تاریخ سیاه داخلی و خارجی آمریکا (نگاه)
امینالاسلام تهرانی
هفته گذشته پادشاه انگلیس به آمریکا رفت؛ ماهها بعد از کنایه رئیسجمهور سودایی آمریکا به سران اروپا مبنی بر این که آلمانی حرف نزدنشان را مدیون آمریکا هستند، پادشاه انگلیس در نشست کاخسفید آن را به خودش برگرداند و گفت: «اگر ما نبودیم فرانسوی حرف میزدید.» اشاره او به جنگ در آمریکایشمالی بود که دو قدرت استعماری رقیب آن زمان یعنی انگلیس و فرانسه پیش از استقلال آمریکا، در ۲۵۰ سال پیش، برای تسلط بر این قاره با یکدیگر داشتند. همزمان با این سخنان، باز بحث بر سر چگونگی تشکیل آمریکا بر سر زبانها افتاده است، اما آنچه در این میان محل توجه است، این است که چه انگلیسی، چه فرانسوی، آمریکاییها به هر زبانی حرف بزنند، تاریخ شکلگیری آنها و به تبع آن تاریخ سیاستخارجی آنان سیاه است، سیاهتر از آنکه با وامگیری از هر زبانی بشود آن را توجیه کرد و به قول امروزیها سفیدشویی کرد!
تاریخ شکلگیری آمریکا با مجموعهای از رویدادهای خشونتآمیز- که گاه خشونتآمیز کمی برای آن توصیفی «نرم» محسوب میشود!- و پیچیده همراه بوده که نمیتوان آن را صرفاً با یک روایت ساده از «آزادیخواهی» توضیح داد. پیش از ورود اروپاییها، سرزمینهای آمریکایشمالی محل زندگی میلیونها نفر از اقوام بومی بود.
با آغاز استعمار اروپاییها از قرن شانزدهم و هفدهم، روندی از تصرف زمینها، گسترش بیماریهای واگیردار، و درگیریهای نظامی آغاز شد که جمعیت بومیان را بهشدت کاهش داد. درگیریهایی مانند جنگهای موسوم به «Indian Wars» در قرون هجدهم و نوزدهم، نمونهای از این خشونتها هستند. همچنین سیاستهایی چون «Trail of Tears» در دهه ۱۸۳۰، که طی آن هزاران نفر از سرخپوستان از سرزمینهای خود به اجبار کوچانده شدند، نشاندهنده ابعاد ساختاری این خشونت است. این رویدادها در شکلگیری جغرافیای سیاسی آمریکا نقش مهمی داشتند، اما همزمان با رنج و مرگ گسترده همراه بودند.
در کنار سرنوشت بومیان، نظام بردهداری یکی دیگر از پایههای خشونتآمیز تاریخ آمریکا محسوب میشود. از قرن هفدهم تا اواسط قرن نوزدهم، میلیونها آفریقایی به زور به این سرزمین منتقل شدند و تحت شرایط غیرانسانی بهکار گرفته شدند.
اقتصاد بخشهای بزرگی از آمریکا، بهویژه در جنوب، بر پایه کار اجباری بردگان شکل گرفت. این وضعیت نهتنها باعث رنج فردی و جمعی عظیم شد، بلکه ساختارهای نابرابری نژادی را نیز تثبیت کرد. جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) که یکی از خونینترین درگیریهای تاریخ این کشور است، تا حد زیادی ریشه در همین مسئله داشت. حتی پس از لغو رسمی بردهداری، دورههایی مانند «Jim Crow» با قوانین تبعیضآمیز، خشونت و سرکوب سیستماتیک علیه سیاهپوستان ادامه یافت.
فرآیند استقلال آمریکا نیز خود با خشونت و جنگ همراه بود. انقلاب آمریکا (۱۷۷۵–۱۷۸۳) که به جدایی از امپراتوری بریتانیا انجامید، یک جنگ تمامعیار بود که هزاران کشته برجای گذاشت. این انقلاب از یکسو بر ایدههای روشنگری، مانند آزادی و حاکمیت مردم تأکید داشت، اما از سوی دیگر، این آرمانها بهطور کامل برای همه ساکنان سرزمین جدید اعمال نشد؛ به قول آن نویسنده: «همه برابر هستند و برخی برابرتر!» بسیاری از گروهها، از جمله زنان، بردگان و بومیان، از این حقوق محروم بودند. افزون بر این، در طول گسترش مرزهای آمریکا به سمت غرب معروف به
«Manifest Destiny»، درگیریهای نظامی و تصرف اجباری سرزمینها ادامه یافت. این روند نشان میدهد که استقلال و گسترش این کشور، همزمان با تحقق برخی آرمانها، با اعمال خشونت ساختاری نیز همراه بوده است.
در قرنهای بعدی نیز خشونت در اشکال مختلف در داخل آمریکا ادامه داشته است. از درگیریهای کارگری در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، که گاه با سرکوب شدید و کشتار کارگران همراه بود، تا تنشهای نژادی و شورشهای شهری در قرن بیستم، این کشور بارها با بحرانهای داخلی خشونتآمیز مواجه شده است. نمونههایی مانند کشتار «Tulsa Race Massacre» در سال ۱۹۲۱ یا برخوردهای خشونتآمیز در جریان جنبش حقوق مدنی در دهه ۱۹۶۰، نشاندهنده استمرار این چالشها هستند. تاریخ این کشور ترکیبی از تضادهاست: هم پیشرفتها و هم خشونت و بیعدالتیِ بیوقفه که همه آنها در شکلگیری این کشور نقش داشتهاند.
سیاستخارجی آمریکا نیز در طول قرن بیستم و بیستویکم بارها به دلیل مداخلات نظامی و سیاسی در کشورهای دیگر مورد انتقاد قرار گرفته است. از بمباران اتمی ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم تا جنگهایی مانند جنگ ویتنام که با تلفات گسترده غیرنظامیان و ویرانیهای عمیق همراه بود، تا نقش آمریکا در کودتاهایی مانند کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ایران که به سرنگونی دولت منتخب در ایران انجامید، نمونههای متعددی از این مداخلات وجود دارد.
همچنین در آمریکایلاتین، حمایت از رژیمهای نظامی در کشورهایی مانند شیلی پس از کودتای ۱۹۷۳ شیلی یا دخالت در منازعات منطقهای، پیامدهای طولانیمدتی برای جوامع محلی داشته است. در دهههای اخیر نیز جنگهایی مانند جنگ عراق و جنگ افغانستان با بحثهای گستردهای درباره مشروعیت، تلفات انسانی و بیثباتی سیاسی همراه بودهاند؛ حالا هم جنگ علیه ایران که در همان روز اول با کشتن پسربچهها و دختربچههای بیگناه در میناب همراه شد که روایت آن «یکی داستان است پر آب چشم» و نگارنده این سطور توان پرداختن به آن را ندارد.
برخی تحلیلگران این الگوی مداخلهگرانه و گاه بسیار وحشیانه را در امتداد سنتهای تاریخی آمریکا میدانند؛ به این معنا که همان رویکردهای مبتنی بر قدرت، گسترش نفوذ و توجیه ایدئولوژیک که در دورههای اولیه شکلگیری این کشور، از جمله در گسترش سرزمینی و برخورد با بومیان دیده میشد، در عرصه بینالمللی نیز بازتولید شده است. البته در مقابل، دیدگاههای دیگری نیز وجود دارد که این سیاستها را در چارچوب رقابتهای ژئوپلیتیکی، جنگ سرد و ملاحظات امنیتی تفسیر میکنند و همین اختلافنظرها نشان میدهد که ارزیابی سیاستخارجی آمریکا همچنان موضوعی پیچیده و مورد بحث است؛ اما آنچه پیچیده نیست تاریخ پر از خشونت و مداخلهگری نظامی و... آمریکا است که تاریخ سیاستخارجی این کشور را به مراتب تیرهتر از تاریخ خشونتهای داخلی در این کشور میکند.