کد خبر: ۳۲۷۸۹۴
تاریخ انتشار : ۲۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۲

روایت زندگی آنان که ایستادگی کردند

در روزگاری که هیاهوی زمانه، حقیقت‌ها را در لابه‌لای فراموشی پنهان می‌کند، بازخوانی زندگی آنان که با انتخابی آگاهانه از خود گذشتند، ضرورتی فراتر از یادآوری است؛ این روایت‌ها چراغ‌اند، نه خاطره‌ای خاموش. شهدا، تنها نام‌هایی بر سنگ مزار نیستند؛ آن‌ها فرزندان خانه‌های ساده، کوچه‌های صمیمی، مادران صبور و پدران زحمت‌کش این سرزمین‌اند که زیستن را آموختند، اما مرگ با عزت را بر ماندن با ذلت ترجیح دادند.
آنچه در این صفحه می‌خوانید، روایت جنگ صرف نیست؛ روایت زندگی پیش از شهادت است. روایت نوجوانانی که زودتر از سن‌شان بزرگ شدند، جوانانی که دل از دنیا بریدند و مردانی که تا آخرین نفس، پای ایمان و غیرت ایستادند. این خاطرات، از زبان خواهران و نزدیکان شهدا روایت می‌شود؛ زنانی که شاهد رشد ایمان در خانه، شکل‌گیری باور در دل فرزندان و برادران، و لحظه‌های وداعی بودند که بوی آسمان می‌داد.
در این روایت‌ها، شهدا نه اسطوره‌هایی دوردست، بلکه انسان‌هایی آشنا هستند؛ کارگر، دانش‌آموز، ورزشکار، بسیجی، پاسدار و جوانانی از دل مردم. کسانی که در کوچه و بازار، در مدرسه و مسجد، در خانواده و محله، اخلاق و مسئولیت‌پذیری را زندگی کردند و آنگاه که زمان انتخاب فرا رسید، «هیهات منّا ‌الذله» را نه‌فقط شعار، که راه زندگی خود قرار دادند.
صفحه فرهنگ مقاومت، تلاش کرده است برای ثبت رد نور در حافظه‌ جمعی ما؛ برای آن‌که بدانیم امنیت، عزت و استقلال امروز، آسان به دست نیامده است. هر خاطره، پنجره‌ای است به دنیایی که در آن ایمان، شجاعت، حیا، ولایتمداری و عشق به وطن، معنا داشت. این نوشته‌ها، دعوتی‌اند به تأمل؛ به اینکه راه شهدا را نه‌فقط بخوانیم، که بفهمیم و ادامه دهیم.
 سید محمد مشکوه‌الممالک 

هیهات منّا الذله 
خاطره‌نگار: عصمت قاریان، خواهر شهید محمدمهدی قاریان
ولادت: 11/12/1346- استان یزد 
شهادت: 3/10/1365- جزیره‌ فاو، عملیات پدافندی کربلای 4 
نحوه‌ شهادت: اصابت ترکش خمپاره به سر، صورت و شکم
مزار شهید: یزد، گلزار شهدای خلدبرین 
محمدمهدی قاریان، ۱۱ اسفند ۱۳۴۶، در یک خانواده‌ ساده و مذهبی در یزد به دنیا آمد. پدرش، کارگر کارخانه بود و مادرش، با ایمان و محبت، خانه را گرم نگه می‌داشت. تا کلاس پنجم درس خواند و پس از آن، برای کمک به خانواده، ابتدا بنّایی و بعد موتورسازی را آموزش دید و به کار مشغول شد. عاشق خانواده بود. هر روز، برای اینکه با کل خانواده باشد، خواهرانش را با موتور به منزل پدر می‌برد. آرزو داشت برای این کار، ماشین داشته باشد، تا خانواده‌اش راحت‌تر باشند. به صله‌‌رحم خیلی اهمیت می‌داد. در محله از او به نیکی یاد می‌کردند، بسته‌های خرید سالمندانی که توانایی راه رفتن نداشتند را در کمال محبت، با موتورش می‌رساند. در محله، فعال و اخلاقش با اهالی خوب بود.
در دوران انقلاب، با سن کمی که داشت، در تظاهرات و سخنرانی‌ها شرکت می‌کرد. با بچه‌های هم‌سنش شعار می‌داد و برای سرنگونی رژیم پهلوی تلاش می‌کرد. وقتی 13ساله بود، داوطلب ثبت‌نام در بسیج شد، اما به دلیل سن کم، قبولش نکردند. بالاخره، مردادماه ۶۵، در دوره‌ خدمت سربازی، به باغ خان یزد رفت و به مدت سه ماه فنون نظامی را آموزش دید. بعد از آن، ۴۵ روز دوره‌ آبی‌خاکی را در شوشتر گذراند. در آخرین مرخصی‌اش قبل از شهادت، گویی به دلش افتاده باشد، از همه‌ ما حلالیت طلبید. گفت: «پدر، مادر، خواهرها، برادرها حلالم کنید. امام را تنها نگذارید که نایب امام زمان(عج) است. اگر تنهایش بگذارید، نزد پیامبر(ص) و حضرت علی(ع)، سرافکنده می‌شوید.» به خواهرها گفت: «با چادرتان، خون من را زنده نگه دارید.» به برادرها گفت: «اسلحه‌ام را زمین نگذارید.» حرف‌هایش همه، رنگ شهادت داشت. ساکت گوش کردیم و دلمان لرزید. در فاو، ابتدا غواص بود و بعد هم تک‌تیرانداز؛ همیشه می‌گفت: «اسلام به ما نیاز دارد.» سرانجام، سوم دی‌ماه 13۶۵، در عملیات پدافندی کربلای 4، با ترکش خمپاره به سر، صورت و شکم، با ذکر نام مولاش حسین(ع) شهید شد. پیکر مطهرش در گلزار شهدای خلدبرین یزد به خاک سپرده شد.
محمدمهدی، از کودکی هوش و ذکاوت عجیبی داشت. وقتی مادر و پدر نماز می‌خواندند، با چشم‌های کنجکاو به آن‌ها نگاه می‌کرد. با زبان کودکانه می‌پرسید: «خدا کجاست؟» و بعد خودش جواب می‌داد: «در آسمان‌هاست». گویی از همان زمان، با خدا رفیق شد. همیشه به دنبال خدا بود و عشق به خدا در دلش ریشه داشت. با اینکه سنی نداشت، در اوج انقلاب، در تظاهرات شرکت می‌کرد. رنج رژیم پهلوی را حس کرده بود و به همراه هم‌سن و سالانش، در راهپیمایی‌ها شعار می‌داد. می‌گفت باید طاغوت را نابود کنیم. وقتی انقلاب پیروز شد، ذوق وصف‌ناشدنی‌ای داشت. 
در بخشی از وصیت‌نامه‌اش آمده است: «خواهران و برادران عزیزم، به نماز اهمیت فراوان بدهید. حجاب خود را حفظ کنید. احترام پدر و مادر را نگه دارید و همیشه در همه‌حال گوش دادن به فرمان ولایت فقیه و امام خمینی(ره) باشید.»
لاله‌های شوشتر 
خاطره‌نگار: زهرا معظمی‌نژاد، خواهر شهیدان معظمی‌نژاد
پاسدار شهید محمود معظمی‌نژاد
ولادت: 20/8/1345- شوشتر، خوزستان 
شهادت: 30/4/1361- منطقه کوشک، عملیات رمضان
نحوه‌ شهادت: اصابت گلوله مستقیم به جمجمه
مزار شهید: شوشتر، گلزار شهدای صاحب‌الزمان(عج) 
پاسدار شهید محمدعلی معظمی‌نژاد
ولادت: ۱۳۴۰- شوشتر، استان خوزستان
شهادت: 22/11/1361- عملیات والفجر مقدماتی
نحوه‌ شهادت: درگیری با دشمن بعثی
مزار شهید: شوشتر، گلزار شهدای صاحب‌الزمان(عج) 
محمود معظمی‌نژاد در سال ۱۳۴۵، در روز ولادت پیامبر اکرم(ص)، در خانواده‌ای مذهبی در شوشتر به دنیا آمد. او از کودکی باهوش، شجاع و باایمان بود و با وجود سن کم، اشتیاق فراوانی برای حضور در جبهه داشت. در چهارده سالگی، با اصرار و ترفندهای مختلف، خود را به جبهه رساند و سرانجام در ماه مبارک رمضان سال ١٣۶١، در عملیات رمضان، به آرزوی دیرینه‌اش یعنی شهادت نائل آمد. او همراه با دیگر شهدا از جمله شهید علیرضا نزوم‌زاده، شهید علیرضا نجیب و شهید محمد پروانه، تشییع و در گلزار شهدای شوشتر به خاک سپرده 
شد.
در دوره‌ ابتدائی، معلمش به‌دلیل هوش و زرنگی‌اش از او برای انجام کارها کمک می‌خواست، اما یک‌بار با ناراحتی به مادرم گفت: «دوست ندارم برای معلمم کاری انجام دهم، چون حجاب ندارد.» او همچنین تصاویر شاه، فرح و اشرف پهلوی را در کتاب‌هایش خط‌خطی و سوراخ می‌کرد. وقتی مادرم نگران شد و گفت: «نمی‌ترسی مستخدم مدرسه گزارش تو را بدهد؟» پاسخ داد: «مردن یک‌بار است و چه بهتر که در این راه باشد.»
محمود با وجود سن کم و جثه‌ کوچک، عاشق جبهه بود. بارها با‌ گریه و التماس از برادران سپاه می‌خواست او را به جبهه ببرند، اما به دلیل سن کمش مانع می‌شدند. یک‌بار زیر صندلی‌های ماشین اعزامی به آبادان پنهان شد و به جبهه رفت. ابتدا او را در تدارکات گذاشتند، اما باز هم با پنهان شدن پشت دیگ‌های بزرگ، خود را به خط مقدم رساند. در عملیات رمضان، تیر دشمن به فرق سرش اصابت کرد و در آغوش برادرش، محمدعلی، به شهادت 
رسید.
محمود، شجاع، نترس و مخالف ظلم بود. هرگاه بی‌عدالتی می‌دید، خود را مسئول می‌دانست و بی‌تفاوت نمی‌ماند. در بازار، وقتی پارچه‌ای معیوب به من فروخته شد و فروشنده از پس گرفتن آن امتناع کرد، محمود با جدیت و شجاعت او را وادار به پس گرفتن پارچه کرد. او همچنین عاشق خانواده و به‌ویژه فرزندان خواهرانش بود و شعارهای انقلابی مانند «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» را به آن‌ها یاد می‌داد. او همراه با برادرش، محمدعلی و دوستان‌شان در پایگاه بسیج شوشتر فعالیت داشت. شب‌ها تا دیروقت گشت می‌زدند، اعلامیه‌های منافقین را جمع‌آوری و به جای آن‌ها اعلامیه‌ها و تصاویر امام خمینی(ره) و شهدا را نصب می‌کردند. او در رسیدگی به خانواده‌های شهدا، برگزاری دعای کمیل و شرکت در نماز جمعه پیشگام بود.
در نامه‌ای به یکی از دوستان پایگاه (پاسدار علیرضا آتشی)، نوشت: «خداوند انسان را آزاد آفرید و به او اراده بخشید تا این آزادی را در جهت رشد و تکامل به کار ببندد. انسان آزاد کسی است که از بند تمایلات نفس و قید و بندهای هرزه، خود را آزاد ساخته باشد.»
در پاسخ به نامه‌ام که نوشته بودم ما هم دوست داریم به جبهه بیاییم، گفت: «شما در خانه وظیفه‌تان را خوب انجام می‌دهید. مادری که فرزندانش را خوب تربیت کند، خودش جبهه است.»
آخرین‌بار که محمود را دیدم، برای دیدن خانواده از جبهه به خانه آمده بود. کنار یخچال ایستاده بود و به نظرم قدش نسبت به قبل که از یخچال کوتاه‌تر بود، بلندتر یا شاید هم‌قد یخچال شده بود. ناخودآگاه گفتم: «برادر، ماشاءالله چقدر قدت بلندتر شده!» اما او پاسخی نداد. او به دلیل سن کم، برای رفتن به جبهه، شناسنامه‌اش را دستکاری کرده بود تا مانع حضورش در جبهه نشوند. در لحظه‌ای دیگر، وقتی از بیرون آمد و روی قالیچه در ایوان دراز کشید، بغض کرده بود. وقتی اصرار کردم، گفت: «از دست برادران سپاه ناراحتم. هرچه التماس می‌کنم مرا به جبهه ببرند، می‌گویند تو فسقلی را کجا بفرستیم؟» اما خدا او را به آرزویش رساند و در آخرین روزهای زندگی‌اش، هم قدش بلندتر شد و هم به شهادت رسید.
در یادداشت‌های شهید محمدعلی معظمی‌نژاد پس از شهادت محمود، آمده است: «در سیاهی‌ها و پلیدی‌ها... لحظات حساس بود. پس از پاتک دشمن، رزمندگان ما موفق شدند. صبح روز بعد، برادران از کانالی پیشروی را شروع کردند. تو، برادرم، در کانال آمدی و مصمم و استوار به پیش رفتی. دستان کوچکت اسلحه را می‌فشرد و بلندی افکارت را نشان می‌داد، اما پس از مدتی بر زمین افتادی. دژخیمان بعثی مغز نورس تو را به گلوله بستند، اما راهت را هرگز. بر بالینت آمدم و دست زیر سرت گذاشتم. خون سرخت همچنان فوران می‌زد و بر زمین گرم کربلای رمضان می‌ریخت. چشمانت عالمی دیگر را سیر می‌کرد.»
*****
برادرم محمدعلی معظمی‌نژاد، در سال ۱۳۴۰، در شوشتر به دنیا آمد. او تا دوره‌ دبیرستان در رشته‌ اقتصاد تحصیل کرد و از پیش از انقلاب، فعالیت‌هایش را علیه رژیم پهلوی آغاز کرد. سخنرانی‌های امام خمینی(ره) را مخفیانه تایپ و منتشر می‌کرد و پس از دستگیری توسط ساواک، مورد شکنجه قرار گرفت. پس از پیروزی انقلاب، به عضویت سپاه پاسداران درآمد و مدتی فرمانده‌ پایگاه بسیج بود. در جنگ تحمیلی، همراه با شوهرخواهرم، به جبهه رفت و در عملیات والفجر مقدماتی مفقودالاثر شد. پس از هشت سال، پیکر مطهرش پیدا شد.
محمدعلی، معلم و راهنمای دلسوز خانواده بود. اخلاق نیکویش چنان بود که بچه‌های پایگاه جذب او می‌شدند. او آن‌ها را به زیرسیکا (آبشارهای شوشتر) می‌برد و نهج‌البلاغه درس می‌داد. مادربزرگم به دلیل رفتار نیکویش، او را شیخ محمدعلی می‌نامید. او فروتن بود و دوست نداشت دیده شود. حتی با لباس سپاهی به خانه نمی‌آمد و در عکس‌های جمعی سرش را پایین می‌انداخت. علاقه‌ زیادی به امام خمینی(ره) داشت، سخنرانی‌های ایشان را با دقت گوش می‌داد و نکات مهم را یادداشت می‌کرد.
او پیش از انقلاب، همراه با دوستانی چون جهادگر شهید غلامرضا غیاثی، جانباز محمود غیاثی و شهید فروزش، علیه رژیم پهلوی فعالیت می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب، به آموزش نظامی بچه‌های محل پرداخت و در پایگاه بسیج فعال بود. پس از شهادت دوست صمیمی‌اش، نام ستاد را به «پایگاه شهید فروزش» تغییر داد. آقا محمدعلی به همراه دیگر بچه‌های پایگاه و برادرش آقا محمود، تا دیروقت در کوچه‌ها پاسداری می‌کردند و اعلامیه‌های منافقین کوردل را جمع‌آوری و به‌ جایش اعلامیه‌های حضرت امام خمینی(ره)، عکس و وصایای شهدا را نصب می‌کردند. همچنین در رسیدگی به خانواده‌های شهدا، برگزاری دعای کمیل و شرکت در نماز جمعه پیشگام بود. در بخشی از پیامش نوشت: «آری، فردا شروع انقلابی بزرگ است، انقلابی که همه‌ چشم‌ها به آن دوخته شده، از ایران تا هر گوشه‌ای از جهان که ندای «هل من ناصر» مظلومی بلند
 باشد.» او پس از شهادت برادرش محمود، بارها می‌گفت: «اگر شهید شدم، برایم مراسم نگیرید، نه عکسی و نه برنامه‌ای.»
آخرین بار پیش از عملیات والفجر مقدماتی، محمدعلی را دیدم. داماد خانواده (حاج احمدآقا حمیدی) آخرین‌بار، او را هنگام دعا خواندن در کنار رزمندگان زیر چادر دیده بود، می‌گفت: «با ورود محمدعلی، بوی خوشی زیر چادر پیچید که پس از آن عملیات، مفقودالاثر شد و پس از هشت سال انتظار و دعای مادر و خانواده، پیکر مطهرش پیدا شد.»
محمود و محمدعلی معظمی‌نژاد، دو لاله‌ نوشکفته از دیار شوشتر، با شجاعت، ایمان و فداکاری‌شان راه شهادت را پیمودند. شجاعت محمود در برابر ظلم، عشقش به جبهه و ایثارش در سن کم و فروتنی و اخلاق نیکوی محمدعلی، برای همیشه در دل‌هایمان زنده است. آن‌ها با فعالیت‌های انقلابی، رسیدگی به خانواده‌های شهدا و دفاع از ارزش‌های اسلامی، الگویی جاودان شدند.
شهادت در خطه‌ «شهیدباران» 
خاطره‌نگار: سوسن شمسی‌پور، خواهر سردار شهید علیرضا شمسی‌پور
ولادت: 1/3/1342- استان همدان
شهادت: 13/2/1395- پنجوین عراق، ارتفاعات کانی مانگا
نحوه‌ شهادت: انفجار مین والمر
مزار شهید: همدان، گلزار شهدا
برادرم، علیرضا، انگار اصلاً برای این دنیا نبود. تمام وجودش پر از تکاپو بود، مثل پرنده‌ای زخمی که دلش برای پرواز تنگ شده بود. از همان کودکی که در همدان، در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد، روحش جای دیگری بود. انگار قلبش را در کربلای ۴ جا گذاشته بود. هیچ‌وقت آرام و قرار نداشت. در ورزش به قله‌های موفقیت رسید؛ از مربیگری و داوری بین‌المللی تا سرپرستی تیم ملی دوچرخه‌سواری و مدیریت در هیئت‌های ورزشی. همه او را به‌عنوان معمار ورزش نوین همدان می‌شناختند، اما این‌ها برایش کافی نبود. دلش برای شهدا و جبهه می‌تپید. می‌گفت: «من جا ماندم.»
علیرضا از سال 13۶۰ وارد جبهه شد. در گردان غواصی کربلای ۴ معاون دسته بود و پس از شهادت داریوش ساکی، مسئولیت دسته را برعهده گرفت. زیر آتش دشمن، به اروند زد تا نیروی کمکی بیاورد، اما عملیات ناتمام ماند. بعدها به واحد اطلاعات و عملیات لشکر ۳۲ پیوست و مسئول تیم شناسایی شد. در عملیات والفجر ۱۰ در حلبچه، با وجود‌ی که شیمیایی شد، به مردم کمک کرد. بعد از جنگ هم آرام نگرفت و به تفحص شهدا پیوست. سال‌ها برای یافتن پیکر شهدا در مناطق جنگی گشت. می‌گفت: «عشقم این است که بروم، دری را بزنم و به پدر و مادری چشم ‌انتظار، بگویم که فرزندشان پیدا شده است.»
وقتی جنایات داعش در سوریه شروع شد، علیرضا نتوانست ساکت بماند. به‌عنوان مستشار نظامی، عازم سوریه شد و حدود دو ماه فرماندهی گردانی از فاطمیون را برعهده گرفت. در آزادسازی نبل و الزهراء نقش مهمی داشت. همه او را به شجاعت و دلاوری می‌شناختند، اما انگار این هم برایش کافی نبود. بعد از مأموریتش در سوریه، دوباره به تفحص شهدا برگشت.
اردیبهشت ۹۵ بود که برای تفحص شهدا به منطقه‌ کانی‌مانگا در پنجوین عراق رفت. به همراه شهید پازوکی. نیم ساعت قبل از شهادتش پیام داد: «اینجا شهیدباران است.» سیزده پیکر از شهدای والفجر ۴ را پیدا کرده بودند، اما پای علیرضا روی مین رفت. سفیدرانش خونریزی شدیدی کرد. همرزمانش گفتند در آمبولانس چند دقیقه‌ای به‌هوش آمد، اما ساعتی بعد به شهادت رسید. ترکش مین به پیشانی شهید پازوکی هم خورد و او پس از چند روز کما، به علیرضا پیوست.
آن روزها حال همسر علیرضا خوب نبود و در بیمارستان بستری بود. علیرضا به همه سپرده بود مراقبش باشیم. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، باورم نمی‌شد. همیشه شوخ‌طبع و پرانرژی بود، آن‌قدر که نبودنش را نمی‌توانستیم تصور کنیم. آیت‌الله محمدی و حاج مهدی فرجی آمدند و خبر را به خانواده دادند. خانم علیرضا بعد از شنیدن این خبر ضعیف‌تر شد و دو سال بعد از دوری علیرضا و بیماری، از دنیا رفت. هنوز هم نمی‌توانم شهادتش را تجسم کنم. انگار از عمرم کم شده است. علیرضا برای همه پدری می‌کرد. از بچه‌های کوچک تا پیرمردها با او رفیق بودند. اگر دو نفر دعوایشان می‌شد، آشتی‌شان می‌داد. جوانان را به راهیان نور می‌برد و روایتگری می‌کرد. می‌گفت: «باید جوان‌ها را جذب کنیم، وگرنه اگر منحرف شوند، خانواده‌ها و جامعه ضرر می‌کنند.» در آخرین سفرش گفت: «کاری واجب‌تر از راهیان نور دارم.» آن‌ کار، تفحص شهدا در عراق بود که به شهادتش ختم شد.
علیرضا ماهانه به افراد زیادی کمک مالی می‌کرد؛ از ورزشکاران گرفته تا عروس و دامادها. در مناطق مرزی پاوه و نوسود، برای بچه‌ها توپ فوتبال و تور والیبال می‌برد و مسابقه برگزار می‌کرد. یک‌بار اهالی روستا، گردو و چای در ماشینش گذاشتند، ناراحت شد و گفت: «من کارم این است، چرا این‌ها را گذاشته‌اید؟» وقتی دید ناراحت شدند، قبول کرد، به شرطی که پولش را بگیرند.
بیست سال پیش، یک توریست در غار علیصدر غرق شد. هیچ‌کس نمی‌توانست پیکرش را بیرون بیاورد. علیرضا رفت و با مهارت غواصی‌اش پیکر را خارج کرد. سفارت آن کشور لوح تقدیری به او داد. علیرضا همیشه می‌گفت: «دعا کنید شهید شوم. این‌جا غریب و تنهایم.» هشت سال خادم زوار امام حسین(ع) در کربلا بود. کفش زائران را واکس می‌زد. در اربعین ۹۴ موکبی در کربلا برپا کرد و سر از پا نمی‌شناخت. بعد از شهادتش فهمیدیم چقدر کارهای خیر کرده بود. مردم از هر قشری سر مزارش می‌آمدند؛ شیعه و سنی، حتی از کردستان عراق و کربلا. می‌گفتند: «مدیونید اگر خانواده‌اش را به کربلا نیاورید.»
علیرضا هیچ‌وقت از جانبازی‌اش امتیازی نخواست. حتی اجازه نداد فرزندش برای آزمون دانشگاه از سهمیه‌ رزمندگان استفاده کند. در خانه اصلاً نظامی نبود. ظرف می‌شست، غذا می‌پخت و دست‌پختش فوق‌العاده بود. با همه مهربان بود، انگار برای همه پدری می‌کرد.
عروجش، ساعت ۱۱ صبح ۱۳ اردیبهشت ۹۵ بود، چند روز بعد از تولدش. اولین سالی بود که برایش تولد گرفتیم و خودش نبود. هنوز هم دوری‌اش برایم سخت است، اما خوشحالم که با عزت، به آرزویش رسید. 
علیرضا در سوریه گفته بود: «ما در سوریه می‌جنگیم تا در کوچه‌های شهرمان نجنگیم. اگر آنجا دفاع نکنیم، خاکریزمان، کنار آرامگاه بوعلی خواهد بود.» او عزت ایران را در رشادت شهدا می‌دید و می‌گفت: «جهان فهمیده آمریکا در برابر ایران نمی‌تواند کاری بکند.»
خادم خدا 
خاطره‌نگار:‌ هاجر اسدی، خواهر شهید علی‌اصغر (رضا) اسدی
ولادت: 15/8/1348- شهرری، استان تهران
شهادت: 8/12/1366- ماووت عراق
نحوه‌ شهادت: بمباران شیمیایی
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه‌ 40، ردیف 3، شماره‌ 20
علی‌اصغر اسدی، معروف به رضا، متولد ۱۵ آبان ۱۳۴۸ در شهرری، هدیه‌ای الهی به خانواده‌ای بود که پس از شش دختر، از خدا پسری خواستند. پدر و مادرش نذر کردند اگر خداوند به آن‌ها پسری عطا کند، نامش را رضا بگذارند و در هفت‌سالگی او را برای خادمی حرم امام رضا(ع) به مشهد ببرند. وقتی رضا به هفت‌سالگی رسید، مادربزرگش به حرم امام رضا(ع) رفت و نذر خانواده را با مسئولین حرم در میان گذاشت. آن‌ها گفتند باید تا هجده سالگی‌اش صبر کنید.
رضا، تحصیلات ابتدائی را گذراند و وارد دوره‌ راهنمایی شد. با شروع جنگ تحمیلی، عشق به جهاد در دلش شعله‌ور شد. به سپاه پاسداران پیوست و فنون تکاوری را با شجاعت آموخت تا به تکاوری ویژه تبدیل شد. آرام، متین، مهربان، عابد و پرهیزکار بود. به پدر و مادرش احترام ویژه‌ای می‌گذاشت، هرگز پیش آن‌ها پایش را دراز نمی‌کرد و با وقار و ادبش دل همه‌ فامیل را به‌دست آورده بود. عاشق خدا بود و این عشق، او را به سلحشوری خستگی‌ناپذیر بدل کرد.
محله‌ ما، نزدیک برج طغرل در شهرری بود؛ چشمه‌ای داشت که زن‌ها برای شستن لباس و ظروف به آنجا می‌رفتند. جوی، عمیق و سرپوشیده بود، پر از مار، موش و ظروف شکسته. در هجده سالگی رضا، یک روز، زن‌ها طبق معمول آنجا بودند که زن‌دایی صدای رضا را می‌شنود، در جوی آب افتاده و آب او را به زیر پل با عمق زیاد و عرض کم برده بود، همه‌ زن‌ها آنجا جمع شده بودند و برای آن پسربچه دعا می‌کردند. به لطف خدا، زن‌دایی شجاعانه به دل آب زده و رضا را در حالی ‌که دست‌هایش را به دیواره‌های جوی گرفته بود، نجات می‌دهد و این‌گونه هدیه‌ امام رضا‌(ع) از مرگ نجات می‌یابد، تا سرباز روح‌الله خمینی(ره)
 شود. 
رضا به‌عنوان خط‌شکن در عملیات‌های برون‌مرزی شرکت می‌کرد. در یکی از مأموریت‌ها، همراه با چند رزمنده‌، اسیر سربازان ترکیه شد، اما پس از چند روز با تلاش مسئولین جمهوری اسلامی آزاد شدند. دوباره به جبهه بازگشت و در مأموریتی دیگر، در ماووت عراق، همراه با ۱۶ رزمنده مورد بمباران شیمیایی قرار گرفتند. رضا، در هجده سالگی، به جای خادمی حرم امام رضا(ع)، خادم خدا شد و نذر پدر و مادرش را با شهادتش ادا کرد.
دانش‌آموز انقلابی 
خاطره‌نگار: اعظم صفرخانی، خواهر شهید هوشنگ صفرخانی
ولادت: 7/2/1349- روستای همایون، بیجار، استان کردستان
شهادت: 28/10/1365- پنج کیلومتری بصره، منطقه‌ عملیاتی کربلای 5
نحوه‌ شهادت: اصابت تیر به صورت و پاها
مزار شهید: بیجار، گلزار شهدای روستای همایون
هوشنگ صفرخانی، ۷ اردیبهشت ۱۳۴۹، در روستای همایون بیجار به دنیا آمد. در خانواده‌ای انقلابی و متدین بزرگ شد. از همان کودکی روحیه‌ انقلابی داشت. در مدرسه‌ ابتدائی همایون، عکس شاه و فرح را پاره کرد و اعتراض مدیر را به جان خرید. این کارش برای ما غرورآمیز بود، هرچند پدرم نگران شد که نکند برایش دردسرساز شود.
بعد از انقلاب، دوره‌ راهنمایی را در شهر پیرتاج، شش کیلومتری روستا، گذراند. در سیزده سالگی، وقتی کار یک روحانی مبارز پایگاه شهید کاظمی را در همایون راه انداخت، عاشق بسیج شد. شب‌ها نگهبانی می‌داد و مردم را به بسیج دعوت می‌کرد. پدرم خیلی دوست داشت او درس بخواند؛ ولی عشق جبهه در دلش بود.
اردیبهشت ۱۳۶۴، در پانزده سالگی، با اصرار، دوره‌ ۴۵ روزه‌ آموزشی سپاه را در بیجار گذراند و راهی مناطق عملیاتی سنندج شد. در یک روستای صعب‌العبور که تازه از ضدانقلاب آزاد شده بود، خدمت کرد. همیشه یک قرآن کوچک به همراه داشت و مرتب تلاوت می‌کرد. 
دی ۱۳۶۵، وقتی جبهه‌ جنوب، نیرو خواست، هوشنگ، با رضایت خانواده، آماده‌ رفتن شد. بعد از یک مرخصی پنج‌روزه در ۱۵دی، برای آموزش، راهی ارومیه شد و بعد به اهواز، موقعیت شهید افیونی اعزام شد. در عملیات کربلای ۵، آرپی‌جی‌زن ماهری بود. ۲۸دی ۱۳۶۵، در پنج کیلومتری بصره، با اصابت تیر به صورت و پاهایش به شهادت رسید. پیکر پاکش در روستای همایون به خاک سپرده شد.
در مرخصی پنج‌روزه‌ دی‌ماه ۱۳۶۵، حال عجیبی داشت. مرتب شعر می‌خواند و مادر را به صبر دعوت می‌کرد. خواست دوش بگیرد، به مادر گفت: «ان‌شاءالله این غسل شهادتم باشد.» مادر ‌گریه کرد، اما انگار هوشنگ می‌دانست قرار است شهید شود، نگاهش پر از آرامش بود. 
 قبل از عملیات کربلای ۵، هوشنگ لباس نو پوشید و عطر زد. همه تعجب کردند. گفت: «لباس نو می‌پوشم که اگر اسیر شدم، بعثی‌ها نگویند ایرانی‌ها ضعیف و زبونند.» این غرورش به ایران و اسلام، هیچ‌گاه از یادمان نخواهد رفت. 
در جبهه، با دوستش، شهید محمدعلی قائم‌پناه، کانالی کنده بودند و همان‌جا نماز می‌خواندند. وقتی شهید شد، قرآن کوچکی را که همیشه در جیبش بود، خونین و پر از یاد خدا، به یادگار گذاشت. هنوز هم هرگاه به آن فکر می‌کنم دلم می‌لرزد. 
هوشنگ با شهادتش، برای ما روشنگری کرد. با دیدن قرآن خونینش، انگار با ما سخن می‌گوید. وصیتش به صبر و ادامه‌ راه اسلام، همیشه در جان ماست. در روستای همایون، هنوز هم مردم از شجاعت و ایمانش می‌گویند. گویی زنده است و ما را به راه خود دعوت می‌کند. 
وصیت‌نامه‌ شهید هوشنگ صفرخانی
به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا
با سلام و درود فراوان به پیشگاه منجی عالم بشریت، ولی‌عصر، امام‌ زمان‌(عج) و نایب بر حقش خمینی کبیر، این قلب تپنده‌ میلیون‌ها مردم محروم مستضعف جهانی و با سلام و درود بر ارواح طیبه‌ گرانقدر شهدای راه حق و حقیقت و با سلام بی‌شمار به تمامی رزمندگان جان‌بر‌کف و سلحشور.
من عشق به امام و روحانیت و اهداف انقلاب اسلامی را درک کرده‌ام که فریاد همه‌ آن‌ها این است: الان باید اسلام را احیا کرد. باید تمام سختی‌ها و فشارها را تحمل کرد تا آبروی اسلام حفظ شود. الان در موقعیتی که باید خون داد که اسلام زنده بماند، تا حرکت پیامبر و حسین بن علی زنده بماند.
پدر و مادر مهربانم، سلام علیکم. امیدوارم حالتان خوب باشد و همچنین امیدوارم که در غم از دست دادن من ناراحت نباشید و صبر را که بزرگ‌ترین شجاعت است، پیشه کنید؛ چراکه خداوند صابران را دوست دارد.
مادر مهربانم، از وقتی که پا به عرصه‌ وجود نهادم، زحماتت بیشتر شد و چه زحمت‌هایی که برای من نکشیدی. امیدوارم که مرا ببخشید و مرا حلال کنید.
ای پدر عزیزم، از پندهایی که به من دادی، از اینکه مرا درست و مکتبی تربیت کردی و از زحماتی که برای من کشیدی و خلاصه مرا تحویل جامعه دادی و تا این‌جا رساندی، تا به دانشگاه حق یعنی جبهه‌ حق راهی کردی تا بتوانم در این دانشگاه، درس آزادی و شهادت را بیاموزم، از شما ممنونم و طلب بخشش و حلالیت می‌نمایم.
و از عموهایم و پسرعموهایم و دایی‌ام و به‌خصوص حاجی بابابزرگم حلالیت می‌طلبم، امیدوارم مرا ببخشند. و از عمه‌هایم و کلیه قوم و خویشانم تقاضا دارم زیاد برای من‌ گریه نکنند. اگر هم‌ گریه کردند، برای قاسم بن‌حسن و علی‌اکبر حسین‌ گریه کنند. خداحافظ شما، به امید زیارت کربلای حسین(ع).
پدر و مادرم، خداحافظ، خدا نگهدارتان. پدرم و برادرم، اسلحه را بردارید، راه اسلام و راه مرا ادامه دهید، اسلحه‌ام را به زمین نگذارید. از امام امت پیروی کنید، ما اهل کوفه نیستیم که امام تنها بماند. مادرم، شیرت را به من حلال کن و مرا ببخش. پدرم، از قوم و خویشان و همسایه‌ها برای من حلالیت بگیرید. پدرم، اینجانب سی تومان به مشهدی قربان بدهکارم، آن را پرداخت کنید.
هوشنگ صفرخانی
۲۵ دی ۱۳۶۵، ساعت ۱۷
عاشق جاویدالاثر 
خاطره‌نگار: زهرا صادقی، خواهر شهید محمدحسن صادقی
ولادت: ۱۳۴۵- شهرری، استان تهران
شهادت: مرداد ۱۳۶۷- عملیات مرصاد
نحوه‌ شهادت: انفجار خمپاره و سوختگی شدید
مزار شهید: مفقودالأثر احتمالاً بهشت زهرا‌(س) تهران، قطعه‌ ۴۴ به نام شهید گمنام
محمدحسن صادقی، متولد ۱۳۴۵ در شهرری، در محله‌ای نزدیک چشمه‌علی و برج طغرل، فرزندی متدین و عاشق خدا و رسولش بود. از دوره‌ راهنمایی، عشق به جبهه و مجاهدت در راه خدا در دلش شعله‌ور شد. 
با وجود سن کم، روحی بزرگ داشت و برای اعزام به جبهه، از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. عشقش به شهادت، او را از درس و مدرسه به میدان جهاد کشاند. ابتدا پدر و مادر راضی نبودند و مسئولین اعزام، به‌دلیل سن کم، موافقت نکردند. سرانجام، پدر رضایت داد، اما مادر همچنان مخالف بود. محمدحسن یک روز به‌عمد، کیف و کتاب‌هایش را در جوی آب انداخت و‌ گریه‌کنان به خانه آمد؛ گفت کیفم را آب برده و دیگر به مدرسه نرفت. همه می‌دانستند چرا این کار را کرده، تا اینکه بالاخره با اصرار زیاد، رضایت مادر را هم گرفت و عازم جبهه شد. از شادی در پوست خود نمی‌گنجید، هنگام رفتن، انگار از سنش بزرگ‌تر شده بود. 
چندین‌بار به مناطق جنگی اعزام شد تا به سن سربازی رسید. جوانی رشید، شجاع و مؤمن شده بود. مرتب برای خانواده نامه می‌نوشت و قلب مادر را گرم نگه می‌داشت، اما در عملیات مرصاد (مرداد ۱۳۶۷)، بر اثر انفجار خمپاره دچار سوختگی شدید شد. صورتش قابل شناسایی نبود و جاویدالاثر شد. تنها یک عکس به خانواده دادند و گفتند متعلق به اوست. پیکری در قطعه‌ ۴۴ بهشت زهرا به نام شهید گمنام دفن شد، اما مادر هنوز باور ندارد که محمدحسن شهید شده، آرزو داشت دامادش کند و اکنون ۳۷ سال است در حسرت دیدارش می‌سوزد. پدر، پس از شنیدن خبر، دق کرد و آسمانی شد. محمدحسن، افتخار دنیا و آخرت خانواده‌اش، با عشق به خدا و رسولش، به معراج رفت. 
او در وصیت‌نامه‌اش توصیه کرده بود: «عاشق خدا و رسولش باشید و برای جهان در راه خدا تلاش کنید. رضایت والدین را جلب کنید، حتی اگر سخت باشد. با ایمان و شجاعت، در مسیر شهادت گام بردارید.» نمی‌دانیم پیکر پاکی که در قطعه‌ ۴۴ بهشت زهرا، به نام شهید گمنام به خاک سپرده شده، محمدحسن است یا نه، اما او همیشه افتخار دنیا و آخرت ماست. شهادت گوارای وجودش.