اشک کارگران در وداع با رهبر شهید
در مراسم وداع با رهبر شهید، غم و اندوه با یک تکاپوی خاص گره خورده است؛ تکاپوی کارگرانی که این بار نه برای معیشت، که برای ادای دین، «پای کار» آمدهاند.
به گزارش خبرگزاری تسنیم، در میانه سیل خروشان عزاداران، جایی که سیاهی لباسها با صدایگریه و فریادها در هم میآمیزد، چشمنشانهای عجیبی به نظر میرسد. مردانی با چهرههایی آفتابسوخته و دستان پینهبسته که نه به عنوان تماشاگر، بلکه به عنوان «فرزندانی» آمدهاند تا پدرشان را بدرقه کنند.
در این مراسم، غم و اندوه با یک تکاپوی خاص گره خورده است؛ تکاپوی کارگرانی که این بار نه برای معیشت، که برای ادای دین، «پای کار» آمدهاند.
در گوشهای از مسیر وداع با رهبر شهید، با مردی روبهرو میشوم که چشمهایش سرخ است و لباس کارش را به تن دارد. وقتی میپرسم چرا در این ساعت از روز اینجا هستی، با بغض میگوید: مرخصی گرفتم تا بیایم. کارفرما کارگاه را تعطیل نکرد، اما من چطور میتوانستم در حالی که پدرم را به خاک میسپارند، پشت دستگاه بایستم؟ انگار تمام دنیا ساکت شده بود و فقط صدای قلبم میزد که میگفت امروز باید کنار پدر باشی، حتی اگر به قیمت از دست دادن دستمزد یک روز باشد.
کمی جلوتر، گروهی از کارگران را میبینم که با جدیت تمام در حال سازماندهی مسیر و کمک به زائران هستند. آنها نه مامور هستند و نه حقوقی دریافت میکنند.
یکی از آنها که عرق از پیشانیاش میچکد، در حالی که لبخندی غمگین بر لب دارد، میگوید: من داوطلبانه آمدم. هر چقدر توان داشته باشم، هر قدمی که از دلم بربیاید برای اینکه این مراسم با شکوهتر برگزار شود، برمیدارم. میخواستم به آقای شهید بگویم که ما اینجا هستیم؛ با تمام توانمان، با تمام دلمان. این آخرین فرصت من بود تا به صورت دلی برای ایشان کاری انجام دهم.
در میان جمعیت، صدای هقهق گریهای به گوش میرسد. کارگری که اشک امانش را نمیدهد و شانه به شانه دیگران میرود.
وقتی سعی میکنم با او همکلام شوم، میانگریههایش میگوید: من هر سال... هر سال با اشتیاق انتظار 11 اردیبهشت را میکشیدم. فقط برای اینکه یک بار با آقا دیدار کنم، نگاهش را ببینم و از آن دیدار، برای یک سال کاری انرژی بگیرم. آن دیدارها سوخت زندگی من بود... حالا کجا بروم؟ از کجا برای سال پیش رو انرژی بگیرم وقتی تکیهگاه تمام دغدغههایم رفته است؟
در ادامه مسیر، با مردی مواجه میشوم که نگاهش لبریز از صلابت و اندوه است. او با لحنی قاطع اما لرزان میگوید: بگذارید صادقانه بگویم؛ در تمام این سالها، تنها کسی که واقعاً دغدغه ما را داشت و ما را میدید، مقام معظم رهبری بود.
شاید خیلیها نمیدانستند، اما ما میدانستیم. دلمان خوش بود که حتی اگر کسی به فکر ما نباشد، آقا هوای ما را دارد. ایشان در کوچکترین رفتارهایش هم به فکر کارگر بود. حالا فقط یک چیز میخواهیم: انتقام آقا! ما میخواهیم کسانی که این سایه دلسوز را از سر ما برداشتند، بهای این درد را پس بدهند.
صحنهای تکاندهنده در این مراسم است: کارگرانی که در حال خدمت به دیگران هستند، اما این بار نه برای درآمد و معیشت. آنها لباس کار پوشیدهاند، اما این بار برای برگزاری مراسمی باشکوه. آنها مشغول کارند، اما با دلی غمگینتر از همیشه؛ چرا که میدانند مدافع همیشگیشان اکنون نیست.