نکند منتظر مردن مایی، آقا؟ منتظرهات بمیرند، میآیی آقا؟(چشم به راه سپیده)
ساحل چشم من
ساحل چشم من از شوق به دریا زده است
چشم بسته به سرش، موج تماشا زده است
جمعه را سرمه کشیدیم، مگر برگردی
با همان سیصد و فرسنگ نفر برگردی
زندگی نیست، ممات است تو را کم دارد
دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد
از دل تنگ من، آیا خبری هم داری؟
آشنا، پشت سرت مختصری هم داری؟
منتی بر سر ما هم بگذاری، بد نیست
آه، کم چشم به راهم بگذاری، بد نیست
نکند منتظر مردن مایی، آقا؟
منتظرهات بمیرند، میآیی آقا؟
به نظر میرسد این فاصلهها کم شدنیست
غیرممکنتر از این خواستهها هم شدنیست
دارد از جاده صدای جرسی میآید
مژدهای دل که مسیحا نفسی میآید
منجی ما به خداوند قسم آمدنیست
یوسف گم شده، ای اهل حرم! آمدنیست
صابر خراسانی
به تماشای طلوع تو
به تماشای طلوع تو جهان چشم به راه
به امید قدمت کون و مکان چشم به راه
در شبستان شهود اشک فشان دوختهاند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه
جواد محدثی
صبحی که بازآیی
به پایت ریختم اندوه یک دریا زلالی را
بلور اشکها در کاسه ماه هلالی را
چمن آیینهبندان میشود صبحی که بازآیی
بهارا! فرش راهت میکنم گلهای قالی را
نگاهت شمع آجین میکند جان غزالان را
غمت عینالقضاتی میکند عقل غزالی را
چه جامی میدهی تنهائی ما را جلالالدین!
بخوان و جلوهای بخشای این روح جلالی را
شهید یوسفستان توام زلفی پریشان کن
بخشکان با گل لبخندهایت خشکسالی را
سحر از یاس شد لبریز دلهای جنوبیمان
نسیم نرگست پر کرد ایوان شمالی را
افقهایی که خونرنگاند، عصر جمعة مایند
تماشا میکنم با یاد تو هر قاب خالی را
کدامین شانه را سر میگذارم وقت جان دادن
کدام آیینه پایانی ست این آشفته حالی را
تو ناگاهان میآیی مثل این ناگاه بیفرصت
پذیرا باش ازاین دلتنگ، شعری ارتجالی را
علیرضا قزوه
اگر...
اگر...
اگر ابرها تمام ۳۶۵ روز ببارند
اگر ماشينها تا هزاره سوم پشت چراغ قرمز بايستند
اگر آدمها از قلبشان جا سوزني پارچهاي بسازند
تنهاي تنها
سوار بر اسب شعرهايم
روي شيشههاي غبار گرفته شهر
بينهايت پرنده ميكشم
و از ميان روزنه چشمهايشان
به تو سلام ميدهم!
گاليا توانگر
خدا كند برسد
خدا كند كه بهار رسيدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشستهام شب و روز
به اين اميد كه دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
كه آن انارترين روز چيدنش برسد
چه سالها كه درين دشت، خوشه چين ماندم
كه دست خالي شوقم به خرمنش برسد
بر اين مشام و بر اين جان چه ميشود يارب!
نسيمي از چمنش بويي از تنش برسد
خداي من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلك بانگ شيونش برسد؟
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن؟
خدا كند كه از آن دور توسنش برسد
سعيد بيابانكي
چشمه نور
روي تو را ز چشمه نور آفريدهاند
لعل تو را زشراب طهور آفريدهاند
خورشيد هم به روشني طلعت تو نيست
آئينه تو را ز بلور آفريدهاند
پنهان مكن جمال خود از عاشقان خويش
خورشيد را براي ظهور آفريدهاند
محمدعلی مجاهدی
برميگردي
آهوي رميدهاي كه برميگردي
پيغام سپيدهاي كه برميگردي
گفتيم شبي سياه از غم داريم
انگار شنيدهاي كه برميگردي
؟؟؟؟