کد خبر: ۳۳۶۲۴۷
تاریخ انتشار : ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۷
پای درد و دل جانبازان دفاع مقدس؛ از عشق و ایثار تا دفاع از میهن-بخش نخست

موزه زنده دفاع مقدس

سیده یاسمن رودباری

زمانی که به حبیب ابن مظاهر اسدی خبر آمد بیا که حسین ابن علی علیه‌السلام تو را خواسته است بی معطلی و فوت وقت و بدون آن که به خانواده‌اش هم اطلاع بدهد
 رفت. رفت کربلا، آری حبیب یک عاشق بود. عشق، زمان نمی‌خواهد، عشق یک آماده‌باش کامل نظامی می‌خواهد و مادامی که منتظر معشوق است زمان یک مفهوم دارد و آن لحظه دیدار است.
امروز شما را دعوت می‌کنم به خواندن گزارشی از این دست، با عاشقانی بی‌نام و نشان.. همان پاره‌های تن ایران؛ همراهم باشید.
در ثارالله 
مردانی هنوز چشم به راه شهادت‌اند
در یک روز عادی و گرم تابستانی، بی‌آنکه مناسبتی در تقویم باشد، نه روز جانباز باشد و نه سالگرد عملیات یا واقعه‌ای خاص، دلمان پر کشید برای دیدن جانبازان؛ برای چند ساعت نشستن کنار مردانی که شاید سال‌هاست کمتر سراغشان را گرفته باشند. 
با همکاری گرم و صمیمی روابط عمومی بنیاد شهید و مسئول فرهنگی آسایشگاه ثارالله راهی شمال تهران شدیم؛ خیابان‌هایی که به قول معروف، خیابان‌های «از ما بهتران» است. در همان حوالی زعفرانیه، ساختمانی زیبا قرار دارد که پشت ظاهر آرامش، دنیایی کاملاً متفاوت جریان دارد؛ دنیایی سرشار از سکوت، فریاد، خاطره، درد و ناگفته‌ها. این‌جا آسایشگاه جانبازان ثارالله است؛ جایی که تعدادی جانباز مظلوم و بی‌ادعا، مردانی که روزی در اوج جوانی پا به میدان جنگ گذاشتند و برای دفاع از این خاک و ناموس مردم از جان خود گذشتند، سال‌هاست کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. چند ساعت مهمان‌شان بودیم؛ از تعدادی جانباز قطع نخاعی عیادت کردیم، پای حرف‌های‌شان نشستیم، خاطراتشان را شنیدیم، خندیدیم، بغض کردیم و گاهی فقط سکوت کردیم. 
خیلی زود فهمیدیم این‌جا هر اتاق یک قصه دارد، هر تخت یک تاریخ است و هر جانباز انگار بخشی از یک کتاب قطور دفاع مقدس است که هنوز همه صفحاتش خوانده نشده است. این آسایشگاه فقط یک مرکز نگهداری نیست؛ به تعبیر یکی از مسئولانش، موزه زنده دفاع مقدس است؛ موزه‌ای که آثارش پشت ویترین نیستند، نفس می‌کشند، حرف می‌زنند، می‌خندند و گاهی شب‌ها از شدت درد خوابشان نمی‌برد.
سیدعباس موسوی مدیریت آسایشگاه جانبازان ثارالله در ابتدا پذیرای ما بود. صحبتش را با یاد رهبر شهید و شهدای جنگ‌های میهن عزیزمان آغاز کرد و از قدردانی مردم و نظام از جانبازان گفت. 
او معتقد است مردم ایران همواره قدردان کسانی هستند که برای آسایش و آرامش کشور از جان خود گذشتند و سختی‌های ایثارگری و جانبازی را به جان خریده‌اند. موسوی، جانبازان را سرمایه‌های اصلی نظام می‌داند و می‌گوید: «همه ما وظیفه داریم برای آسایش این عزیزان تلاش کنیم و اگر مشکلی وجود دارد، در اسرع وقت برطرف شود.»
او از رنجی که جانبازان برای دفاع از ارزش‌ها متحمل شده‌اند چنین می‌گوید: همین رنج، وظیفه همه ما را در انجام مسئولیت‌ها سنگین‌تر می‌کند. جمله‌اش در اتاق مدیریت و میان آن سکوت سنگین، در ذهنم ماند: «شهدا یک‌بار به این درجه رفیع نائل آمدند و رفتند، اما لحظه‌لحظه عمر جانبازان سختی و مشقت است و بدون شک اجر آنها و خانواده‌هایشان نزد خدا محفوظ است.» 
۳۰ جانباز؛ ۹۰ نفر خدمتگزار
موسوی در ادامه اظهار می‌دارد: «در آسایشگاه ثارالله بالغ بر ۳۰ جانباز دارای ۷۰ درصد ضایعات نخاعی بستری هستند که برخی از آنها از نخستین سال‌های دفاع مقدس مجروح شده‌اند و حدود ۹۰ نفر نیز در بخش‌های مختلف به صورت شبانه‌روزی به این عزیزان خدمت می‌کنند. اما آمارها هیچ‌وقت نمی‌توانند حقیقت زندگی این آدم‌ها را توضیح دهند؛ عدد ۳۰ نمی‌تواند بگوید چند شب درد کشیده‌اند، عدد ۷۰ درصد نمی‌تواند عمق یک عمر محدودیت را نشان دهد و عدد ۹۰ نفر هم نمی‌تواند توضیح دهد پشت هر تخت چه حجم عظیمی از مراقبت، مسئولیت و محبت جریان دارد.»
موسوی می‌افزاید: «آسایشگاه ثارالله یکی از چهار آسایشگاهی است که افتخار پذیرایی از جانبازان هشت سال دفاع مقدس را دارد؛ مردانی که آن روزها، وقتی شیپور جنگ نواخته شد، دعوت امام خود را لبیک گفتند و راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شدند. عده‌ای شهید شدند، عده‌ای برگشتند و عده‌ای اعضای وجودشان را در آن خاک به امانت گذاشتند. این بچه‌ها نگذاشتند خاک کشور به دست اجنبی بیفتد و هنوز هم، به شکلی دیگر، آن راه ادامه دارد.»
به گفته موسوی، در این آسایشگاه جانباز قطع نخاع گردنی داریم (که به شدت کیهان‌خوان هستند)، جانباز قطع نخاع از ناحیه کمر داریم. جانبازانی داریم که بیش از ۴۰ سال است با قطع نخاع گردنی این درد را تحمل می‌کند. کسی که از بیرون نگاه می‌کند شاید نتواند بفهمد درد زندگی با چنین شرایطی یعنی چه؛ تمام سیستم بدن درگیر درد است. به قولی که از رهبر شهید نقل می‌شد، فضیلت این جانبازان از شهدا هم بیشتر است، چه‌بسا که اینان هر روز شهید می‌شوند. حقیقتاً وقتی چند ساعت در این آسایشگاه قدم می‌زدم، می‌شد فهمید چرا چنین تعبیری به کار
 رفته است.
تنها نگرانی آنها فراموش شدن است
یکی از مسئولان آسایشگاه حرفی زد که بیشتر از هر چیز دیگری در ذهنم ماند: «تنها چیزی که می‌تواند ناراحتشان کند، بحث فراموش شدن است.» وی می‌گوید:« نزدیک به ۳۰ سال است که در خدمت جانبازان است؛ با خنده‌هایشان خندیده و با‌ گریه‌هایشان‌گریه کرده است. تا جایی که توانسته‌اند نیازهای مالی، اقتصادی، رفاهی و تجهیزات مورد نیازشان را فراهم کرده‌اند ولی شکایت اصلی جانبازان چیز دیگری است؛ اینکه چرا مسئولان فقط در زمان‌های خاص یادشان می‌افتد که جانبازی در این کشور وجود دارد؛ روز جانباز، زمان انتخابات، اعیاد و مناسبت‌های خاص، و بعد دوباره سکوت. جانبازان نمی‌خواهند فراموش شوند.»
مدیر آسایشگاه ثارالله خاطره‌ای تعریف کرد که هنوز هم سنگینی‌اش را می‌شود حس کرد. از جانبازی پرسیده بود: «بهترین زمان زندگیت چه زمانی است؟» و او جواب داده بود: «وقتی می‌خوابم و خواب می‌بینم دارم راه می‌روم.» و بعد از جانبازی می‌گفت که به دلیل زخم‌های بدن، سه سال روی شکم خوابیده بود. سه سال خوابیدن روی شکم! واقعاً چه کسی می‌تواند چنین چیزی
 را تصور کند؟!
حرف به نسل جوان و رسانه‌ها که رسید، گلایه‌ها بیشتر می‌شود. می‌گوید:« نسل جوان و رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی و حتی نهادهای فرهنگی آن‌طور که باید و شاید حق مطلب را درباره این عزیزان ادا نکرده‌اند. خاطرات زیادی هنوز گفته نشده و حرف‌های زیادی هنوز در سینه‌ها مانده است. به همین دلیل آسایشگاه را نوعی موزه دفاع مقدس زنده می‌دانم؛ شاهدان زنده‌ای که هنوز در میان ما هستند.» 
یکی از مسئولان از جانبازی می‌گفت که در ۱۶سالگی شناسنامه‌اش را تغییر داده بود، زمان نماز با پدر و مادرش خداحافظی کرده و راهی جبهه شده بود، دو سال در جبهه مانده و بعد از ناحیه نخاع جانباز شده و تمام عمر روی ویلچر زندگی کرد. من، همان لحظه با خودم فکر کردم اگر نسل جوان امروز فقط چند دقیقه روبه‌روی این آدم‌ها بنشینند، شاید با خیلی از حقایق آشنا شوند، حقایق جنگ و ایستادگی در برابر دشمن.
از اتاق موسوی، مدیر آسایشگاه، بیرون آمدیم و برای نخستین دیدار، به انتهای حیاط آسایشگاه رفتیم؛ جایی میان درختان کهنسال و قدیمی آسایشگاه، درختانی که انگار سال‌هاست رفیق و همدم این مردان خدا شده‌اند و شاهد روزهای تلخ و شیرین آنها بوده‌اند.
۴۸ بار تا مرز مرگ!
با جانباز بهمن محمدزاده که بر روی ویلچر نشسته بود گفت‌وگو را آغاز کردیم؛ دیداری که سادگی و حال‌وهوای آن، در میان سکوت حیاط و سایه‌سار،رنگ و بوی خاصی داشت. ابتدا کمی از حضور عکاس و دوربین شاکی بود و نمی‌خواست صحبت کند، اما کم‌کم فضا عوض شد و چنان شروع به حرف زدن کرد که من بیشتر گوش می‌دادم و اشک می‌ریختم. 
به توصیه حسین محسنی برای جانبازان لواشک برده بودم. وقتی به آقا بهمن تعارف کردم، گفت: «اول به پسرک پاکبان آسایشگاه بدهید، بعد من می‌خورم.» همین یک جمله برای شناختن او کافی بود. غم عجیبی در چهره‌اش بود. می‌گوید که خیلی کیهان می‌خوانده و مطالب کیهان را از دست نمی‌داده، اما الان کسی نیست که برای او تهیه کند.
وی ادامه می‌دهد: «در جوانی علاقه داشت به جبهه بروم، اما هرچه تلاش می‌کردم مقدمات رفتن فراهم نمی‌شد. دوست صمیمی داشتم به نام جواد همتی که در فاو شهید شد و بعد از شهادت او، تصمیمم قطعی شد. یک شب در خواب امام را دیدم که با لبخند دستی بر سرم کشید و فردای آن روز به هر نحوی که بود راهی جبهه شدم. ابتدا فقط اجازه ۴۵ روزه گرفته بودم، اما وقتی به جبهه رسیدم و فضا را دیدم، گفتم: «برنمی‌گردم تا شهید شوم.» اما شهید نشدم؛ با جانبازی برگشتم. سال ۶۵ به جبهه رفتم و بعد از شش ماه در شلمچه و در عملیات کربلای ۵ مجروح شدم. تیر به نخاعم خورد. از همرزمانم آقای کوثری، فرمانده لشکر بود. آن زمان تازه متوجه شدیم جریان قطع نخاع چیست؟ روزهای اول اصرار می‌کردم باید برگردم جبهه. مادرم بالای سرم بود و مرتب به او می‌گفتم: «می‌خواهم بروم.»
بهمن آقا می‌گوید ۴۸ بار به کما رفته است. او سال ۱۳۷۱ با همسرش ازدواج کرد، روزی همان فامیل ما را دید و با تعجب گفت: «واقعاً تو زنده ماندی و ازدواج کردی؟» حتی زنده ماندنم برای بعضی‌ها باورکردنی نبود. اما من ماندم؛ چهار دهه بعد هنوز روی ویلچر هستم و هنوز در انتظار رسیدن به دوستان شهیدم.
وقتی حرف به روزهای پس از شهادت آقا رسید، لحنش عوض شد. می‌گوید: «روز نهم اسفند برایم خیلی سخت گذشته است. سال ۶۸ امام را از دست داده بودیم. آن روزها من با مشکلات جانبازی دست‌وپنجه نرم می‌کردم و حالم خوب نبود. در ذهنم نمی‌گنجید امام نباشد و من باشم. یک هفته نمی‌توانستم غذا بخورم. مادرم با بشقاب غذا سراغم می‌آمد، اما من زیر بار نمی‌رفتم. سپس از شهادت امام خامنه‌ای گفت؛ از شبی گفت که اطراف آسایشگاه عده‌ای از شهادت رهبر ابراز خوشحالی کرده بودند و گفت شاید صدام را ببخشد، اما آنها را نمی‌بخشد. این صحنه او را یاد صحرای کربلا انداخته بود؛ یاد یزیدیانی که از شهادت امام حسین(ع) خوشحال شدند. از اولین دیدارش با رهبر انقلاب هم گفت؛ اینکه وقتی او را در آغوش گرفته، احساس کرده مهربانی‌اش از صد پدر بیشتر بوده و ذره‌ای تکبر در وجودش ندیده است.
از اولین سفرش به کربلا گفت؛ از فرات و دوستان شهیدش و حسی که آنجا پیدا کرده بود. وقت خداحافظی از آقا بهمن، حرف‌هایش هنوز در ذهنم بود؛ مردی که ۴۸ بار به کما رفته بود و حالا بزرگ‌ترین دلخوشی‌اش خواب دیدن راه رفتن و رسیدن به دوستان شهیدش بود. او در گوشه حیاط ماند و ما به سراغ جانبازان دیگر رفتیم.

captcha