کد خبر: ۳۲۸۵۱۸
تاریخ انتشار : ۰۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۰:۴۸

عود

عصای چوبی را میان دستانش جابه‌جا کرد. یک دست را به دیوار پشت سرش گرفت و آرام روی سکوی جلوی مغازه قصابی روبه‌روی حرم نشست. سیگار دوم را پشت‌بند سیگار اول روشن کرد. دودش را با شدت از سوراخ‌های بینی بیرون داد. یک نگاهش به گنبد حرم بود و نگاه دیگرش دنبال مردمی می‌چرخید که سراسیمه عرض خیابان جلوی حرم را بالا و پایین می‌کردند.
روزی که ضریح را از اصفهان آوردند هم همین طور خیابان شلوغ بود. برای آوردن ضریح مطهر حضرت سبزقبا میان کامیون‌دارهای دزفول قرعه‌کشی شد. قرعه به نام او افتاد! احمد فخاری.همه حضار در قرعه‌کشی تک‌تک به او تبریک گفتند و او از ذوق در پوست خود نمی‌گنجید. با سطل آب و پارچه به جان کامیون افتاد. تمیزتر از روزی شد که خریده بودش. داخل کابینش را معطر کرد به عطر ناب محمدی. پرده‌ای بالای کامیون نصب کرد.
«إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا»
دو طرف تایرهای جلوی ماشین از طرف اوقاف، صندوق نذورات با بند وصل شد. تمام مسیر اصفهان تا دزفول را با احتیاط آمد مبادا خشی بر تنه‌ ضریح نقره‌ای حضرت بیفتد. چشم از آینه وسط کامیون بر نمی‌داشت. وجود حضرت را همراه خود حس می‌کرد و چه خوشبخت بود که برای این کار انتخاب شده بود! نزدیک پاعلم که رسید متوجه جمعیت شد. پیر و جوان این مسیر را پیاده و سواره آمده بودند به استقبال ضریح آقا. چشمان اشک‌بار و لب‌های خندان. عطر اسپند و عود و ذکر بلند صلوات در فضا موج می‌زد. غافلگیر شده بود و شعفش مضاعف. با سلام و صلوات ضریح را به دزفول رساندند. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. کبوترها دورتاب گرفته بودند. ضریح چوبی را با احترام از اطراف مزار برداشتند. لحظه‌ای صدای صلوات قطع نمی‌شد. حالا نوبت ضریح نقره‌ای رسید. کناری ایستاد تا استادکارها با دقت به کارشان برسند. عطر گلاب فضای حرم را پر کرده بود.
 با ضربه‌ای یک نخ از میان پاکت سیگار جدا کرد. سیگار را میان دو لبش قرار داد. کبریت را کشید اما پیش از اینکه به سیگار برساندش، چیزی به دلش افتاد. حیف نیست این فضا و عطر و حال و هوایش را با بوی تند سیگار خراب کنی. نگاهی به سیگار در دستش انداخت. میان دو انگشت چرخاندش و سرجایش برگرداند و پاکت را درون جیب پیراهن سُر داد. مزار نصب شد. اولین نماز جماعت در حرم حال و هوای دیگری داشت.
گوشه لبش به لبخند کج شد که با صدای فریاد بلندی به خود آمد.
- همشهریان عزیز! لطفا اطراف حرم را خالی کنید تا نیروها بتونن به کارشون برسن.
بوی سوختگی به وضوح به مشام می‌رسید و همچنان دود از حرم به آسمان بلند بود. حالا دیگر چیزی جز تکه‌هایی از آن ضریح نقره‌ای باقی نمانده است! 
 ️مریم فخاری، اندیمشک‌، مؤسسه فرهنگی هنری طلوع غدیر جنوب 
1404/11/11