کد خبر: ۳۳۱۲۸۷
تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۸

نسیم صبح نمی‌آورد ترانه‌ی شوق سر بهار ندارند بلبلان بی‌تو (چشم به راه سپیده)

 آسمان مه‌آلوده
دلم قرار نمی‌گیرد از فغان بی‌تو
سپندوار زکف داده‌ام عنان بی‌تو
ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ
زجام عشق لبی‌تر نکرد جان بی‌تو
چون آسمان مه‌آلوده‌ام زتنگ دلی
پر است سینه‌ام از اندوه گران بی‌تو
نسیم صبح نمی‌آورد ترانه‌ی شوق
سر بهار ندارند بلبلان بی‌تو
لب از حکایت شبهای تار می‌بندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی‌تو
چون شمع کشته ندارم شراره‌ای به زبان
نمی‌زند سخنم آتشی به جان بی‌تو
ز بی‌دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی‌گشایدم از بی‌خودی زبان بی‌تو
عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکرین دهان بی‌تو
گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی‌تو  
 امام خامنه‌ای شهید 
 رضوان الله تعالی علیه 
چلچراغ 
چه می‌شد چلچراغ کوچه ما زود بر می‌گشت
به پایان شب تاریک و قیراندود بر می‌گشت
سرود آسمان را هر که می‌خواند بد آهنگ است
خدایا کاش یک شب در زمین داوود بر می‌گشت
همان مردی که دستارش به رنگ سبز دریا بود
نگاهش تازه‌تر از فصل گل‌ها بود، بر می‌گشت
همان چشمی که در باغ غزل نقش‌آفرینی کرد
روی شعر من امروز در بگشود، بر می‌گشت
پس از این بادهای هرزه گرد فصل  بیرنگی
نسیم روحبخش چشم آن موعود بر می‌گشت
حمید مبشر (افغانستان)
حدیث انتظار 
بیا دوباره پاک کن ز جاده‌ها غبار را
به عاشقان نوید ده رسیدن بهار را!
تمام لحظه‌های من فدای یک نگاه تو
بیا و پاک کن زدل حدیث انتظار را!
؟؟؟؟‌
آتش جگران ...
مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز
 چشم در راه تو صاحب‌نظرانند هنوز
لاله‌ها، شعله‌کش از سینه داغند به دشت 
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپرده غیبت، خبری باز فرست 
که خبریافتگان، بی‌خبرانند هنوز
رهروان، در سفر بادیه حیران تواند 
با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز
ذره‌ها در طلب طلعت رویت با مهر
 هم‌عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز
طاقت از دست شد‌ای مردمک دیده! دمی 
پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز
مرحوم مشفق کاشانی 
‌گریه نمی‌دهد امان
نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان 
سوی تو می‌دوند ‌هان!‌ ای تو همیشه در میان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
 گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن 
آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ 
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای 
هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان
آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون 
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟ 
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم! 
آمدنت که بنگرم،‌گریه نمی‌دهد امان...
مرحوم هوشنگ ابتهاج