کد خبر: ۳۳۱۲۱۲
تاریخ انتشار : ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۵۹

مروری بر سالروز یک جنگ؛ «سرنوشت مقدر» یا انتخاب راه خونخواری؟! (نگاه)

امین الاسلام تهرانی

مرور سالروزهای مهم به ما کمک می‌کند تا آنچه را که با تساهل «الگوهای تکرارشونده تاریخ» خوانده می‌شود، بهتر ببینیم. بسیاری از تنش‌های مرزی امروز، ادعاهای ارضی، سیاست‌های قدرت‌محور و... در قالب‌های مدرن، ریشه در همین رویدادها دارند. بدون شناخت گذشته، تحلیل درست وقایع حال تقریباً غیرممکن می‌شود. این مرورها ما را وادار به تفکر انتقادی می‌کنند: آیا امپریالیسم تغییر شکل داده یا فقط ابزارهایش عوض شده است؟ آیا عدالت بین‌المللی واقعاً پیشرفت کرده یا هنوز «قوی‌ترها تاریخ را می‌نویسند»؟ روزنامه‌نگاری که سالروزها را به یاد می‌آورد، فقط خبر قدیمی نمی‌نویسد؛ بلکه آینه‌ای در برابر حال می‌گیرد.
در ۱۱ می ۱۸۴۶، جیمز ناکس پلک، رئیس‌جمهور آمریکا، رسماً از کنگره درخواست اعلام جنگ با مکزیک کرد. این درخواست نقطه آغاز یکی از بحث‌برانگیزترین جنگ‌های تاریخ آمریکا بود که تحت لوای «سرنوشت مقدر» پیگیری می‌شد. پلک، دموکرات جاه‌طلب، معتقد بود که گسترش آمریکا تا اقیانوس آرام یک ضرورت تاریخی و الهی است. اما منتقدان همان زمان، از جمله آبراهام لینکلن، این جنگ را «جنگ تجاوزکارانه» خواندند که بر پایه بهانه‌سازی و تحریک مرزی بنا شده بود. ادعای آمریکا مبنی بر اینکه نیروهای مکزیکی «خاک آمریکا را نقض کرده‌اند» عمدتاً بر پایه اختلاف بر سر مرز تگزاس استوار بود، اختلافی که البته مکزیک آن را به رسمیت نمی‌شناخت.
جنگ آمریکا- مکزیک (۱۸۴۶-۱۸۴۸) نه یک درگیری دفاعی، بلکه عملیاتی حساب‌شده برای الحاق قلمرو بود. ارتش آمریکا تحت فرمان ژنرال‌هایی مانند زکری تیلور و وینفیلد اسکات، به سرعت بخش‌های وسیعی از خاک مکزیک را اشغال کرد. سقوط مکزیکوسیتی در سپتامبر ۱۸۴۷، مقاومت مکزیک را در هم شکست. نتیجه نظامی این جنگ برای آمریکا مطلق بود، اما هزینه انسانی و اخلاقی آن سنگین. هزاران سرباز از هر دوطرف کشته شدند و غیرنظامیان مکزیکی بیشترین آسیب را دیدند. منتقدان آمریکایی مانند هنری دیوید ثورو با نافرمانی مدنی خود اعتراض کردند و این جنگ را نمادی از گسترش برده‌داری و غارت زمین دانستند که البته چندان هم راه به جایی نبردند.
معاهده گوادالوپه هیدالگو در فوریه ۱۸۴۸، یکی از نابرابرترین معاهدات تاریخ مدرن را رقم زد. مکزیک مجبور شد بیش از ۵۰۰هزار مایل مربع از خاک خود- شامل کالیفرنیا، نیومکزیکو، آریزونا، نوادا، یوتا و بخش‌هایی از کلرادو و وایومینگ- را به آمریکا واگذار کند. در ازای آن، آمریکا تنها ۱۵میلیون دلار پرداخت کرد! مبلغی که بسیاری آن را «قیمت خرید سرقت‌شده» نامیدند. این الحاق نه‌نها مرزهای جنوب‌غربی آمریکا را شکل داد، بلکه توازن قدرت در قاره را برای همیشه تغییر داد و راه را برای تبدیل آمریکا به یک قدرت اقیانوس‌پهلو هموار کرد.
از منظری، این جنگ نمونه‌ای کلاسیک از امپریالیسم قرن نوزدهمی است. آمریکا با تکیه بر برتری نظامی و ایدئولوژی 
نژادی- مسیحی، کشوری ضعیف‌تر را هدف قرار داد که تازه از جنگ استقلال با اسپانیا و آشوب‌های داخلی رنج می‌برد. مورخان مکزیکی این رویداد را «جنگ از دست دادن بزرگ» (La Gran Pérdida) می‌نامند که زخم آن هنوز در هویت ملی مکزیک زنده است.
 این جنگ الگویی شد برای سیاست‌های بعدی گسترش‌طلبانه آمریکا در کارائیب و آمریکای لاتین.
یکی از ابعاد تاریک جنگ، ارتباط تنگاتنگ آن با مسئله برده‌داری بود. الحاق سرزمین‌های جدید، تعادل بین ایالات برده‌دار و آزاد را بر هم زد و تنش‌هایی ایجاد کرد که نهایتاً به جنگ داخلی آمریکا 
(۱۸۶۱-۱۸۶۵) منجر شد. بسیاری از مخالفان جنگ در شمال آمریکا، آن را توطئه‌ای از سوی جنوب برای گسترش قلمرو برده‌داری می‌دانستند. در حالی که جنوب از پیروزی جنگ استقبال کرد، شمال روشنفکر آن را لکه ننگی بر دموکراسی آمریکایی دانست.
پیامدهای بلندمدت این جنگ همچنان در روابط آمریکا و مکزیک و مهاجرت مرزی قابل مشاهده است. دیوار مرزی، تنش‌های سیاسی بر سر مهاجران مکزیکی و ادعاهای تاریخی در مورد «سرزمین‌های از دست رفته» ریشه در همان معاهده تحمیلی ۱۸۴۸ دارد. آن‌چه آمریکا «پیروزی تمدن» نامید، برای مکزیک «فاجعه ملی» بود که توسعه اقتصادی و سیاسی این کشور را برای دهه‌ها عقب انداخت.
در نهایت، جنگ ۱۸۴۶ یادآوری تلخی است که قدرت نظامی و اراده سیاسی چگونه می‌تواند مرزها و تاریخ را بازنویسی کند. در دنیای امروز که دوباره شاهد تنش‌های مرزی، ادعاهای ارضی و سیاست‌های قدرت‌محور هستیم، بازخوانی این رویداد هشدار می‌دهد که «سرنوشت مقدر» اغلب پوششی برای جاه‌طلبی امپریالیستی است. آمریکا با این جنگ به قدرت برتر قاره تبدیل شد، اما به قیمت از دست دادن ادعای اخلاقی خود به عنوان «سرزمین آزادی». 
مکزیک اما، با وجود شکست، هویت مقاوم خود را حفظ کرد، هویتی که هنوز در شعار «مکزیک تسلیم نمی‌شود» طنین‌انداز است.
هرچند صداهای مخالف در داخل آمریکا وجود داشت، اما هویت غالب کشور را صداهای جنگ‌طلب شکل دادند. در بحبوحه جنگ آمریکا- مکزیک، مخالفان سرسختی در آمریکا بودند که این جنگ را تجاوز آشکار و نقض اصول دموکراتیک می‌دانستند. 
چنان‎‌که اشاره شد، آبراهام لینکلن به عنوان نماینده کنگره، «لکه‌های خونی» را بر سیاست پلک افشا کرد و آن را جنگی بر پایه بهانه‌سازی خواند. هنری دیوید ثورو با نافرمانی مدنی و نپرداختن مالیات، این جنگ را نماد شر مطلق امپریالیسم دانست و حتی حاضر به زندان رفتن شد. بسیاری از روشنفکران شمالی و حتی بخشی از حزب ویگ، این جنگ را توطئه برده‌داران جنوب برای گسترش قلمرو برده‌داری و غارت زمین می‌دیدند. این صداها واقعی و گاهی پرطنین بودند، اما عمدتاً محدود به شمال‌شرقی و محافل روشنفکری ماندند و نتوانستند جریان اصلی سیاست و افکار عمومی را تغییر دهند.
در نهایت، آنچه هویت آمریکا را تسخیر کرد، دقیقاً همان ایدئولوژی جنگ‌طلب و امپریالیستی بود. 
پیروزی در جنگ ۱۸۴۶-۱۸۴۸، «سرنوشت مقدر» را از یک شعار ایدئولوژیک به واقعیت ملموس تبدیل کرد. آمریکا خود را نه فقط یک جمهوری، بلکه یک قدرت سرنوشت‌ساز الهی [کذا!] می‌دید که حق دارد قاره (و کمی بعد کل جهان) را فتح کند. 
این پیروزی، اعتمادبه‌نفس موهوم آمریکایی‎ها را به‌شدت تقویت کرد و الگویی شد برای گسترش‌های بعدی: از خرید آلاسکا گرفته تا جنگ با اسپانیا در ۱۸۹۸ و الحاق فیلیپین، هاوایی و پورتوریکو و... الگویی که همچنان سیاست آمریکا را می‌سازد. صدای ژنرال‌ها، سیاستمداران جاه‌طلب و مطبوعات جنگ‌طلب غالب شد و فرهنگ آمریکایی را با مفاهیمی مانند برتری نژادی، پیشرفت تمدن از طریق قدرت نظامی و حق گسترش مرزها آمیخت. 
مخالفان تاریخ‌نگار شدند، اما امپریالیست‌ها تاریخ‌ساز. همین روحیه بود که آمریکا را از یک قدرت منطقه‌ای به امپراتوری خونخوار تبدیل کرد و تا امروز، در سیاست خارجی این کشور، سایه‌اش همچنان قابل مشاهده است.