و کمکم کرد. آن لحظه، تمام وجودم لرزید. بعدها در مراسم تشییع ایشان در تهران و مشهد حضور یافتم و دیدم که چگونه میلیونها انسان با یک درد مشترک متحد شدهاند.
دعا میکنم جمهوری اسلامی ایران پابرجا بماند و تمام شیعیان پیروز باشند. ما میدانیم که دشمنان هرچه کردند تا ما را جدا کنند، اما تشییع رهبر شهید نشان داد که ما یک ملت واحد هستیم و پرچم این انقلاب را با افتخار به دست امام زمان(عج) خواهیم رساند.
اگر امام حسین(ع) از مقابل موکب ما عبور کند، تنها یک درخواست دارم و آن «شفاعت» است. تمام این زحمات، این بیخوابیها از اول ماه صفر و نصب خیمهها و این تلاشها تنها به این امید است که یک نگاه از سوی ایشان داشته باشیم.
پیام من به برادران و خواهران ایرانی این است: «استوار بمانید و غصه نخورید، شما پیروز خواهید شد». ما معتقدیم که مصیبت امام حسین(ع) چنان عظیم بود که امروز تبدیل به نقطه اجتماع تمام مسلمانان شده است و همین اتحاد، ضامن نجات ما در پیشگاه خداوند است.
از کلاس درس تا خط مقدم
علی هاشم، فرزند منطقه حیالعامل عراق و عضو هیئت احبابالزهرا(س) هستم. در ۱۸سالگی بود که تصمیم گرفتم درس را رها کنم و به جبهه بروم. انگیزهام ساده بود: دفاع از دین، عقیده و مردمم. خانوادهام با تصمیم من مخالف نبودند و در این راه کمکم میکردند. چهار سال، از ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷، در عملیاتهای سخت حشدالشعبی حضور داشتم و در مناطق مرزی الانبار و صلاحالدین جنگیدیم.
تلخترین لحظات زندگیام، زمانی بود که نزدیکترین دوستانم را از دست دادم. هرگز شهید «شاکر» را فراموش نمیکنم. به یاد دارم دوستم در کنارم بود که ناگهان مجروح شد؛ اصابت ترکش به چشمها، بینی و سرش، صحنهای بود که هر بار به آن فکر میکنم، قلبم به درد میآید. در یک عملیات دیگر، بمب کنار جادهای منفجر شد و من مجروح شدم. جراحتهای پا و دستم ماندگار شد، اما هرگز پشیمان نیستم؛ اگر دوباره به عقب برگردم، باز هم همان مسیر را انتخاب میکنم.
حشدالشعبی؛ نمادی از استقلال
حشدالشعبی تنها یک نیروی نظامی نیست، بلکه نمادی از استقلال است. یکی از دلایل اصلی حملات آمریکا به ما این است که حشدالشعبی تنها گروه نظامی در عراق است که مشاوران خارجی ندارد و تنها با مشاوران ایرانی و لبنانی همکاری میکند؛ چیزی که آمریکا هرگز آن را نمیپذیرد. آنها میخواهند با پراکنده کردن ما و تحریک برخی جناحها، میان ما تفرقه بیندازند.
بسیار سخت است وقتی میبینم پس از پایان جنگ، نگاه برخی از مردم نسبت به ما تغییر کرده است. ما برای نجات آنها جنگیدیم و اکنون شنیدن حرفهای ضد حشدالشعبی برای ما آزاردهنده است. توصیه من به جوانان عراقی این است که فریب حرفهای سعودیها را نخورند و بدانند که حشدالشعبی سپر دفاع از دین و وطن آنهاست.
در سایه ابومهدی المهندس و حاج قاسم
من در زندگیام تنها از یک نفر اثر پذیرفتم و او ابومهدی المهندس بود. ایشان برای من الگو بود. شهادت ایشان و حاج قاسم سلیمانی، ضربهای سخت و ضرری بزرگ برای ایران، عراق و سوریه بود. این دو سردار، محور اتحاد ما بودند.
من با نیروهای سپاه پاسداران ارتباط و همکاری داشتم و دیدم که چگونه ایمان و تدبیر در کنار هم قرار میگیرد. اکنون که دیگر در خطمقدم نیستم، میخواهم درسم را ادامه دهم تا بتوانم از راه علم نیز به جامعهام خدمت کنم. اما آرزوی قلبیام هر روز همان است: شهادت. دوست دارم مانند آن همه رفقای عزیزم، در راه خدا شهید شوم.
میراث پدر در مسیر اربعین
سامی عبد شامل هستم. به یاد دارم وقتی پدرم شهید شد، تنها ۱۲ سال داشم. پدرم در منطقه مردی سرشناس و خیرخواه بود؛ حسینیه داشت و در روزگاری که زیارت برای ما دشوار و خطرناک بود، خودش زائران را سازماندهی میکرد و آنها را به زیارت میفرستاد. او معتقد بود جنگ بین دو گروه شیعه حرام است و هرگز نمیپذیرفت با برادران دینیاش بجنگد. به همین خاطر، هدف رژیم بعث قرار گرفت. او را گرفتند و بدون آنکه فرصتی برای وصیت داشته باشد، اعدام کردند. بعدازظهر همان روز، نامهای برای ما آمد که تنها یک جمله در آن بود: «بیایید جسد پدرتان را ببرید.» پدرم عمود خانه بود؛ ستونی که تمام زندگی ما را نگه داشته بود. هرچه سالها میگذرد و من پیرتر میشوم، جای خالی او بیشتر حس میشود.
اگر امروز من و برادرانم مردانی مستقل و باایمان هستیم، مدیون مادری هستیم که برای ما هم مدرسه بود و هم دانشگاه. مادرم در روزهای سخت، برای اینکه ما را بزرگ کند و گرسنه نمانیم، رب گوجه میفروخت. او در دوران سخت حکومت صدام، جسارت و ایمان را به ما یاد داد. ما در خانه، پنهانی سینه زنی میکردیم تا یاد بگیریم عشق به امام حسین(ع) را در سختترین شرایط هم حفظ کنیم.
داییام هشدار میداد که مراقب باشیم تا صدام ما را نبرد و اعدام کند، اما ایمان مادرم قویتر از ترس بود. همان مادر، سالها بعد تصمیم گرفت «موکب حامی شریعه» (موکب حضرت عباس) را تأسیس کند تا خدمت به زائران، راهی برای تلافی آن فقدان بزرگ شود. مادرم اکنون مسئول موکب بانوان است و من هر سال با دیدن او، یاد میگیرم که چگونه میتوان با عشق و صبر، زخمهای عمیق زندگی را ترمیم کرد.
دعایی برای نسل آینده و ظهور مهدی(عج)
ما در مسیر اربعین، تنها به دنبال زیارت نیستیم، بلکه به دنبال تجدید پیمانی با ولایت هستیم. برای ما، ضربهای که به امام علی(ع) در شب قدر وارد شد، با ضربهای که به سید علی خامنهای وارد شد، هیچ فرقی ندارد. او در قلب ماست و سایهاش را بر سر شیعیان حس میکنیم. آرزو دارم فرزندش، سید مجتبی خامنهای نیز راه پدرش را ادامه دهد و پناهگاه شیعیان باشد تا این سلسله هدایت قطع نشود.
امروز بزرگترین دغدغه من تربیت فرزندانم است. من آنها را طوری تربیت کردهام که اگر روزی من نباشم، پشیمان نشوم و بدانم که آنها هستند که این موکب و این راه را ادامه میدهند. دعا میکنم تمام جوانان، راه امام حسین(ع) و اهلبیت را ادامه دهند و این مسیر برای همه درس باشد تا روزی برسد که تمام جهان در مسیر محمد و آلمحمد باشد و امام زمان(عج) ظهور کرده و عدالت را برقرار سازد.
در آستانه پرواز
من پدر شهید، «یوسف حسین قیصر المعموری» هستم. اهل ناحیه جدیدةالشط هستیم. یوسف، جوانی ۲۶ساله و فارغالتحصیل تربیت بدنی دانشگاه بغداد بود که در حشدالشعبی خدمت میکرد. او در آستانه ورود به مقطع افسری بود و تمام آزمونها را با موفقیت گذرانده بود. اما تقدیر، او را تنها چهار ساعت پیش از شروع دوره افسری به مقام شهادت رساند.
پدر شهید با چشمانی اشکبار اما صدایی استوار، لحظات پایانی را اینگونه روایت میکند: «شب شهادت، نگران بودم. صدای جنگندههای دشمن را میشنیدم که بالای سر پادگان میچرخیدند. با یوسف تماس گرفتم و با اضطراب به او گفتم: «پسرم، از آنجا بیا بیرون!» اما او با شجاعتی ستودنی پاسخ داد: «بابا نترس! اگر تقدیر خدا باشد که شهید شوم، چه بهتر؟ من به خاطر ترس، مکانم را ترک نمیکنم؛ جان من عزیزتر از جان عمویم و همرزمانم نیست.» پانزده دقیقه بعد، تماس گرفتند و گفتند پادگان بمباران شده است...»
دویدنی در میان آتش
لحظه رسیدن به پادگان، برای این پدر شبیه به بازسازی روزهای عاشورا بود. او میگوید: «پادگان در آتش میسوخت. برادرم، حاج حیدر که مدیر اطلاعات حشد در الانبار بود و او نیز شهید شد، در حالی که زخمی بود به من اشاره کرد و گفت یوسف آنجاست. در آن لحظه، یاد دویدن حضرت زینب(س) در میان خیمههای سوخته افتادم. دوان دوان رفتم و فریاد زدم: «یوسف! یوسف!» اما او دیگر پاسخی نمیداد.»
تلخترین بخش این روایت، لحظه شناسایی پیکر شهید است: «پیکر شهدا سوخته بود. پدر نمیتواند جنازه سوخته پسرش را ببیند. آرزو میکردم پیش از او بمیرم تا مجبور نباشم او را دفن کنم. اما هر چه بود، من در برابر حضرت زهرا(س) سربلندم؛ چراکه پسری را تقدیم کردم که با نان حلال و عشق به آلمحمد(ص) بزرگ شده بود.»
دیاله؛ خاستگاه مجاهدین
منطقه «جدیدهًْالشط» در استان دیاله، تنها یک نقطه جغرافیایی نیست، بلکه پرورشگاهی برای مبارزانی است که در دوران صدام ملعون نیز سر خم نکردند. پدر شهید میگوید: «پدرم از مؤسسان حزب الدعوه و اولین مبارزان علیه صدام بود. ما در این منطقه، شهادت را نهادینه کردهایم. وقتی پیکر یوسف را به خانه آوردیم، هزاران نفر برای تشییع آمدند؛ چراکه در اینجا، شهید را تقدیس میکنند.»
او با وجدی وصفناپذیر اشاره میکند که قبر فرزندش اکنون در کنار قبر سردار ابومهدی المهندس قرار گرفته است؛ جایگاهی که آن را لطف خاص خداوند و شفاعت بزرگان میداند.
در پایان این گفتوگوی کوتاه اما عمیق، پدر شهید، توصیهای صمیمانه به تمام خانوادهها دارد: «از همه پدران و مادران میخواهم فرزندان خود را در مسیر امام حسین(ع) تربیت کنند. تربیت فرزندان بر اساس عشق به اهلبیت و جانفشانی برای کرامت و میهن، بزرگترین نعمتی است که میتوان به آنها بخشید. مادرم، با الهام از صبر حضرت زینب(س)، در برابر این مصیبت بردبار است و ما افتخار میکنیم که در راه حق، عزیزی را فدا کردیم.»
۱۷ سال خدمت به زائران در شارع العباس(ع)
در شارع العباس(ع)، جایی که قدمهای زائران اربعین بیوقفه از کنار موکبها عبور میکند، مردی ایستاده بود که هفده سال از عمرش را پای همین خدمت گذاشته است. عباس جاسم محمد فتلاوی، اهل منطقه حی العامل کربلاست؛ مردی که وقتی از او درباره موکب و خدمت به زائران میپرسم، پاسخهایش کوتاه است، اما پشت همین جملههای کوتاه، سالها دلبستگی به سیدالشهدا(ع) دیده میشود.
میگوید: «ما فطرتاً خانوادگی بر این فطرت هستیم که خدمت به زوار امام حسین را بر خودمان واجب بدانیم.»
هفده سال است که در شارع العباس(ع) موکب دارند. زنها در خانه حلوا و دیگر نذریها را آماده میکنند و مردها در موکب مشغول خدمتاند. به گفته خودش، تقریباً همه اعضای خانواده درگیر این خدمت هستند. اما این راه برای او فقط از یک علاقه خانوادگی شروع نشده است.
وقتی از او میپرسم چه کسی باعث شد وارد این مسیر شود، نام برادر بزرگترش را میآورد؛ برادری که در جنگ با داعش به شهادت رسیده است. کمی مکث میکند و میگوید: «شهادت برادر بزرگترم که در ایام جنگ با داعش به شهادت رسید، اولین علت و سبب بود برای اینکه خدمتگزار امام حسین باشیم.»
برای عباس جاسم، خدمت در موکب هم عبادت است و هم عشق. برای او، خدمت یک اتفاق مقطعی در زندگی نیست؛ خود زندگی است.
همه را روی چشممان میگذاریم
از او درباره زائران ایرانی میپرسم. جوابش کوتاه است: «ما همه را روی چشممان میگذاریم.»
در این سالها، بارها پیش آمده که یک زائر، حال موکبداران را دگرگون کند؛ گاهی با یک جمله، گاهی با یک نامه و گاهی فقط با حضورش. یکی از این خاطرات هنوز در ذهن عباس جاسم مانده است.
میگوید سال گذشته، زائری پاکتی زیبا را به آنها داد و رفت. پاکت را گرفتند، اما تا شب بازش نکردند. وقتی خدمت تمام شد و خادمان دور هم جمع شدند تا برای برنامه فردای موکب تصمیم بگیرند، پاکت را باز کردند.
داخل آن، نامهای بود که به گفته او، مضمونش پیامی از طرف امام زمان(عج) به خادمان مواکب امام حسین(ع) بود؛ پیامی در تشکر از کسانی که پس از قرنها به یاری جدشان آمدهاند. میگوید: «همه موکب شروع کردند به گریه کردن.» و بعد آرام اضافه میکند: «مثل این جریان خیلی بوده، خیلی.»
برای عباس جاسم، این نامه یکی از همان لحظههایی است که خدمت در موکب را از یک کار روزمره جدا میکند و رنگ دیگری به آن میدهد.
فقط یک نیمنگاه
از او میپرسم اگر همین حالا امام حسین(ع) از مسیر عبور کند، چه چیزی دوست دارد از ایشان بشنود؟
پاسخش برخلاف انتظار، هیچ درخواست بزرگی نیست: «هیچی. فقط عشق و علاقه است. هیچی نمیخواهیم از امام حسین؛ همین که فقط یک نیمنگاهی به ما کند کافی است.»
این جمله را که میگوید، انگار تمام فلسفه خدمتش را در چند کلمه خلاصه کرده است. نه درخواست دنیا، نه خواستهای برای خودش؛ فقط یک نگاه. وقتی دوباره میپرسم بزرگترین برکت این موکب برای او چیست، باز هم پاسخ همان است: «همین خدمت. من چیز دیگری نمیخواهم.»
اما شاید عجیبترین بخش گفتوگوی ما، خاطرهای باشد که عباس جاسم آن را از یک شب در عالم رؤیا روایت میکند. یک سال، به گفته خودش، شرایط موکب سخت شده بود. برخی از خادمان کمتر میآمدند و بچهها نیز به دلیل خستگی و فشار خدمت، اذیت میشدند. خودش تصمیم گرفته بود موکب را کوچکتر کند.
حتی با حضرت ابوالفضل(ع) عهد کرده بود که دیگر خدمت را به آن وسعت ادامه ندهد. آن شب خواب میبیند مقابل موکبشان منبری برپا شده است.
میگوید در این رؤیا، حضرت رسول اکرم(ص)، امیرالمؤمنین(ع)، حضرت زهرا(س) و امام حسن(ع) حضور داشتند و یکی پس از دیگری درباره موکب سؤال میکردند. پاسخی که در خواب میشنید، این بود: «بسیار زیباست.»
و وقتی درباره اجر این خدمت سؤال میشد، پاسخ این بود که اجر آن با سیدالشهدا(ع)، صاحب این مصیبت است. بعد، به روایت خودش، امام حسین(ع) را میبیند؛ با هیبتی که آن را بسیار زیبا توصیف میکند.
از حضرت درباره اجر موکب میپرسند و پاسخ میآید: «تمامش به دست برادرم، آقا ابوالفضل.»
اما در ادامه، حضرت ابوالفضل(ع) به یک نکته اشاره میکنند؛ اینکه چرا عباس جاسم خدمتش را با قسم پیش میبرد. پیامی که او از این خواب دریافت میکند، روشن است: خدمت را ادامه بده؛ اما آن را با قسم و منت انجام نده.
صبح که از خواب بیدار میشود، دوستانش را صدا میکند. حتی با وجود ناراحتیهایی که از آنها داشته، ماجرای خواب را برایشان تعریف میکند و میگوید از آن روز، همه چیز تغییر کرد. دیگر لازم نبود برای هر کاری به خادمان بگوید چه کنند و چه نکنند.
از او میپرسم چرا این همه هزینه و توان برای موکب صرف میکند. جوابش بسیار صریح است: «من اگر بشود جانم را فدای امام حسین میکنم.»
موکبی که شهید داد
نگاهش را به پشتسرمان میاندازد. میگوید: «پشتسرتان را نگاه کنید.»
آنچه نشانمان میدهد، تصویری از چند جوان لبنانی است که به گفته او، سالهای گذشته در همین موکب خدمت میکردند و سال گذشته به شهادت رسیدهاند.
میگوید: «اینها بچههای لبنان هستند که هر سال اینجا خدمت میکردند. پارسال همه آنها شهید شدند.»
بعد با لحنی که انگار دیگر نیازی به توضیح نمیبیند، میگوید: «دیگه احتیاج به سؤال نیست؛ یعنی از این موکب شهید دادیم.»
رابطه او با شهدا فقط به عکسها و خاطرات محدود نمیشود. وقتی میپرسم اگر بخواهد ثواب این خدمت را به یک شهید هدیه کند، کدام شهید را انتخاب میکند، نام یک نفر را جدا نمیکند: «همه شهدا و امیرالمؤمنین، بدون ذکر نام.»
و وقتی از او میپرسم اگر دوست داشت یکی از شهدا امروز در موکب حضور داشته باشد، چه کسی را انتخاب میکرد، میگوید: «خیلیها را میخواهم یاد کنم. من از جانبشان خدمت میکنم.»
رفقای ایرانیام بهترین خاطرهاند
در میان همه خاطراتی که از اربعین دارد، یک چیز برایش جایگاه ویژهای دارد: دوستان ایرانی. میگوید: «رفقای ایرانی با ما دارند همیشه خدمت میکنند؛ این بهترین خاطره است همیشه.»
شاید اربعین برای همین است؛ اینکه مرزها در مسیر کمرنگ میشوند و آدمها پیش از آنکه خودشان را با ملیت معرفی کنند، با محبت و خدمت شناخته شوند. او درباره رابطه مردم ایران و عراق هم یک جمله دارد: «ما با هم برادریم. هرکه دم از امیرالمؤمنین میزند، ما با او برادریم و هیچ اختلافی هم نیست.»
از نگاه او، دلیل جمعشدن مردم کشورهای مختلف در اربعین هم چیز پیچیدهای نیست: «فقط عشق و علاقه ورزیدن نسبت به آقا سیدالشهداست.»
دعایی که به علیاکبر(ع) میسپارد
از عباس جاسم میپرسم اگر قرار باشد یک دعا در محضر امام حسین(ع) داشته باشد، چه میخواهد. نام حضرت علیاکبر(ع) را میآورد.
میگوید: «آقا رو به حق علیاکبر؛ یعنی واسطه من پیش امام حسین، حضرت علیاکبر بوده. امتحان کردم و دعاهایم همیشه قبول شده.»
این را با اطمینان میگوید؛ انگار برای او حضرت علیاکبر(ع) فقط نامی در تاریخ عاشورا نیست، بلکه واسطهای است که بارها او را با کربلا پیوند داده است.
از مردم ایران تا آرزوی ظهور
در پایان از او میخواهم یک پیام برای مردم ایران بگوید. پاسخش رنگ و بوی شرایط روز دارد و آرزوی پیروزی مردم ایران و پایان یافتن جنگ و درگیری. او همچنین از آمریکا و اسرائیل نام میبرد و آرزو میکند به دست مردم ایران شکست بخورند و آنان را یاریکنندگان امام زمان(عج) میداند.
اما شاید مهمتر از همه این باشد که وقتی از او درباره ایرانیها میپرسم، دوباره به همان کلمه اول برمیگردد: برادری.
و وقتی میپرسم یک خادم واقعی امام حسین(ع) چه کسی است، پاسخ میدهد: «حتماً عقیده به امام حسین داشته باشد، امام حسین را بشناسد و یک مبنایی برای خودش بگذارد برای اینکه به امام حسین وصل بشود.»
شاید برای عباس جاسم، تمام این هفده سال را بتوان در همین یک جمله خلاصه کرد: وصل شدن به امام حسین(ع)، با خدمت به زائران.
از نجف تا کربلا؛ تشییعی به وسعت تاریخ
وقتی خبر شهادت سید علی خامنهای در عراق پیچید، گویی زمان برای ما ایستاد. این فقط شهادت یک رهبر در ایران نبود؛ ما «پدر» را از دست دادیم. عزیزترین کس امت، تاج سر ما، فروریختن این کوه استوار را هیچکس نمیتوانست باور کند. من خودم تا مدتی در شوک بودم؛ خبری که شنیدنش برای قلب ما قابل تحمل نبود. در بصره، در نجف، در ناصریه و در تمامی استانها، ضجههای مردم بلند شد. فرقی میان شیعه و سنی نبود؛ همه عزادار بودند، چرا که او نه فقط رهبر یک سرزمین، که پدر تمام امت اسلامی بود.
آن روزها فضای غمگینی بر جان جادهها حاکم بود. ما در مراسم تشییع ایشان از نجف تا کربلا قدم به قدم همراه بودیم؛ حضوری که برای ما «مایه شرف و افتخار» بود. انگار تاریخ دوباره تکرار میشد؛ گویی همانطور که جابر بن عبدالله انصاری و حضرت زینب(س) میزبان پیکر مطهر امام حسین(ع) بودند، ما نیز در خاک عراق، میزبان پیکر کسی بودیم که تمام عمر در راه سیدالشهدا زیست. آن تشییع، تشییع یک فرمانده نبود؛ تجدید بیعت با یاران حسین(ع) بود. فرشتگان نیز در آن مراسم حضور داشتند؛ فضای آن روز، وصفناپذیر بود. ما سید علی خامنهای را دوست داشتیم. ما عراقیها، در این سوگ یکجان بودیم. با خانواده و فرزندانمان به خیابانها آمدیم تا بگوییم این داغ، ثلمهای برای کل اسلام بود.
ما در این مسیر، همنوا با هم میگوییم: این داغ، ما را ضعیف نمیکند، بلکه مصممتر میسازد. امروز نگاه ما به پیروزی در رکاب صاحبالزمان(عج) است. ما به یاد آن پدر سفرکرده، در برابر آلامیه، آلسعود، آمریکا و صهیونیستها ایستادهایم. از خدا میخواهیم که او را با اربابش، حسین بنعلی(ع) محشور گرداند و ما را در راه رسیدن به آن حقیقت جهانی، ثابتقدم نگاه دارد.
تا اربعین دیگر، در انتظار ظهور
آنچه در این سفرنامه گرد آمد، تنها شرح یک سفر یا ثبت خاطرات چند روز پیادهروی نیست. این روایتها، تصویر مردمی است که با زبانها، ملیتها و پیشینههای گوناگون، در یک مسیر به هم رسیدند؛ مردمی که در کنار خستگی راه، شیرینی خدمت، مهربانی، ایثار و همدلی را تجربه کردند. هر گفتوگو، هر خاطره و هر قدم، بخشی از حقیقت بزرگ اربعین را آشکار کرد؛ حقیقتی که در آن، مرزها کمرنگ میشوند و دلها به نام حسین(ع) به یکدیگر پیوند میخورند.
و مگر همه این قدمها، همه این خدمتها و همه این اشکها، جز برای رسیدن به وعدهای بزرگ است؟ اربعین، تمرین انتظار است؛ تمرین همدلی، فداکاری، صبر و آمادگی برای روزی که آخرین حجت خدا، حضرت بقیهًْاللهالاعظم(عج)، ظهور خواهد کرد و جهان را از عدالت، آرامش و حقیقت سرشار خواهد ساخت.
اکنون که سفرنامه اربعین امسال به پایان میرسد، دست به دعا برمیداریم و از خداوند متعال میخواهیم به برکت خون سیدالشهدا(ع)، فرج حضرت ولیعصر(عج) را نزدیک فرماید؛ وجود مقدسش را از هر گزندی حفظ کند و ما را از یاران و زمینهسازان واقعی ظهورش قرار دهد.