کد خبر: ۳۲۲۳۴۸
تاریخ انتشار : ۲۴ آبان ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۰
فصل دوم: اولین گفت‌وگو با خدا

نـامه‌ای بـه خــدا

صبح بود و نور خورشید آرام از لای پنجره وارد اتاق شد. رنگ نور مثل طلای نرم و آرام بود که انگار دست مهربانی روی شانه‌ دل سارا گذاشته و دلش را نوازش می‌کند. قطره‌های باران شب گذشته روی برگ‌ها مانده بودند و حالا در نور صبح می‌درخشیدند. صدای پرندگان با صدای آب روی برگ‌ها ترکیب شده و مثل زمزمه‌ای آرام به گوش سارا می‌رسید: «زندگی همیشه پر از نور است، اگر بخواهی ببینی...»
سارا از تخت پایین آمد و دفترچه‌ زردش را برداشت. امروز می‌خواست نامه‌ای متفاوت بنویسد، نامه‌ای نه‌فقط از دل نگرانی‌ها، بلکه از دل شادی‌ها و حس‌های خوب. قلم را روی کاغذ گذاشت و نوشت:
«خدایا... امروز دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم، نه فقط وقتی غم دارم، بلکه وقتی قلبم پر از حس خوب است. می‌خواهم بفهمم نور تو کجاست و چطور می‌توانم آن را در دل خود نگه دارم...»
نسیمی از پنجره وارد شد و دفترچه را کمی تکان داد. سارا لبخند زد و حس کرد خدا جوابش را داده است: «همین‌جا هستم، همین نزدیکی... فقط دل تو باید آماده ‌باشد.»
سارا بلند شد و به سوی وضوخانه رفت. آب روی دست‌هایش ریخت و حس کرد هر قطره، نه‌فقط دست‌هایش را پاک می‌کند، بلکه دلش را هم آرام می‌کند. سپس سجاده‌ سبز کوچکش را پهن کرد و مهر خاکی مادربزرگ را مقابل پیشانی گذاشت. صدای باران، بوی خاک خیس و نور صبح، همه با هم خانه را جادویی کرده بودند.
در دل زمزمه کرد:
«خدایا... کمکم کن بفهمم چطور همیشه با تو باشم، حتی وقتی کسی مرا نمی‌بیند...»
نمازش که تمام شد، دفترچه را برداشت و ادامه داد:
«خدایا... امروز می‌خواهم بفهمم چطور دل کوچک من می‌تواند بزرگ شود، چطور می‌توانم مهربانی و عشق را نه‌فقط به تو، بلکه به مادربزرگ، مادر و حتی پرندگان حیاط بدهم...»
سارا به حیاط رفت و به شاخه‌های درختان نگاه کرد. یک گنجشک کوچک روی شاخه نشسته بود و نوک خود را به قطره‌ آب می‌زد. سارا لبخند زد و نوشت:
«خدایا... نگاه کن! حتی یک گنجشک هم با نور تو زندگی می‌کند... آیا من هم می‌توانم مثل او باشم؟»
مادر از آشپزخانه صدا زد:
- «سارا، صبحانه آماده است!»
سارا دفترچه را بست و به آشپزخانه رفت. مادر لبخند زد و گفت:
- «چقدر آرام شده‌ای امروز... چه کرده‌ای؟»
سارا لبخند زد، اما چیزی نگفت. حس می‌کرد آرامشش از نماز و حرف‌های دلش با خداست، چیزی که هیچ‌کس جز خودش نمی‌تواند بفهمد.
بعد از صبحانه، سارا روی نیمکت کوچک حیاط نشست و به پرنده‌ها نگاه کرد. نور خورشید روی برگ‌ها و قطره‌های آب می‌درخشید و سایه‌ها روی زمین بازی می‌کردند. سارا فکر کرد: «خدایا، چقدر این‌جا زیباست... چقدر همه‌چیز با هم هماهنگ است، مثل موسیقی.»
دفترچه را برداشت و نوشت:
«خدایا، امروز می‌خواهم بهت بگویم چقدر از کوچک‌ترین چیزها خوشحالم. پرنده‌ها، برگ‌ها، نور و حتی صدای باد... همه پر از نشانه‌های تو هستند.»
سارا چشم‌هایش را بست و تصور کرد خدا کنار او نشسته است، دستش را گرفته و با لبخندی آرام می‌گوید: «نگران نباش، هر روز که با دل پاک و قلب باز با من حرف بزنی، نور من بیشتر در تو می‌درخشد.»
ظهر شد و خورشید بلندتر شد. سارا دفترچه‌اش را باز کرد و شروع به نوشتن خاطرات کوچک کرد: وقتی که مادربزرگ لبخند زد، وقتی مادر قهوه درست کرد، وقتی یک گربه کوچک از کنار حیاط رد شد. همه چیز برای سارا تبدیل به نشانه‌ای از عشق و حضور خدا شد.
سارا احساس کرد دلش سبک و آرام است، مثل پرنده‌ای که تازه بال‌هایش را باز کرده. نوشت:
«خدایا، امروز فهمیدم که وقتی دل باز است، یعنی مثل پنجره‌ای که نور و نسیم را دعوت می‌کند، آماده‌ دیدن خوبی‌ها و حس کردن آرامش باشم. وقتی نماز می‌خوانم و مهربانی می‌کنم، همان زمان است که من و تو نزدیک همیم...»
سارا بعد از نوشتن، از حیاط به خانه برگشت و یک لیوان آب نوشید. صدای تیک‌تیک ساعت، صدای مادر که ظرف‌ها را می‌شست و حتی صدای آرام پرندگان، همه با دل او همصدا شدند. سارا لبخند زد و نوشت:
«خدایا، حتی کوچک‌ترین لحظه‌ها پر از تو هستند... کافی است چشم‌هایم را باز کنم و نگاه کنم.»
عصر شد و نور خورشید کم‌کم تغییر رنگ داد، به طلایی- نارنجی. سارا دوباره کنار پنجره نشست، دفترچه را باز کرد و نوشت:
«خدایا، امروز یاد گرفتم که حتی وقتی دنیا پر از غصه است، دل من می‌تواند پر از نور تو باشد. کافی است نگاه کنم، حس کنم و با دل حرف بزنم. من هر روز با تو نامه‌ای خواهم نوشت، پر از عشق، امید و آرامش.»
شب نزدیک شد، و سارا قبل از خواب یک‌بار دیگر دفترچه را برداشت. نوشت:
«خدایا، امروز روز پر از نور و شادی بود. ممنون که همیشه با منی، حتی وقتی نمی‌بینمت. ممنون که به من یاد دادی هر چیزی کوچک یا بزرگ، می‌تواند نشانه‌ تو باشد...»