از جنگ سرد تا جنگ اوکراین روایت تناقضهای حلنشده ناتو
امینالاسلام تهرانی
ناتو در سال ۱۹۴۹ و در فضای پراضطراب پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت. روایت رسمی آن، ایجاد یک سازوکار دفاع جمعی برای جلوگیری از گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی بود.
اما از همان ابتدا منتقدان استدلال میکردند که ناتو صرفاً یک پیمان دفاعی نبود؛ بلکه ابزاری برای تثبیت رهبری آمریکا بر اروپایغربی و سازماندهی بلوک سرمایهداری در برابر بلوک سوسیالیستی محسوب میشد. به این معنا، ناتو نهفقط یک اتحاد نظامی، بلکه بخشی از معماری سیاسی و اقتصادی نظم پس از جنگ بود.
در دهههای نخست جنگ سرد، ناتو موفق شد انسجام نسبی کشورهای اروپایغربی را حفظ کند و نوعی بازدارندگی در برابر شوروی ایجاد نماید. با این حال، همین موفقیت هزینهای سیاسی داشت. بسیاری از کشورهای عضو بهتدریج به چتر امنیتی آمریکا وابسته شدند و استقلال استراتژیک خود را محدود کردند، البته همان چیزی که آمریکا میخواست.
منتقدان اروپایی بارها هشدار دادند که امنیت قاره بیش از حد به تصمیمات واشنگتن گره خورده است.
فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ پرسشی اساسی را مطرح کرد: اگر دشمن اصلی از میان رفته، ناتو چرا باید باقی بماند؟ انتظار میرفت این سازمان یا کوچک شود یا نقش خود را بازتعریف کند. اما دقیقاً برعکس، ناتو نهتنها منحل نشد، بلکه گسترش یافت و کشورهای بیشتری از اروپایشرقی را جذب کرد.
این توسعه برای بسیاری از ناظران نشانه آن بود که ناتو دیگر صرفاً واکنشی به شوروی نیست، بلکه به نهادی با منافع و منطق بقای مستقل تبدیل شده است، شامل آمریکا و شرکا!
مداخلات نظامی دهه ۱۹۹۰ و اوایل قرن بیست و یکم نیز به این انتقادات دامن زد. عملیات در بالکان، افغانستان و نقشآفرینی در بحرانهای مختلف باعث شد ناتو از یک پیمان دفاعی منطقهای به بازیگری فراتر از مرزهای اولیه خود تبدیل شود.
هواداران این روند آن را مسئولیتپذیری(!) بینالمللی میدانستند، اما مخالفان استدلال میکردند که سازمانی که برای دفاع از اعضا تأسیس شده بود، بهتدریج به ابزاری برای مداخله در نقاط مختلف جهان بدل
شد.
یکی از تناقضهای بنیادین ناتو از همینجا آغاز میشود. این سازمان خود را ضامن ثبات معرفی میکند، اما گسترش مداوم آن در نگاه برخی قدرتهای رقیب، بهویژه روسیه، عامل بیثباتی تلقی شده است.
در نتیجه، ناتو همزمان خود را پاسخ به ناامنی و در برخی موارد یکی از عوامل تولید ناامنی معرفی کرده است.
این دو تصویر متضاد هنوز هم در قلب بسیاری از منازعات ژئوپلیتیکی دیده میشود. گسترش ناتو به شرق پس از پایان جنگ سرد به معنای نزدیک شدن تدریجی یک ائتلاف نظامی رقیب به مرزهای روسیه بود. هرچند کشورهای اروپای شرقی این روند را انتخابی داوطلبانه برای تضمین امنیت خود میدانستند، روسیه آن را نشانه نادیدهگرفتن ملاحظات امنیتیاش تلقی کرد.
در این چارچوب، مسئله عضویت احتمالی اوکراین در ناتو به یکی از حساسترین نقاط اصطکاک تبدیل شد و در شکلگیری زمینههای سیاسی و امنیتی جنگ ۲۰۲۲ نقش مهمی ایفا کرد. جنگ در نهایت نهتنها امنیت اوکراین را تأمین نکرد، بلکه چشمانداز هرگونه توافق پایدار میان روسیه و غرب را نیز پیچیدهتر ساخت؛ زیرا اکنون هر طرح صلحی ناگزیر باید به مسئله جایگاه ژئوپلیتیکی اوکراین و رابطه آن با ناتو پاسخ دهد.
با ورود دونالد ترامپ به کاخسفید در سال ۲۰۱۷، شکافهای پنهان درون ناتو آشکارتر شدند.
ترامپ بارها اعضای اروپایی را متهم کرد که از حمایت امنیتی آمریکا بهره میبرند اما سهم کافی از هزینههای دفاعی را نمیپردازند. او حتی بهطور ضمنی این پرسش را مطرح کرد که آیا آمریکا باید همچنان بدون قید و شرط به تعهدات سنتی خود پایبند بماند. این موضع، اعتماد بسیاری از متحدان اروپایی را متزلزل کرد.
ترامپ ناتو را منحل نکرد و آمریکا نیز از آن خارج نشد، اما چیزی مهمتر را تضعیف کرد: تصور اجماع درونی.
قدرت ناتو تا حد زیادی به این باور وابسته است که اعضا در لحظه بحران کنار یکدیگر خواهند ایستاد. هنگامی که رئیسجمهورِ سوداییِ بزرگترین عضو سازمان بارها درباره ارزش این اتحاد تردید ابراز میکند، بخشی از بازدارندگی روانی و سیاسی آن آسیب میبیند.
در واقع، ترامپ بیش از آنکه ساختار ناتو را تضعیف کند، اعتبار نمادین آن را زیر سؤال برد.
اما ریشه مشکلات ناتو صرفاً به ترامپ مربوط نمیشود. اختلاف میان آمریکا و اروپا دهههاست که وجود دارد. واشنگتن اغلب خواهان نقشآفرینی فعالتر نظامی است، در حالی که بسیاری از دولتهای اروپایی ترجیح میدهند هزینههای نظامی را محدود نگه دارند و بر ابزارهای دیپلماتیک تکیه کنند.
این اختلاف درک از قدرت و امنیت، همواره در زیر پوست اتحاد جریان داشته است. در واقع اروپاییها همیشه هم حاضر نیستند در میدانِ «برادر بزرگتر»- که ثابت کرده که برادر عاقلتر نیست!- بازی کنند.تناقض دیگر ناتو در ترکیب اعضای آن نهفته است. این سازمان از دموکراسی، ارزشهای مشترک و نظم لیبرال سخن میگوید، اما در طول تاریخ خود بارها با دولتهایی همکاری کرده که فاصله قابلتوجهی با این ارزشها داشتهاند.
بنابراین میان آرمانهای اعلامشده و ملاحظات ژئوپلیتیکی آن شکافی دائمی وجود داشته است. منتقدان معتقدند که در عمل، منافع استراتژیک اغلب- شما میتوانید بخوانید همواره- بر اصول اعلامی غلبه کردهاند.
این سازمان از یکسو توانسته دههها دوام بیاورد، اما از سوی دیگر حامل تناقضهایی است که از لحظه تأسیس در آن وجود داشتهاند: وابستگی اروپا به آمریکا در کنار ادعای استقلال، دفاع از ثبات در کنار تولید تنشهای جدید، و تأکید بر ارزشها در کنار مصلحتگرایی سیاسی. ترامپ این تناقضها را خلق نکرد؛ او تنها بخشی از آنها را آشکارتر کرد و نشان داد که زیر ظاهر متحد و منسجم ناتو، مجموعهای از اختلافات تاریخی و ساختاری همچنان زنده است.
با این حال، این نیز ممکن است دستکم گرفتن نقش رهبران سیاسی باشد که گفته شود ترامپ صرفاً تناقضهای موجود را آشکار کرد! ناتو بیش از آنکه بر تانکها، پایگاهها و بودجههای نظامی استوار باشد، بر اعتماد سیاسیِ نیمبند میان اعضایش تکیه دارد، اعتمادی که طی دههها ساخته شده (البته در قبال نفرتی که در دل قربانیان حملات ناتو کاشته شده است!) اما میتواند در مدت کوتاهی فرسوده شود.
اگر رئیسجمهور سودایی آمریکا بهعنوان ستون اصلی این ائتلاف بارها اعتبار تعهدات امنیتی مشترک را زیر سؤال ببرد، متحدان را به معاملهگری صرف تقلیل دهد یا از اصل دفاع جمعی فاصله بگیرد، ضربهای وارد میشود که لزوماً با افزایش بودجههای نظامی جبرانپذیر نیست. از این منظر، ترامپ نهفقط آینهای برای نمایش ضعفهای ناتو، بلکه بالقوه عاملی برای تعمیق آنها نیز هست؛ زیرا در نهایت هیچ تهدیدی برای یک اتحاد نظامی خطرناکتر از تردید اعضا نسبت به اراده یکدیگر برای ایستادن در کنار هم نیست.