سینما؛ دیپلماسی!
این واقعیتی بدیهی است که؛ پویایی و بالندگی و تعالی فرهنگی، در پرتو و یا سایه سار تبادلات فرهنگی فراهم میشود.
پژمان کریمی
در بستر تبادلات فرهنگی هدفدار و هوشمندانه است که عناصر عینی و ذهنی فرهنگ سایر ملل، شناسایی و اخذ و بومی میشود و عناصر فرهنگ خودی مجال انتشار پیدا میکند. کارگزاران تبادلات فرهنگی بالطبع اهالی فرهنگ و به طور ویژه و مشخصتر؛ هنرمندان به شمار میآیند.
قشر هنرمند است که با دستانی گشوده و وسعت عمل شگرف و چشمگیر، میتواند با اثر هنری خود، در نقش سفیر فرهنگی آشکار شود و با حضور در مجامع و محافل گوناگون فرهنگی بهترین عناصر فرهنگی را چون صیادی مترصد، آگاهانه صید کند!
اما، سفیران فرهنگی ایران ما- به طور خاص هنرمندان- اکنون در کدام موقعیت ایستادهاند؟ سفیری مسلط بر فرهنگ خودی؟ آگاه به عناصر ذهنی و عینیملل گوناگون یا ملتی هدف؟ متعهد به فرهنگ خودی؟ باخبر از مبانی تبادل فرهنگی و صاحب اراده در این مسیر؟
کارنامه سفیران فرهنگی در حیطه هنر را باید در زمینههای مختلف جستوجو و داوری کرد؛ تاتر جدا، سینما جدا، نقاشی جدا و...!
در حیطه سینما اما، به دلیل دامنه و عمق تاثیرگذاری کمی باید با تأمل و وسواس بیشتری جستوجو کرد و به ارزیابی نشست!
آیا تامل و وسواس و جستوجو و ارزیابی علمی صورت گرفته است؟
در افق آینده چه؟ آیا صورت میگیرد؟
مگر کسی، گروهی، قشری، دولتی بر سر قابلیت و قدرت «مهندسی افکار» محصولات هنر هفتم، تردید دارد؟!
مگر هر روز که میگذرد، تقلای جوامع و دولتها و اصلاً؛ مراکز سیاسی و جاسوسی، برای تصرف سینما و بهرهگیری سیاسی و ایدئولوژيک از این ابزار جذاب، بیشتر و بیشتر نمی شود؟!
پس؛ رصد سینمای هر جامعه، سنجش ظرفیتهای آن برای عرصه تبادلات فرهنگی وگاه دفاع در برابر هجمه فرهنگی، یک نیاز اساسی تلقی میشود!
باز میپرسیم:
- ما سینما و کارگزاران سینماییمان را که بهعنوان سفیر فرهنگی شناختهایم، چقدر به محک ارزیابی آزمودهایم؟ چقدر آنها در مسیر تبادل فرهنگی جدیاند؟
تا چه اندازه کارآمد آشکار شدهاند؟ چقدر میتوان به توانایی و موفقیتهای حال و آینده آنها دل بست؟
در این مجال نوشتاری؛ بر واقعیتی روشن و تلخ تاکید میکنیم: تاکنون سینمای ایران سفیر فرهنگی شایستهای را ندیده است! شاید برخی از اهالی سینما و رسانه خرده بگیرند. آنها شاید عصبی و برافروخته، نامهایی را قطار کنند و عناوین فیلمهایی را پیش کشند که در جشنوارههای رنگارنگ فرامرزی، افتخارات بدست آوردهاند.
نگارنده اما، باز هم بر گفته خود اصرار دارد که سفیر فرهنگی ایران در حیطه سینما تا به امروز، شایسته و سفیر فرهنگی ایران نبوده است!
نگاهی کنیم به فهرست عناوین آثار سینمای ایران! آن گروه از آثار که افتخار اهدایی غربیها را بدست آورده است، بخوبی و به رسائی به دو نکته اساسی اشاره و تاکید دارد:
یک- سفیران فرهنگی ما، سفیران اندیشه خود و همپالگیهای خود بودهاند.
آنها باورهای ملی و دینی ایرانیان را نمایندگی نمیکردند.
آیا اثری مانند «آبادانیها» (کیانوش عیاری) دارای بار فرهنگی است؟
آیا فیلمی مانند «دایره» (جعفر پناهی) جلوهای از فرهنگ شکوهمند ایرانیان است؟ آیا فیلمی مانند «قصهها» (رخشان بنیاعتماد) آینه عناصر ذهنی و عینی فرهنگ ماست؟
آیا سازندگان این فیلمهای پریشان و سیاه، سفیر فرهنگ ناب ایرانیاند یا تابلوداران نقصان فکری و کال بودن نیروی ادراک و بلوغ نیافتگی در نگاه و زمینگیر در تحلیل شرایط درونو برون؟
سفیر فرهنگی جمهوری اسلامی آیا همان فردی است که به خوردن شراب و گوشت خوک مباهات میکند و به دفاع مقدس مردم ایران که خود پاره فرهنگ روشن و بالندهای به شمار میآید، بیمحابا میتازد؟
آیا سفیر فرهنگی در طراز جمهوری اسلامی ایران، آن فیلمسازی است که غایت مردمان فرهیخته هموطناش را در سایه مهاجرت از سرزمین مادری توصیف میکند؟!
بواقع، تا چه اندازه توانستهایم با ابزار سینما و محصولات آن، اندیشه و فرهنگ خود را گسترش دهیم؟ تصویر درستی از «آنچه هستیم» به اذهان فرامرزی صادر کنیم؟ توطئههای شبه فرهنگی را پاسخ بدهیم؟
آنچه اشاره شد؛ به این معنی نیست که سینماگران ما جملگی در قواره سفیر نیستند. منظور نگارنده دقیقا این است که تاکنون سینماگرانی مجال حضور در پسمرزها را نصیب خود کردهاند و در چشم دیگران« اجنبی» درخشیدهاند که شایسته نمایندگی فرهنگ جمهوری اسلامی ایران نیستند!وادادگی مقامات فرهنگی و سینمایی در برابر برخی سینماگران، معنویتگریزی برخی از اهالی سینما و در نتیجه بتسازی از برخی دیگر، غالب شدن فرمگرایی بر فضای نقد سینمایی، ستارهسازی غربیها از هنرمندان دینگریز به منظور ترویج هنر منهای سیاست و دین، همه در سر برآوردن این عارضه کارگر بودهاند:
«سترونی دیپلماسی سینمایی!»