نامهای به خدا
ساحل قرهحسنلو
عصر بود. آفتاب از پشتبامهای کوتاه محله پایین میرفت و رنگ نارنجی روشنش تمام دیوارهای اتاق سارا را رنگ کرده بود. سارا کنار پنجره نشسته بود و پاهایش را جمع کرده بود زیر خودش. دفترچه زردش روی زانوهایش بود و نوشتههای صبح را چندبار آرام میخواند.
امروز درباره نماز نوشته بود... درباره اینکه چطور میشود با خدا نزدیکتر شد.
اما هنوز یک چیز ذهنش را قلقلک میداد.
«آیا فقط خواندن نماز کافی است؟ یا زمانش هم مهم است؟»
در همین فکرها بود که صدای اذان از مسجد محله بلند شد. صدایی صاف و آرام که انگار از دل آسمان میآمد و مستقیم وارد گوش آدم میشد. سارا یکدفعه آرام شد. حس کرد انگار اسمش را صدا زدهاند.
با خودش گفت: «الان... وقتشه. بهترین لحظه برای نماز همینه. اول وقت.»
سریع از پنجره فاصله گرفت. قلبش کمی تندتر میزد؛ نه از عجله، بلکه از یک شوق عجیب. همیشه نماز میخواند، اما اینبار حس میکرد اذان یک دعوت مخصوص برای اوست.
به سمت وضو رفت. آب خنک که روی صورت و دستهایش میریخت، انگار هوای تازهای به دلش میداد. هر قطرهای که میچکید، او را آرامتر میکرد. با خودش گفت: «چقدر خوب است که آدم پاک و آماده، روبهروی خدا بایستد... مخصوصاً همین اول وقت.»
وقتی به اتاق برگشت، مادر در آشپزخانه بود و گفت:
ـ «سارا جان، میتونی بعد نماز بیای کمک؟»
سارا لبخند زد.
ـ «حتماً مامان. فقط اول نمازمو بخونم. اول وقته... دلم نمیخواد از دستش بدم.»
سجاده سبزش را پهن کرد. نور عصر روی آن افتاده بود و اتاق بوی آرامش میداد. مهر خاکی مادربزرگ، وسط سجاده مثل خورشید کوچکی بود.
سارا ایستاد و دستهایش را بالا برد.
همان موقع حس کرد فاصلهای بین او و خدا نیست. انگار یک خط مستقیم از دلش تا آسمان کشیده شده است. نماز را آرام، با دقت و توجه خواند. نه عجله داشت، نه حواسش پرت شد.
وقتی سلام آخر را داد، چشمانش را یک لحظه بست و گفت: «خدایا... ممنون که اجازه دادی همین اول وقت با تو حرف بزنم.»
بعد از نماز دفترچهاش را باز کرد و نوشت: «خدایا... امروز فهمیدم که نماز اول وقت یعنی جواب دادن سریع به تو. مثل وقتی که مادرم صدایم میزند و من همان لحظه جواب میدهم. امروز حس کردم خیلی به من نزدیک بودی... انگار کنار سجاده نشسته بودی.» با آرامش به آشپزخانه رفت و کمک مادر کرد. در حالی که بشقابها را میچید، با خودش فکر کرد:
«عجب حس خوبی دارد نماز اول وقت... انگار بقیه کارها هم راحتتر میشود.»
بعد از ناهار، سارا به حیاط رفت. زیر درخت سیب نشست. باد خنکی میوزید و برگهای سبز آرام تکان میخوردند. یک لحظه چشمهایش را بست و صدای دور اذان عصر را که هنوز در هوا مانده بود حس کرد.
با خودش گفت: «خدایا... کاش همیشه همینطور باشد. کاش یادم بماند هر وقت صدایم میزنی، سریع جواب بدهم.»
مادربزرگ آرام از کنار باغچه آمد و کنار او نشست.
ـ «سارا جان، امروز نمازت چطور بود؟»
سارا با شوق گفت:
ـ «اول وقت خوندم مامانبزرگ! خیلی حس خوبی داشت. انگار خدا نزدیکتر بود. انگار منتظر بود که من بلند شوم و با او حرف بزنم.»
مادربزرگ لبخند زد.
ـ «عزیزم... نماز اول وقت یعنی خدا برایت مهم است. وقتی آدم به خدا احترام بگذارد، دلش بزرگ میشود. خدا هم بیشتر کمکش میکند.»
این حرف مثل یک نور در ذهن سارا روشن شد.
احساس کرد دارد چیزی را میفهمد که تا حالا نمیدانسته.
شب، قبل از خواب، دوباره دفترچهاش را باز کرد. چراغ کمنور اتاق روشن بود و سارا آرام روی تخت نشست.
نوشت: «خدایا... امروز یکی از بهترین روزهای من بود. چون فهمیدم نماز اول وقت یعنی تو را در اولِ دل و زندگیام بگذارم. میخواهم عادت کنم همیشه همینطور باشم. میخواهم وقتی اذان میشنوم، همان لحظه با تو حرف بزنم.»
دفترچه را بست، دستش را روی قلبش گذاشت و آرام نفس کشید.
دلش سبک بود... مثل پر قاصدکی که در نسیم شناور است.
فکر کرد فردا هم یک روز تازه است.
روزی برای یک نماز تازه...
و یک قدم دیگر، نزدیکتر به نور.