کد خبر: ۳۳۶۶۱۴
تاریخ انتشار : ۰۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۵
جنگ سرد فرهنگی؛ سازمان سیا در عرصه فرهنگ و هنر- ۲۲۷

مراسم خاکسپاری جوسلسون

فرانسیس استونر ساندرس
ترجمه حسین باکند

مراسم خاکسپاری جوسلسون در ژانویه ۱۹۷۸ مراسمی آرام بود. لاسکی در نامه‌ای به هوک نوشت: «اگر او ۱۴ سال پیش، یعنی همان موقع که قلبش را عمل کردند، مرده بود، تشییع جنازه‌اش یک رویداد اروپایی و غربی می‌شد – هزاران نفر برای بدرقه‌اش می‌آمدند.» به گفته دایانا خود لاسکی «در مراسم مایکل حاضر شد و همه توجه‌ها را دزدید.» همچنین فردی به نمایندگی از سازمان سیا آنجا حاضر بود و در آن لحظات می‌خواست مدال خدمت مایکل را به دایانا بدهد. دایانا گفت: «این کار بسیار غیرآلمانی بود. انگار می‌گفتند تو این کار را برای گرفتن نشان انجام دادی، درحالی که هیچ چیزی به اندازه این حرف دور از حقیقت نیست. من قبولش نکردم.» دایانا همچنان در آپارتمانش در پلاتو دو شامپل زندگی می‌کرد، در میان یادگاری‌ها و عکس‌هایی از آن روزهای پرشور، روزهایی که کنگره آزادی فرهنگی برایش مانند انقلاب فرانسه یا جنبش آکسفورد یا صد روز اول دولت کندی بود. او گفت مایکل «برای کنگره زندگی کرد و درنهایت برای آن مرد. آن دوران بهترین دوران زندگی من بود. آن سال‌ها فوق‌العاده بودند.»
و اما سرنوشت آن «انجمن برادری» چه شد، آن «باشگاه درونیِ مردانی که خود را فراتر از مردم عادی و وطن‌پرست‌تر از همه می‌دانستند»، آن اقلیت کوچکی که چیزی می‌دانستند که دیگران باید می‌دانستند اما نمی‌دانستند و به نام «عصر نوین روشنگری»، به قضاوت‌های محرمانه خود دست می‌زدند. یک کهنه‌کار سازمان سیا در این باره گفت: «آن‌ها هر دو وجه را با هم می‌خواستند؛ هم در سایه‌ها با شیطان گام بردارند و هم در آفتاب قدم بزنند.» برای بسیاری، این تضاد بسیار بزرگ بود. مدافعان جنگ سرد، به گونه‌ای خود نیز قربانیان آن بودند، قربانیانی که دوگانگی‌های اخلاقی، «بازی بزرگ» آن‌ها را به تباهی کشاند.
در سال‌های پایانی کنگره، جک تامپسون – شاگرد سابق جان کرو رنسم که بعدها سکان «اس‌اس فارفیلد» (لقبی که از سوی سازمان سیا به بنیاد فارفیلد داده شده بود) را در دست گرفت – به گفته جیسون اپستین، «وسواس نجات آفریقایی‌ها از دست روس‌ها را پیدا کرد و مرتب به آنجا سفر می‌نمود. او بورسیه‌هایی به دانشمندان و روشنفکران آفریقایی پیشنهاد می‌داد و دولت‌هایشان به شرطی اجازه خروج می‌دادند که هرگز بازنگردند (از خلاص شدن از شر آن‌ها خوشحال بودند). پس کاری که جک ناخواسته انجام می‌داد، تبعید آنان بود. اگر ادعاهای کشورت را عیناً باور کنی، طبیعی است که گرفتار آشفتگی شوی.»
فرانک ویزنر در سال ۱۹۶۵ دست به خودکشی زد، او هرگز از فروپاشی عصبی خویش پس از شکست انقلاب مجارستان بهبود نیافت. سایر خودکشی‌ها شامل رویال تایلر– یکی از چشمگیرترین همکاران نخستین آلن دالس که در ۱۹۵۳ خودکشی کرد – و جیمز فارستال – وزیر دفاع پس از جنگ جهانی دوم و یکی از طراحان بازوی اقدام مخفی آمریکا که در ۱۹۴۹ خود را کشت – می‌شد. فیلیپ گراهام، ناشر واشنگتن پست، نیز در ۱۹۶۳ با شاتگان به زندگی خود پایان داد. جوزف آلسوپ به آیزایا برلین گفت: «او تمام‌وقت در پی عادی‌ترین نوع موفقیت بود. در بزرگ‌ترین مقیاس به آن رسید. و سپس، به گونه‌ای، همه‌چیز در دهانش به خاکستر تبدیل شد.» این سخن سنگ‌نوشتی برای همه آنان به شمار می‌رود (یعنی این سخن را می‌توان روی سنگ قبر همه آن‌ها نوشت) پشت این «تاریخ واکاوی‌نشده «روزهای طلایی» اطلاعات آمریکا»، حقیقتی به مراتب ویرانگرتر نهفته بود: همان افرادی که دانته می‌خواندند و به (دانشگاه) ییل می‌رفتند و از مدنیت دم می‌زدند، نازی‌ها را به خدمت گرفتند، نتایج انتخابات دموکراتیک را دستکاری کردند، ال‌اس‌دی به سوژه‌های ناآگاه دادند، نامه‌های هزاران شهروند آمریکایی را باز کردند، دولت‌ها را سرنگون ساختند، از دیکتاتوری‌ها حمایت کردند، برای ترور نقشه کشیدند و فاجعه خلیج خوک‌ها را طراحی کردند. یک منتقد پرسید: «به نام چه چیزی؟ مدنیت؟ بلکه امپراتوری.»

captcha