کد خبر: ۳۳۰۸۴۳
تاریخ انتشار : ۱۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۳۳
گزارش کیهان از حضور خانواده شهدای مدرسه شجره طیبه میناب در مسجد مقدس جمکران

پرواز 168 ستاره آسمانی در یک جنایت آمریکایی صهیونی

می‌گویند حرمله پرسید پدر را بزنم یا پسر را؟
گفت: پسر را بزن پدر خودش می‌افتد‌!
برای تهیه گزارش از حضور خانواده‌های دانش‌آموزانِ شهیدِ میناب، راهی مسجد مقدس جمکران شدیم. این اولین بار بود که چنین بی‌واسطه با لایه‌های عمیقِ یک سوگِ ملی رو‌به‌رو می‌شدم. بارها و بارها در حین مصاحبه، میانِ هق‌هقِ مادران و سکوتِ سنگینِ پدران، ناچار شدم دوربین و میکروفون را کنار بگذارم. پا به پای آن‌ها، بلند بلند‌گریستم، نفسی تازه کرده و دوباره به حرمتِ خونِ آن کودکان، روایتگری را ادامه دادم.
من آن روز عقیم شدن جانم را در تاب‌آوری آن لحظات تجربه کردم و فرو ریختم. اتوبوس حامل مادران که نزدیک به مسجد شد تصور این که آن‌ها چه حالی دارند چنان گزنده بود که خیالش هم خراش بر جان جراحت دیده من می‌انداخت. انگاری تمام غم عالم در دل انسان آوار می‌شد تا آوازی تلخ بخواند. مادرها که شروع به حرف زدن می‌کردند مرور خاطرات با هم بودن‌شان تبدیل می‌شد به «حسرت یک دیدار دوباره،» به یک دلم تنگ شده برایت دوباره، به یک دوستت دارم نگفته، به یک کاش ببینمت باز، به آغوش‌ها و بوسه‌های جا مانده.
چقدر در چشمان مادران انتظار و امید زخمی می‌بینم. باید از نزدیک آنجا بودی. باید تک تک این مادران را می‌دیدی تا بفهمی چطور جان‌شان رفته بود و جسم مانده بود. نمی‌دانم.. تو به من بگو زیر پای مادری که فقط تکه‌ای از بدن فرزند برایش باقی مانده آیا بهشتی بنا می‌شود؟ 
و آه و ناله از غم پدران میناب. وای از تماشای تکیه‌گاهی که تکیده شده بود. وای از تماشای پدران در پریشانی داغی که دشمن آمریکایی صهیونیستی بر دل ما گذاشت.
در روزهایی که تقویم به احترام ایثار ایستاده بود، به همراه همکارم به شهر مقدس قم رفتیم. مقصد ما، دیداری از جنس نور بود؛ گفت‌وگو با قامت‌های خمیده‌ای که ستون‌های استوار این سرزمین‌ هستند. پدران و مادران صبور شهدای خطه میناب. همان‌ها که جگرگوشه‌های‌شان را از نخلستان‌های جنوب به معراج فرستادند و حالا گرد پیری بر چهره‌شان، حکایت از داغی حسینی و صبری زینبی داشت.
هنوز در میانه راه بودیم که آسمان، گویی به پیشواز این میهمانان عزیز آمده باشد، بغضش ترکید. ریزش نرم و نقره‌فام باران، جاده را غسل زیارت می‌بخشید. هر قطره باران، گویی پیامی از آسمان داشت که مسیر را برای قدم‌های خسته اما استوار این خانواده‌های بزرگ، تطهیر می‌کرد.
زمانی که به آستان مقدس مسجد جمکران رسیدیم، حقیقتاً شکوه استقبال، چشم‌ها را خیره می‌کرد و دل‌ها را می‌لرزاند. 
در آن هیاهوی معنوی، دقایقی را در کنار یکی از خدام گذراندم. وی همسر سردار شهید کازرونی بود که در دفاع مقدس و در عملیات والفجر ۴ شهید شد. سردار از معاونین شهید قاسم سلیمانی بوده است. او که در دستش پرچمی و در چشمش اشکی پنهان داشت، از حس و حال غریبش می‌گفت. از اینکه چطور خدمت به پدران و مادرانی که بوی شهید می‌دهند، برای او مدالی است که بر جانش نصب شده. ایشان می‌گوید: این خانواده‌ها، از راه دوری آمده‌اند، اما در حقیقت ما هستیم که به زیارت صبر و ایمان آن‌ها آمده‌ایم. گفت‌وگو با خانم کازرونی را با رسیدن اتوبوس حامل زوار به پایان رساندم. آن روز، بارانِ آسمان و اشکِ ما درهم آمیخت تا گزارشی ثبت شود که واژه‌هایش نه با قلم که با عشق نوشته 
شده‌اند.
اتوبوس‌ها که ایستادند، گویی زمان هم برای لحظه‌ای متوقف شد. مادران و پدران صبور مینابی، یکی پس از دیگری قدم بر خاک مقدسِ این دیار گذاشتند. اما آن‌ها تنها نبودند؛ در آغوش هر یک، قابی از جنس نور می‌درخشید. آن‌ها عکس جگرگوشه‌هایشان را به سینه چسبانده بودند.
آرشا؛ فرشته‌ای که پیش از هفت‌سالگی پرواز کرد
به سراغ مادری رفتم که تنها گوشه‌ای نشسته بود. ظاهرش آرام و قوی به نظر می‌آمد. در طول گفت‌وگو انگاری که پسرک همان جا است. مثلاً رفته آبی بنوشد و بیاید. 
خودش سر حرف را باز کرد. 
آرشا هنوز به هفت‌سالگی نرسیده بود؛ اما باور کنید در همان عمر کوتاه، مثل یک خورشید بود که به هر جایی می‌رفت، گرمای وجودش آنجا را روشن می‌کرد. کودکی پر از مهربانی و احساس بود و جنب‌وجوش، او به زندگی ما روح می‌داد و حالا که نیست، سکوت بدی‌ در خانه حس می‌شود.
از کودکی، در کنار پدرش در موکب‌ها بزرگ شد. چای روضه با روحش عجین شده بود. یادم هست یک شبی پا روی پا انداخته بود و تلویزیون تماشا می‌کرد؛ ناگهان دیدم شانه‌های کوچکش می‌لرزد. پرسیدم: مادر، چه شده؟ با همان لحن کودکانه گفت: مامان، دارم برای امام حسین(ع) ‌گریه می‌کنم. الان فکر می‌کنم شاید همان اشک‌های بی‌ریا بود که نامش جزو شهدا ثبت شد. آرشا بیشتر از سنش می‌فهمید؛ کافی بود لباس نویی بپوشم، بلافاصله متوجه می‌شد و از من تعریف می‌کرد. محال بود شب‌ها بدون گفتنِ شب‌بخیر به من و پدرش پلک روی هم بگذارد.
آخرین هفته‌ زندگی‌اش، ما برای کاری در اصفهان بودیم. با دلشوره خودمان را جمعه‌شب به میناب رساندیم تا آرشا شنبه صبح از مدرسه‌اش جا 
نماند. 
صبح شنبه، پدرش او را بیدار کرد. صبحانه خورد و با اشتیاقِ زنگ ورزش راهی مدرسه شد؛ حوالی ساعت ۱۱ صبح معلمش تماس گرفت و گفت مدرسه‌ زودتر تعطیل می‌شود، به همسرم سپردم آرشا را به خانه بیاورد. متوجه شدم که در تهران انفجاری صورت گرفته در همان لحظاتی که با دوستانم در تهران تماس می‌گرفتم تا جویای حالشان شوم، ناگهان صدای انفجار، دیوارهای خانه‌ای را که پس از سال‌ها مستأجری خریده بودیم، لرزاند. از پنجره نگاه کردم؛ دود از سمت مدرسه بلند بود. جیغ زدم. خودم را به کوچه انداختم و جلوی اولین ماشین را گرفتم وگفتم فقط من را به مدرسه برسان. وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، قیامت را به چشم دیدم. کلاس درسِ پسرم به تلی خاک تبدیل شده بود. تکه‌های پیکرِ بچه‌ها روی زمین پراکنده بود و من مبهوت، تنها یک دغدغه داشتم: از آرشای من چه باقی مانده؟ برادرم که خودش را به من رسانده بود و کنارم بود، یک جمله به من گفت: آرشا عاقبت‌به‌خیر شد. اما گوش‌های مادرانه‌ من این حرف را برنمی‌تافت. انفجار دوم باعث شد ما متفرق شویم و من به خانه بیایم. پدر آرشا در مدرسه ماند.
ساعت ۲ نیمه‌شب، پیکر کوچکش پیدا شد. گفتند آرشا سالم مانده؛ ستونی در کلاس، تنِ نحیفش را از گزند آوار حفظ کرده بود. ۲۸ فروردین بود که کیفش را برایم آوردند....
سیده یاسمن رودباری