در اضطراب چه شبها که صبحشان گم شد چه روزها که گرفتار روز هفتم شد(چشم به راه سپیده)
چاره نیست، ناچاریست!
بیا که آینه روزگار، زنگاری است
بیا که زخم زبانهای دوستان کاری است
به انتظار نشستن در این زمانه یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است
به ما مخند اگر شعرهای ساده ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است
چه قابها و چه تندیسهای زرینی
گرفتهایم به نامت که کنج انباری است!
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است
به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است
به قول خواجه ما در هوای طره تو
«چه جای دم زدن نافههای تاتاری است»
سعید بیابانکی
قبله ستارهها
اين جا كه شعر در كف نامردمان رهاست
موعود من! صداي تو عاشقترين صداست
اين جغدهاي خفته كه آواز شومشان
در ژرفناي تيره و خاموش شب رهاست
باور نميكنند كه چشمان روشنت
ديري است قبلهگاه تمام ستارههاست
من ميشناسمت، دل غمگين و خستهات
با درد، با غرور ترك خورده آشناست
آري تو آن درخت كريمي كه دستهات
ديري است آشيانه گرم پرندههاست
آخر چگونه در گذر بادهاي تند
اِستادهاي كه قامت سبز تو تا خداست؟
من از هجوم دشنه شب زخم خوردهام
پس مرهم نگاه اهوراييات كجاست؟!
انسيه موسويان
جمعهای معین کن!
در اضطراب چه شبها که صبحشان گم شد
چـه روزهـا کــه گـرفـتـــار روز هـفــتـم شد
چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید
و جـمـعــه روز تـفــرّج بـــرای مـــردم شـد!
چه قـدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه هـا گم شد
چه هفتهها که رسید و چه هفتهها که گذشت
شمـارشی کـه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد
و هـفـتـهای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد
نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر
در انتـظار تـو قـلـبـی پــر از تـلاطـــم شد!؟
کــدام جـمـعـه مــوعــود میزنـی لـبـخـنـد
بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟
بـرای آمـدنـت جــمـعـهای مـعــیـن کــن
کـه هـفتـهها همـهشـان خـالی از تـرنـم شد.
محمد علی صولی
اشك شوق ظهور
فرشتگان سما ائتلاف میكردند
به گرد بستر نرگس طواف میكردند
به زير سايه محراب سبز گهواره
پيمبران خدا اعتكاف میكردند
و رودهای بهشتی به اشك شوق ظهور
زلال آبی خود را مضاف میكردند
تمام دوزخيان را ملائكه ز عذاب
به يمن خنده مهدی معاف میكردند
قمررخان سماوات تيغ مژگان را
به محض ديدن پلكش غلاف میكردند
پريوشان به كنار ضريح چشمانش
به زشت بودن خود اعتراف میكردند
مقربان الهی برای ديدن او
خريدهای كلان كلاف میكردند
چقدر مردم عاشق كبوتر دل را
روانه سمت حوالی قاف ميكردند
سحر در اوج نگاهش، هزار اختر را
منجمان فرج اكتشاف میكردند
وحید قاسمی
بیا مهربانترین
تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن
این قصه مال توست بیا مهربانترین!
کاری بکن چقدر به میدان نیامدن؟
این خانه پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن
باران بدونِ آمدنش نیست بیگمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن
اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی ازین سان نیامدن
اشیاء خانه جمله تاریکِ رفتناند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن
محمد سعید میرزایی
من و نگاه تو
عشق از من و نگاه تو تشکیل میشود
گاهی تمام من به تو تبدیل میشود
وقتی به داستان نگاه تو میرسم
یکباره شعر وارد تمثیل میشود
ای عابر بزرگ که با گامهای تو...
از انتظار پنجره تجلیل میشود
تا کی سکوت و خلوت این کوچههای سرد
بر چشمهای پنجره تحمیل میشود؟
آیا دوباره مثل همان سالهای پیش
امسال هم بدون تو تحویل میشود؟
بیشک شبی به پاس غزلهای چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل میشود
«آنروز هفت سین اهورایی بهار
موعود! با سلام تو تکمیل میشود»
زهرا بیدکی