کد خبر: ۳۱۷۵۷۴
تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۴۰۴ - ۲۰:۳۴

اگرچه آئينه دل چو جام لعل شکستم  ز خون ديده به هر قطره نقش روي تو بستم (چشم به راه سپیده)

ای غایب بس حاضر
ای غایب از این محضر از مات سلام ‌الله
وی از همه حاضرتر از مات سلام ‌الله
ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر از مات سلام‌ الله
ای صورت روحانی وی رحمت ربانی
بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله
چون ماه تمام آیی و آنگاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله
ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر
وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله
ای شاهد بی‌نقصان وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در سر از مات سلام الله
ای جوشش می ‌از تو وی شکر نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر از مات سلام الله
شمس الحق تبریزی در لخلخه‌آمیزی
هم مُشکی و هم عنبر از مات سلام الله
ملای رومی (دیوان شمس تبریزی)
به يادت هنوز هستم و هستم
اگر چه آئينه دل چو جام لعل شکستم 
ز خون ديده به هر قطره نقش روي تو بستم
از آشيان ندامت چو مرغ آه پريدم 
بر آستان ملامت چو گرد راه نشستم
کرا شناسم اگر زين پس تو را نشناسم؟ 
که را‌ پرستم اگر بعد ازين تو را نپرستم؟
نهان به سايه اندوهم آنچنان که نداني 
شب است يا که ندامت فراق يا که منستم
بدوش ناز، نگاهت چو تکيه کرد هماندم 
اميد عافيت از دور روزگار گسستم
هنوز نقش وجود مرا به پرده هستي 
نبسته بود زمانه که دل به مهر تو بستم
خيال گردش چشم تو بود در سر و مردم 
درين خيال که من سرخوشم ز باده و مستم
شب فراق مرا بود ره به دامن محشر
اگر که دامن آه سحر نبود بدستم
گهي شدم همه تاب و بسنبل تو چميدم 
گهي شدم همه خواب و به نرگس تو نشستم
ز من مجوي نشان وفا و گر که بجويي
وفا همين که به يادت هنوز هستم و هستم
مهرداد اوستا
من بَدم اما دعا کنید
فکری برای وضع بد این گدا کنید
باشد قبول من بدم اما دعا کنید
هر کار می‌کنم دلم احیا نمی‌شود
قرآن به نیت من بیچاره واکنید
بی‌دردی‌ است دردِ من در به در شده
بر درد عشق جان مرا مبتلا کنید
برگشته‌ام به سوی شما ایها العزیز
در خیمه‌گاه خویش مرا نیز جا کنید
بی التفاتِ دوست تقلا چه فایده؟
قدری به دست و پا زدنم اعتنا کنید
در پشت خانه‌ تو نشستن مرا بس است
اصلاً که گفته حاجت من را روا کنید؟!
محمدجواد شیرازی
بی تو بهار نیست 
احساس می‌کنم که نباشی بهار نیست
شعری میان دفتر این روزگار نیست
معطوف می‌شود به شما حس واژه‌ها
آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟
من با سروده‌های همه شرط بسته‌ام
بیتی بدون نام شما ماندگار نیست
سین سلام سفره هفت سین من بگو!
معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟
روزی ظهور می‌کنی و می‌رسد بهار
امّا به ماه و سال و زمان اعتبار نیست
تقویم هم به گفته من اعتراف کرد
سوگند می‌خورد که نباشی بهار نیست
 هدیه ارجمند
خاک حبیب 
ز کاروان سفر کرده‌ام نشانی نیست
برای گفتن درد دلم زبانی نیست
برای اینکه به کوی حبیب خود برسم
من غریب چه سازم که کاروانی نیست
شبیه خیمه نازی که خانه‌ام شده بود
برای دیدن دلدار من مکانی نیست
چه چهره‌های قشنگی که نور مهدی داشت
شبیه همسفرانم که دلسِتانی نیست
اذان جبهه سحرگه دل از همه می‌برد
چو رفته روح نمازم دگر اذانی نیست
خوشا گلی که به خاک حبیب خود افتاد
نشان ز جسم غریبش جز استخوانی نیست
مرا نبود لیاقت که رخت خون پوشم
کسی که وصل به دنیاست آسمانی نیست
چه عاشقان جوانی که پیر ره بودند
به شور و عشق شهیدان دگر جوانی نیست
برای مرغ شکسته پری که جا مانده
به غیر منزل دلدار آشیانی نیست
 جواد حیدری
چقدر جمعه شمردم!
جمعه‌ها را همه از بس که شمردم بی‌تو
بغض خود را وسط سینه فشردم بی‌تو
بسکه هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بی‌تو
تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی‌تو
چاره‌ای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بی‌تو
سال‌ها می‌شود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بی‌تو
با حساب دل خود هرچه نوشتم دیدم
من از این زندگیم سود نبردم بی‌تو
گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بی‌تو
محمدجواد پرچمی