از سواحل نرماندی تا پلیس جهان: میراث سیاسی D-Day (نگاه)
امینالاسلام تهرانی
در آغاز جنگ جهانی دوم، بسیاری تصور میکردند فرانسه با اتکا به ارتش قدرتمند خود و استحکامات دفاعی مشهور «ماژینو» قادر خواهد بود در برابر آلمان مقاومت کند. اما در مه ۱۹۴۰ (اردیبهشت ۱۳۱۹)، ارتش آلمان با اجرای استراتژی «جنگ برقآسا» یا «بلیتسکریگ»، حملهای سریع و غافلگیرکننده را از طریق بلژیک و جنگلهای آردن آغاز کرد، مسیری که فرماندهان فرانسوی آن را برای عبور نیروهای زرهی نامناسب میدانستند. سرعت پیشروی نیروهای آلمانی، برتری تاکتیکی و استفاده گسترده از تانکها و نیروی هوائی موجب شد خطوط دفاعی فرانسه در مدت کوتاهی فرو بریزد و ارتش پُر ادعای این کشور فرصت سازماندهی یک مقاومت مؤثر را از دست بدهد.
تنها چند هفته پس از آغاز تهاجم، پاریس در ژوئن ۱۹۴۰ (خرداد ۱۳۱۹) به اشغال آلمان درآمد و دولت فرانسه ناچار به پذیرش آتشبس شد. در پی این شکست، بخش شمالی و غربی فرانسه مستقیماً تحت اشغال آلمان قرار گرفت و در جنوب نیز دولت «ویشی» شکل گرفت، حکومتی که اگرچه ظاهراً مستقل بود، اما عملاً با آلمان نازی همکاری میکرد. اشغال فرانسه نه تنها توازن قدرت در اروپا را به سود آلمان تغییر داد، بلکه این کشور را به پایگاهی مهم برای عملیات نظامی نازیها تبدیل کرد. از همین رو، آزادسازی فرانسه به یکی از اهداف اصلی متفقین بدل شد، هدفی که چهار سال بعد با عملیات نرماندی وارد مرحلهای سرنوشتساز شد.
عملیات نرماندی (D-Day) که در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ (۱۶ خرداد ۱۳۲۳) آغاز شد، یکی از سرنوشتسازترین رخدادهای جنگ جهانی دوم و شاید مهمترین عملیات آبی- خاکی تاریخ نظامی مدرن به شمار میآید. در این روز، نیروهای متفقین با عبور از کانال مانش و فرود در سواحل نرماندی فرانسه، جبههای جدید علیه آلمان نازی گشودند. این عملیات که با نام «اورلرد» شناخته میشد، حاصل ماهها برنامهریزی، هماهنگی لجستیکی و فریب استراتژیک بود و هدف اصلی آن آزادسازی اروپای غربی از سلطه آلمان هیتلری بود. اهمیت این رخداد تنها به پیروزی نظامی آن محدود نمیشود؛ بلکه نقطه عطفی در شکلگیری به اصطلاح «نظم سیاسی جهان» پس از جنگ نیز محسوب میشود.
در سالهای پیش از ۱۹۴۴، نیروهای آلمان بخش بزرگی از اروپا را اشغال کرده بودند و متفقین برای بازگرداندن توازن جنگ نیازمند حملهای گسترده به خاک اروپا بودند. اتحاد جماهیر شوروی از سال ۱۹۴۱ بار اصلی نبرد زمینی با آلمان را بر دوش میکشید و بارها از بریتانیا و آمریکا خواسته بود جبهه دومی در غرب اروپا ایجاد کنند. در چنین شرایطی، عملیات نرماندی نه تنها یک ضرورت نظامی بلکه پاسخی به فشارهای سیاسی و استراتژیک نیز بود. موفقیت یا شکست این عملیات میتوانست سرنوشت کل جنگ را تغییر دهد.
بامداد ششم ژوئن، بیش از ۱۵۰ هزار سرباز آمریکایی، بریتانیایی و کانادایی در پنج ساحل موسوم به یوتا، اوماها، گلد، جونو و سوورد پیاده شدند. هزاران هواپیما و کشتی جنگی از این نیروها پشتیبانی میکردند. مقاومت نیروهای آلمانی بهویژه در ساحل اوماها بسیار شدید بود و تلفات سنگینی به نیروهای مهاجم وارد شد. با این حال، برتری عددی، پشتیبانی هوائی و اختلال در فرماندهی آلمان باعث شد متفقین بتوانند جای پایی در خاک فرانسه ایجاد کنند و به تدریج مناطق بیشتری را تحت کنترل خود درآورند.
یکی از جنبههای کمتر مورد توجه این عملیات، پیچیدگی اطلاعاتی و فریب استراتژیک آن است. متفقین با اجرای مجموعهای از عملیاتهای گمراهکننده، فرماندهان آلمانی را متقاعد کرده بودند که حمله اصلی در منطقه پا-دو-کاله رخ خواهد داد، نه در نرماندی. همین اشتباه محاسباتی سبب شد بخش مهمی از نیروهای آلمان در مکان نامناسب مستقر شوند و واکنش سریع و مؤثری به حمله نشان ندهند. بنابراین پیروزی متفقین تنها محصول قدرت نظامی نبود، بلکه نتیجه موفقیت در جنگ اطلاعاتی نیز به شمار میرفت.
پس از تثبیت مواضع در نرماندی، نیروهای متفقین به سمت داخل فرانسه پیشروی کردند و در کمتر از سه ماه، پاریس آزاد شد. این پیشروی راه را برای فروپاشی تدریجی حاکمیت آلمان نازی در اروپای غربی هموار کرد. کمتر از یک سال بعد، برلین سقوط کرد و جنگ در اروپا پایان یافت. از این منظر، عملیات نرماندی را میتوان یکی از عوامل اساسی شکست نهائی رژیم نازی دانست، رخدادی که بسیاری از ملتهای اروپایی آن را نماد آزادی از اشغال و استبداد تلقی میکنند.
با وجود این، بررسی تاریخی عملیات نرماندی نباید به روایتهای قهرمانانه و یکبعدی محدود شود. در حافظه عمومی غرب، گاه چنین القا میشود که پیروزی بر آلمان عمدتاً محصول این عملیات بوده است، در حالی که واقعیت پیچیدهتر است. ارتش سرخ شوروی تا پیش از گشوده شدن جبهه غربی، بخش عمده توان نظامی آلمان را در شرق درگیر کرده و میلیونها نفر تلفات داده بود. بنابراین نرماندی اگرچه نقطه عطفی تعیینکننده بود، اما تنها عامل شکست آلمان محسوب نمیشد و فهم دقیق آن مستلزم توجه به همه جبهههای جنگ است.
از زاویهای گستردهتر، عملیات نرماندی آغاز مرحلهای بود که در آن آمریکا از یک قدرت بزرگ به قدرت مسلط نظام بینالملل تبدیل شد. آمریکا پیش از جنگ جهانی دوم گرایش بیشتری به انزواگرایی داشت، اما پیروزی در جنگ و حضور گسترده نظامی در اروپا جایگاه جدیدی برای این کشور ایجاد کرد. پس از ۱۹۴۵، واشنگتن نه تنها در بازسازی اروپا نقش محوری ایفا و در تاروپودِ امنیتی این قاره نفوذ کرد، بلکه به تدریج مسئولیت تعریف و مدیریت بخش بزرگی از «نظم جهانی» را نیز بر عهده گرفت؛ البته مشخص است که این نظم نظمی مبتنی بر نقش سلطهجویانه آمریکا بود.
منتقدان سیاست خارجی آمریکا معتقدند که موفقیت نرماندی و نتایج آن، نوعی اعتماد به نفس تاریخی در میان نخبگان سیاسی آمریکا ایجاد کرد؛ این باور که مداخله نظامی میتواند مشکلات پیچیده جهان را حل کند. در دهههای بعد، این ذهنیت در مواردی چون جنگ کره، جنگ ویتنام، مداخلات آمریکای لاتین، حمله به عراق و حضور نظامی در افغانستان نیز قابل مشاهده بود. از این منظر، نرماندی صرفاً یک عملیات نظامی موفق نبود، بلکه به بخشی از روایت هویتی آمریکا تبدیل شد، روایتی که مشروعیت مداخلات خارجی را تقویت میکرد.
البته طرفداران آمریکایی این دیدگاه مداخلهگرانه استدلال میکنند که حضور آمریکا در بسیاری از موارد مانع گسترش حکومتهای اقتدارگرا شده و به حفظ ثبات بینالمللی کمک کرده است. اما منتقدان پاسخ میدهند که فارغ از نیت سوء آمریکا از این مداخلات و توجیهات دروغی که برای مداخلات خود دستوپا کرده است، بسیاری از این مداخلات، پیامدهای پیشبینینشده و گاه فاجعهباری به همراه داشتهاند. برای مثال در جنگ عراق، بیثباتی در غرب آسیا (که برآمدن هیولای داعش یکی از نتایج آن بود!) و هزینههای انسانی سنگین این مداخلات، این پرسش را مطرح میکند که آیا هر موفقیت نظامی لزوماً مجوزی برای ایفای نقش «پلیس جهان» محسوب میشود یا خیر؟!
در نهایت، عملیات نرماندی را باید همزمان از دو منظر نگریست: از یکسو، این عملیات بدون تردید نقشی مهم در شکست آلمان نازی و پایان یکی از تاریکترین دورههای تاریخ بشر داشت (که غربِ مدرن هم زاینده این عصر تاریک بود!)؛ از سوی دیگر، میراث سیاسی آن تنها به سال ۱۹۴۴ محدود نماند و در شکلگیری نقش جهانی آمریکا تأثیر عمیقی گذاشت.