زمیــن در برابر دریــا مبارزه برای نظم نوین جهانی بین قدرتهای بزرگ
«سارا مالوری پین» استاد بازنشسته تاریخ و استراتژی کلان در کالج جنگ دریایی آمریکا در مقالهای که وبسایت «فارن افرز» آن را منتشر کرده است جنگ آینده بر سر طراحی نظم نوین جهانی را جنگ بین قدرتهای قارهای (روسیه و چین) با قدرتهای دریایی (آمریکا) میداند. او در این مقاله دو اردوگاه خیر و شر ترسیم میکند که در یک طرف آمریکا مظهر خیر و نظم مبتنی بر قوانین قرار دارد و در سوی مقابل نیز روسیه و چین و متحدان آنها قرار دارند که همگی به ادعای نویسنده قدرتهای مستبد، مداخلهگر و متجاوز هستند. طبیعتاً بسیاری از نتیجهگیریهای وی درباره این دو اردوگاه مورد تأیید نیست اما از خلال این مقاله اولاً میتوان به اهمیت قدرت دریایی و اهمیت تنگهها و آبراههای بینالمللی در ساختاربندی نظم جهانی پی برد. به گفته وی امروز نظم جهانی ماهیتاً دریایی است؛ اگرچه بسیاری این واقعیت را درک نمیکنند. حدود نیمی از جمعیت جهان در کنار دریا زندگی میکنند، مناطق ساحلی تقریباً دو سوم ثروت جهانی را ایجاد میکنند، ۹۰ درصد کالاهای تجاری (با وزن) از طریق دریا به مقصد نهائی میرسند و کابلهای زیردریایی ۹۹ درصد ترافیک ارتباطات بینالمللی را پوشش میدهند. از این مقاله همچنین میتوان راهبردهای آمریکا را در مناطق مختلف در مقابل دشمنان نظم کنونی فهمید. نویسنده با دید انتقادی نسبت به رویکردی که ترامپ طی 7 ماه گذشته اتخاذ کرده است تاکید میکند راهبرد «اول آمریکای» ترامپ واشنگتن را به عنوان یک قدرت دریایی تضعیف و منجر به فاصله گرفتن متحدان آمریکا از این کشور میشود. در ادامه ترجمه کامل این مقاله را با اندکی تلخیص با هم مرور میکنیم.
سرویس خارجی کیهان
جغرافیا، ریشه منازعات مدرن
رقابت قدرتهای بزرگ بار دیگر روابط بینالملل را شکل میدهد. اما مرزهای دقیق این رقابت امروز هنوز موضوع بحث است. برخی ناظران بر پیشینههای ایدئولوژیک دوران جنگ سرد تأکید میکنند، برخی دیگر تغییر موازنههای نظامی را برجسته میکنند و گروهی نیز رهبران و انتخابهای آنها را محور تحلیل قرار میدهند. واقعیت این است که منازعات مدرن درباره نظام بینالملل ریشه در یک اختلاف دیرینه- هرچند نادیده گرفتهشده- درباره منابع قدرت و رفاه دارد. این اختلاف از جغرافیا سرچشمه میگیرد و دو چشمانداز جهانی متضاد را شکل داده است: یکی قارهای و دیگری دریایی.
در جهان قارهای، معیار قدرت زمین است. بیشتر کشورها از نظر جغرافیایی در یک محیط قارهای با چندین همسایه قرار دارند و این همسایگان، در طول تاریخ، عمدتاً دشمنان اصلی یکدیگر بودهاند. کسانی که قدرت کافی برای تسلط بر دیگران دارند- هژمونهای قارهای مانند چین و روسیه- اعتقاد دارند که نظام بینالملل باید میان آنها تقسیم شده و حوزههای نفوذ وسیع ایجاد شود. آنها منابع خود را به نیروهای نظامی میریزند تا مرزها را حفظ کنند، همسایگان را در جنگهای مخرب شکست دهند و در داخل کشور حکومت استبدادی برقرار کنند تا نیازهای نظامی بر نیازهای مدنی اولویت داشته باشد. نتیجه این، چرخهای خشونتآمیز است؛ دیکتاتورها برای توجیه سرکوب و حفظ قدرت، دشمن بزرگ میخواهند و تهدیدهای امنیتی ساختگی ایجاد میکنند که به جنگهای بیشتر منجر میشود.
در مقابل، کشورهایی که با اقیانوس احاطه شدهاند، امنیت نسبی در برابر تهاجم دارند و میتوانند تمرکز خود را بر انباشت ثروت بگذارند، نه جنگ با همسایگان. این کشورهای دریایی، پول و نه زمین را، منبع قدرت میدانند. آنها رفاه داخلی را از طریق تجارت بینالمللی و صنعت افزایش میدهند و تعادل بین نیازهای نظامی و مدنی را به حداقل میرسانند. در حالی که هژمونهای قارهای به استراتژیهای «بازی محدود» و برنده در همهچیز تمایل دارند که برای بازندگان مخرب است، کشورهایی که در نظم دریایی سرمایهگذاری کردهاند، بازی «بیپایان» ثروتآفرینی و معاملات سودمند متقابل را ترجیح میدهند و همسایگان را شریک تجاری میبینند، نه دشمن.
چشمانداز دریایی به یونانیان باستان بازمیگردد؛ امپراتوری ساحلی آتن به ثروت دریافتی از تجارت ساحلی وابسته بود. چنین کشورهایی تمایل دارند اقیانوسها را به عنوان منابع مشترک نگاه دارند تا همه بتوانند با امنیت تجارت کنند. جای تعجب نیست که «هوگو گروسیوس»، پدر حقوق بینالملل، از جمهوری هلند بود که این کشور یک امپراتوری تجاری، بود. پس از جنگ جهانی دوم، کشورهای با گرایش تجاری نهادهای منطقهای و جهانی ایجاد کردند تا تجارت را تسهیل کنند، هزینههای معاملات را کاهش دهند و ثروت را انباشته کنند. آنها گارد ساحلی و نیروی دریایی خود را هماهنگ کردند تا دزدی دریایی را حذف کنند و تجارت بدون مانع انجام شود. این روند منجر به شکلگیری نظم دریایی مبتنی بر قواعد با اعضای متعدد شده است که با همکاری هم، مقرراتی را اجرا میکنند که همه آنها را محافظت میکند.
رقابت امروز تنها آخرین تکرار منازعه قارهای- دریایی است. از زمان جنگ جهانی دوم، استراتژی ایالاتمتحده بازتابدهنده جایگاه آن به عنوان یک قدرت دریایی بوده است. به دلیل ساختار اقتصادیاش، این کشور علاقهمند به حفظ تجارت و بازرگانی است و با توجه به جغرافیا و قدرتش، میتواند مانع از اقدام کشورها برای تضعیف حاکمیت دیگر دولتها شود. در مقابل، چین، ایران، کرهشمالی و روسیه قصد دارند نظم مبتنی بر قواعد بینالمللی را تضعیف کنند، زیرا رهبران آنها جوامع لیبرال را تهدیدی وجودی برای حاکمیت و دیدگاههای امنیت ملی خود میدانند.
ایالاتمتحده میتواند در «جنگ سرد دوم» مانند جنگ سرد اول پیروز شود، اگر به استراتژیهای موفق قدرت دریایی پایبند بماند. اما اگر به پارادایم قارهای بازگردد- با ایجاد موانع، تهدید همسایگان و تضعیف نهادهای جهانی-احتمالاً شکست خواهد خورد و ممکن است دیگر قادر به بازسازی موقعیت خود نباشد.
ترفندهای تجارت
بریتانیا در دوران جنگهای ناپلئونی، نسخه مدرن بازی قدرت دریایی را برای مقابله با قدرتهای قارهای توسعه داد. لندن به قدرت غالب جهان تبدیل شد نه با اعزام ارتش برای نابود کردن رقبا، بلکه با ثروتمند شدن از طریق تجارت و صنعت، در حالی که کشورهای اروپایی دیگر همدیگر را از نظر نظامی ویران میکردند. تمامی کشورهای قارهای مجبور بودند ارتشهای بزرگی نگه دارند، یا برای فتح دیگران یا برای جلوگیری از فتح شدن. غالباً اقتصاد خود را حول نیازهای ارتش، نه بازرگانان، سازماندهی میکردند. اما بریتانیا که از هر طرف توسط دریا و نیروی دریایی برتر خود محافظت میشد، کمتر از تهاجم میترسید. بنابراین نیازی به نیروی زمینی بزرگ و پرهزینه نداشت. بریتانیا تمرکز خود را بر افزایش ثروت از طریق تجارت گذاشت و برای دفاع از مسیرهای دریایی به نیروی دریایی خود تکیه کرد.
بریتانیا تنها قدرت بزرگی بود که در هر ائتلاف متوالی علیه فرانسه شرکت داشت. پس از آن که نیروی دریایی سلطنتی فرانسه ناپلئون را در ترافالگار شکست داد، ناپلئون به استراتژی اقتصادی روی آورد. او یک محاصره سراسری قارهای علیه تجارت بریتانیا اعمال کرد، که به سیستم قارهای معروف شد؛ استراتژیای که ناپلئون آن را «فرانسه قبل از همه» توصیف کرد. اما این محاصره اقتصاد فرانسه و متحدانش را بسیار بیشتر از بریتانیا که دسترسی دریایی به بازارهای جایگزین در سراسر جهان داشت، آسیب زد. این محاصره ناپلئون را مجبور به آغاز حمله ویرانگر به روسیه کرد، کشوری که همچنان با بریتانیاییها تجارت میکرد.
به جای مقابله مستقیم با ارتش بزرگ ناپلئون، بریتانیا از ثروت رو به رشد خود برای تأمین مالی و مسلح کردن اتریش، پروس، روسیه و تعداد زیادی از دولتهای کوچکتر استفاده کرد، که با هم بخش عمده نیروهای ناپلئون را در جبهه اصلی اروپایمرکزی و شرقی محدود کردند. سپس بریتانیاییها یک جبهه جانبی در شبهجزیره ایبری باز کردند، آنچه ناپلئون «زخم اسپانیایی» مینامید، که دسترسی دریایی بهتری نسبت به زمینی داشت و میزان تلفات به نفع بریتانیا بود. تلفات انباشته از این جبهه و جبهه اصلی نهایتاً ناپلئون را بیش از حد تحت فشار گذاشت و ارتش او را در برابر همزمانی حملات دشمنان محکوم به شکست کرد. تقریباً هر کشور اروپایی آسیب گسترده جنگی دید، اما اقتصاد بریتانیا بدون صدمه باقی ماند. همین وضعیت برای ایالاتمتحده در هر دو جنگ جهانی نیز صادق بود.
پس از جنگهای ناپلئونی، انقلاب صنعتی رشد اقتصادی فزایندهای را به ارمغان آورد. این امر بازی را بیش از پیش به نفع قدرتهای دریایی تغییر داد. اکنون به مراتب آسانتر بود که قدرت از طریق صنعت، تجارت و بازرگانی کسب شود تا از طریق جنگهای ویرانگر. این امر به خطوط ارتباطی خارجی که دریاها فراهم میکنند، وابسته بود، نه خطوط داخلی که قدرتهای قارهای مانند فرانسه ناپلئونی برای دفاع و گسترش امپراتوری خود استفاده میکردند. در نتیجه، امروز نظم جهانی ماهیتاً دریایی است؛ اگرچه بسیاری این واقعیت را درک نمیکنند. حدود نیمی از جمعیت جهان در کنار دریا زندگی میکنند، مناطق ساحلی تقریباً دو سوم ثروت جهانی را ایجاد میکنند، ۹۰درصد کالاهای تجاری (با وزن) از طریق دریا به مقصد نهائی میرسند و کابلهای زیردریایی ۹۹درصد ترافیک ارتباطات بینالمللی را پوشش میدهند. نهادها و معاهدات بینالمللی تجارت را تنظیم میکنند. دریاها همه را به هم وصل میکنند. هیچ کشوری نمیتواند آنها را به تنهائی باز نگه دارد، اما ائتلافی از کشورهای ساحلی میتواند عبور و مرور را ایمن کند.
این سیستم به طور گستردهای به مردم جهان سود رسانده است. قوانین تجارت گلوگاهها را کاهش داده و هزینهها را پایین آوردهاند. دریاهای باز و امن رشد اقتصادی را تسهیل کرده و سطح زندگی را ارتقا دادهاند. مردم میتوانند سفر کنند، کار کنند و در خارج سرمایهگذاری کنند. میلیاردرها بزرگترین بهرهبرداران از نظم دریایی هستند، زیرا بیشترین ضرر را در صورت ناپدیدشدن قوانین متحمل میشوند و منافع اقتصادیشان جهانی است. کشورهایی که در نظم دریایی سرمایهگذاری کردهاند، بسیار ثروتمندتر از آنهائی هستند که به دنبال تضعیف آنند. حتی کسانی که قصد براندازی این سیستم را دارند، از آن بهرهمند شدهاند. برای مثال، چین تنها پس از پیوستن به نظم دریایی در پایان جنگ سرد ثروتمند شد.
فتح و فروپاشی
در جهان قارهای، قدرت تابعی از قلمرو است. همسایگان خطرناکاند. از آنجا که همسایگان قدرتمند ممکن است تهاجم کنند، قدرتهای قارهای برای بیثبات کردن کشورهای نزدیک تلاش میکنند. در زمانهای مدرن، این کار را با بمباران همسایگان با اخبار جعلی انجام میدهند تا کینهها و اختلافات داخلی و منطقهای شعلهور شود. همسایگان ضعیف نیز تهدید محسوب میشوند، زیرا تروریسم و هرجومرج میتوانند از مرزهای مشترک سرریز کنند. برای حفاظت از خود و افزایش قدرت، کشورهای قارهای اغلب به همسایگان خود حمله و آنها را بلعیده و تهدیدهای بالقوه را با پاک کردن از نقشه حذف میکنند.
در مسیر افزایش اندازه و قدرت، قدرتهای قارهای موفق دو قانون را دنبال میکنند: از جنگهای دو جبههای اجتناب کنند و همسایگان قدرتمند را خنثی سازند. اما نظریه امنیت قارهای هیچ توصیهای درباره زمان توقف گسترش ارائه نمیدهد و پیمانهای دائمی ایجاد نمیکند. همسایگان میدانند که این قدرتها وعده دردسر بلندمدت میدهند. در نتیجه، قدرتهای قارهای اغلب خود را در موقعیتی بیش از حد گسترده، تنها و در نهایت در معرض فروپاشی مییابند. جنگهای سرزمینی و بیثباتسازی همسایگان سریعاً ثروت را نابود میکند.
به عنوان مثال، آلمان میتوانست در قرن بیستم از نظر اقتصادی قاره اروپا را تحت سلطه خود درآورد، با توجه به نرخ رشد اقتصادی سریعتر نسبت به همسایگانش. اما در عوض، دو جنگ جهانی توسعهطلبانه را آغاز کرد. در هر دو جنگ، قوانین امپراتوری قارهای را نقض کرد و در چند جبهه علیه چند قدرت بزرگ جنگید. این جنگها نهتنها برتری آلمان را تثبیت نکرد، بلکه با هزینههای عظیم انسانی و مالی در سراسر اروپا، صعود آن را برای نسلها به تأخیر انداخت.
به همین ترتیب، ژاپن در چارچوب نظم تجاری دریایی شکوفا شد. سپس، در دهه ۱۹۳۰، این کشور به پارادایم قارهای روی آورد و امپراتوری بزرگی در قاره آسیا تصرف کرد. همانند آلمان، این جستوجوی اولیه به قلمرو منجر شد اما دشمنان متعدد و گسترش بیش از حد نظامی و اقتصادی را به همراه داشت که هم ژاپن و هم کشورهای تصرفشده را ویران کرد. پس از جنگ، ژاپن دوباره به پارادایم دریایی بازگشت و از طریق سازمانهای بینالمللی و تحت قوانین بینالمللی عمل کرد. این مسیر موجب «معجزه اقتصادی ژاپن» شد، جایی که کشوری ویران به سرعت به یکی از ثروتمندترین کشورها تبدیل شد. (هنگکنگ، سنگاپور، کرهجنوبی و تایوان نیز به لطف نظام دریایی در دوران جنگ سرد به معجزههای اقتصادی دست یافتند.)
گسترش بیش از حد همچنین عامل سقوط اتحاد جماهیر شوروی بود. این امپراتوری نهتنها اروپایشرقی را در پایان جنگ جهانی دوم بلعید، بلکه مدل اقتصادیای تحمیل کرد که برای حکومت دیکتاتوری مناسب بود اما رشد اقتصادی را تضمین نمیکرد. سپس این برنامه را به حداکثر کشورهای در حال توسعه گسترش داد. در نهایت، اقتصاد کند شوروی قادر به حمایت از ماجراجوییهای امپراتوری و پروژههای غیرعملی مسکو نبود.
در جنگ جهانی اول، هر قدرت اروپایی، از جمله بریتانیا، استراتژیهای قارهای را دنبال میکرد که نیازمند ارتشهای عظیم برای ایجاد امپراتوریهای متنوع با قلمروهای همپوشان بود. هر کشور دشمنان و جبهههای اصلی متفاوتی داشت. این امر منجر به مجموعهای از جنگهای موازی و هماهنگنشده شد. قدرتهای اروپایی، از جمله بریتانیا، نیز با مشکل مواجه شدند زیرا اجازه دادند افسران ارتش بدون مشارکت کافی رهبران غیرنظامی که درک بهتری از بنیانهای اقتصادی قدرت داشتند- هدایت جنگ را برعهده گیرند. افسران ارتش ماهها بر تهاجمات بیحاصل پافشاری کردند و صدها هزار جوان را به کشتن دادند، به جای آنکه به غلط بودن راهبرد خود اذعان کنند.
میتوان گفت هیچ کشور اروپایی کاملاً از خسارات جنگ جهانی اول بازنگشت. این جنگ امپراتوریهای قارهای که اصرار بر جنگ داشتند-اتریش- مجارستان، آلمان و روسیه- را نابود کرد. با وجود پیروزی، فرانسه و بریتانیا پس از آن بدتر از قبل بودند.
ایالاتمتحده با انزجار از دخالتهای اروپایی سر برآورد و همین راه را برای نخستین طرفداران شعار «اول آمریکا» هموار کرد؛ کسانی که با وضع تعرفههای تجاری، رکود بزرگ را عمیقتر ساختند و زمینه را برای تکرار یک جنگ جهانی فراهم کردند. در مقابل، در دوران صلح طولانی بین جنگهای ناپلئونی و جنگ جهانی اول، ثروت اروپا بهطور فزایندهای رشد کرد. به همینسان، زمانی که ایالاتمتحده الگوی دریامحور را برای پیروزی در جنگ جهانی دوم دنبال کرد، رونق اقتصادی بیسابقهای به دست آمد. برخلاف پایان جنگ جهانی اول، واشنگتن اینبار به انزواگرایی بازنگشت، بلکه ردای رهبری را به دوش گرفت؛ با کمک به بازسازی شرکای خود و ایفای نقش تضمینکننده نظام بینالمللیای که همراه با متحدان پس از جنگ خود برای حفظ صلح بنا کرده بود. این نهادها در اروپا موفق بودند تا زمانی که ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، به اوکراین حمله کرد.
ماجراجوییهای قارهای چین و روسیه
اکثر کشورها از نظر جغرافیایی قارهای هستند و هیچ خندق آبی اقیانوسی که آنها را به طور کامل از تهدیدها محافظت کند، ندارند. تنها نظم دریایی مبتنی بر قوانین است که چنین ایمنی کامل را برای این کشورها فراهم میکند. نهادها و سیستمهای ائتلافی، توانمندیهای متنوع اعضا را یکپارچه میکنند تا تهدیدهای چند کشور محدود را کنترل کنند. این سازوکار، نوعی «برنامه بیمه» برای نظم مبتنی بر قوانین است. آنها نمیتوانند خطرات را به طور کامل از بین ببرند، اما اگر اعضا هماهنگ عمل کنند، رشد اقتصادی خود را به حداکثر برسانند و قدرت قارهگرایان را محدود کنند، میتوانند ریسکها را به حداقل برسانند. با این حال، جهان هنوز پر از قارهگرایان متعهد است. پوتین آشکارا اعلام کرده قصد دارد مرزهای روسیه را گسترش دهد. هدف اولیه او کنترل اوکراین است که «پیشغذا» پیش از غذای اصلی به شمار میرود. او گفته: «قاعده قدیمی وجود دارد که هرجا سرباز روسی پا بگذارد، مال ماست.» این فهرست حداقل شامل اروپایمرکزی و شرقی است، مناطقی که نیروهای شوروی پس از جنگ جهانی دوم اشغال کردند. گفته او همچنین ممکن است نشاندهنده چشمانداز قدرت بر پاریس باشد، جایی که نیروهای روسی در پایان جنگهای ناپلئونی به آن رسیدند.
مانند دوران جنگ سرد اول، مسکو میخواهد غرب را هم از خارج و هم از داخل تکهتکه کند. از زمان انقلاب بلشویکی، روسها در تبلیغات مهارت داشتهاند. آنها با استفاده از آن، کمونیسم را در جهان تبلیغ کردند و رشد دهها کشور را دههها به تأخیر انداختند. اکنون روسیه با استفاده از تبلیغات، افسانهای را گسترش میدهد که گویا ناتو تهدیدی علیه روسیه است، در حالی که واقعیت این است که کشورهای ناتو به قلمرو مسکو طمع ندارند و تنها میخواهند روسیه با مشکلات داخلی خود مواجه شده و به عضوی سازنده از نظام بینالمللی تبدیل شود.
رسانههای اجتماعی به طور چشمگیری توانایی روسیه برای ایجاد تفرقه در خارج از مرزهای خود را افزایش دادهاند و مسکو این کار را با دامنزدن به نفرت در هر دو طرف مسائل اختلافبرانگیز انجام میدهد. روسیه تلاش کرده جنگ در اوکراین را به یک مسئله اختلافافکن تبدیل کند که ایالاتمتحده را از اروپا و کشورهای اروپایی را از یکدیگر جدا کند و هم ناتو و هم اتحادیه اروپا را تضعیف نماید. مسکو در ترویج برگزیت نیز نقش داشت که پیوندهای بریتانیا با قاره را تضعیف کرد. همچنین با حمایت از نیروهای بشار اسد در جریان جنگ داخلی سوریه و اکنون با بیثباتسازی آفریقا، باعث ایجاد جریانهای عظیم مهاجرت به اروپا شده است. این ورود مهاجران تأثیرات عمیقی بر بیثباتی داشته و زمینهساز رشد جناح راست انزواطلب در قاره شده است. سایر قدرتهای قارهای نیز به دنبال بر هم زدن نظم جهانی فعلی هستند. کرهشمالی خواستار کنترل کامل شبهجزیره کره و حذف کرهجنوبی است. ایران صحنه اصلی فعالیت خود را خاورمیانه میداند و تلاش دارد نفوذ خود را در غزه، عراق، لبنان و سوریه گسترش دهد.
چین نیز قابل توجه است. تصمیم این کشور برای ادغام در نظم جهانی فعلی با هدف کسب ثروت نشان داد که علیرغم حکومت اقتدارگرا، ممکن است نگاهی دریایی را اتخاذ کرده باشد.
حتی نیروی دریایی بزرگی ساخته است. اما پکن نمیتواند نیروی دریایی خود را در زمان جنگ به طور مطمئن مستقر کند، زیرا دریاهای اطراف آن باریک، کمعمق، پر از جزایر و محصور هستند. این وضعیت شبیه آلمان است که در هر دو جنگ جهانی ناوگان دریایی بزرگی ساخته بود که نمیتوانست آن را به طور مؤثر بهکار گیرد. بریتانیا دریای شمال و دریای بالتیک باریک را محاصره کرد و حملونقل تجاری آلمان را محدود نمود و ناوگان آن عمدتاً به زیردریاییها کاهش یافت. در جنگ جهانی دوم، برلین به سواحل طولانی فرانسه و نروژ نیاز داشت تا راه خروج زیردریاییها فراهم شود، اما حتی این هم برای نیروی دریایی و ناوگان تجاری کافی نبود. چین امروز حتی بیشتر از آلمان آن زمان به تجارت و واردات وابسته است، بهویژه انرژی و غذا. اختلال در مسیرهای تجاری دریایی آن، اقتصادش را فلج خواهد کرد.
همانطور که اوکراین با غرق کردن کشتیهای روسیه نشان داد، پهپادها میتوانند گذرگاههای دریایی باریک را مسدود کنند. چین ۱۳ همسایه زمینی و هفت همسایه دریایی دارد و با بسیاری از آنها اختلاف دارد. با استفاده از زیردریاییها، توپخانه ساحلی، پهپادها و هواپیماها، این همسایگان میتوانند مسیر تجاری چین را مسدود کرده و گذرگاههای نیروی دریایی آن را خطرناک کنند. بسیاری از همسایگان نزدیک چین، در عوض، نیازی به عبور از دریایجنوبی چین برای رسیدن به اقیانوس آزاد ندارند؛ اندونزی، مالزی، فیلیپین و تایلند، و همچنین تایوان، همگی سواحل جایگزین بر اقیانوس آزاد دارند که مسدود کردن آنها را دشوار میکند.
مانند روسیه، چین نیز نگاه قارهای دارد. علاوهبر ادعاهای سرزمینی بر ژاپن و فیلیپین و تهدید برای استفاده از زور برای تصرف کل تایوان، پکن به دنبال سرزمینهایی از بوتان، هند و نپال است. هنگامی که شهروندان چینی سرزمینهای تاریخی خود را فهرست میکنند، یا سلسله مغولی یوان را نام میبرند که تا مجارستان گسترش یافته بود، یا امپراتوری «منچو چینگ» را که شامل سرزمینهایی بود که اکنون پروژه یک کمربند، یک جاده آنها را از حوزه نفوذ روسیه جدا میکند.
چینیها هنوز دو نام برای خود دارند: یا «پادشاهی مرکزی» یا نامی حتی باشکوهتر «تمام زیر آسمانها» نظم جهانی کامل و تمام سرزمینهایی که فتح میکند. برخلاف مسکو، پکن هنوز جنگهای تهاجمی مستقیم را آغاز نکرده است. اما چین در حال جنگ مالی با وامهای استثمارگرایانه پروژه کمربند و جاده است که گیرندگان را دچار بدهی شدید میکند. این کشور جنگ سایبری انجام میدهد، زیرساختهای حیاتی دیگر کشورها را هک کرده و اسرار آنها را میدزدد. در جنگ منابع شرکت میکند و صادرات فلزات کمیاب را محدود میکند،
در جنگ اکولوژیک با سدسازی بر رودخانه مکونگ در جنوبشرق آسیا و رود یارلونگ زانگپو در جنوب آسیا دخالت میکند و در جنگ موادمخدر، ایالاتمتحده را با فنتانیل اشباع کرده است. حتی به جنگهای نامنظم نیز پرداخته است و در قلمرو هند نفوذ کرده و منجر به کشته شدن سربازان هندی شده است. این همان دستور قارهای برای غرقشدن در ماجراجوییها و فراتر رفتن از ظرفیت است.
پیشگیری از فاجعه
برای مقابله با قدرتهای قارهای، ایالاتمتحده و متحدانش نیازی به ابداع دوباره راهبرد ندارند. استراتژیای که در جنگ سرد قبلی موفق بود، امروز نیز کاربرد دارد. این استراتژی با پذیرش این نکته آغاز میشود که این نبرد- مانند جنگ سرد گذشته- طولانی خواهد بود. به جای تلاش برای حل سریع، که میتوانست به جنگ هستهای منجر شود، پیروزان جنگ سرد اول، در چند نسل، این بحران را مدیریت کردند. همین توصیه امروز نیز صادق است: قدرتهای دریایی باید صبور باشند و درگیری کنونی را سرد نگه دارند. بهویژه باید از جنگهای داغ در مناطقی که دسترسی دریایی کافی ندارند، کشورهای اطراف دیدگاه خصمانه به مداخله دارند و جمعیت محلی عمدتاً همکاری نمیکند، اجتناب کنند؛ این شرایط در افغانستان و عراق صادق بود و ناکامی واشنگتن در آنجا را توضیح میدهد.
به جای ورود به جنگهای داغ، ایالاتمتحده و شرکایش باید از قدرت بزرگ جهان دریامحور در برابر ضعف بزرگ قارهگرایان بهره بگیرند: تفاوت ظرفیت آنها در تولید ثروت. آنان باید قارهگرایان را با اعمال تحریمها از منافع نظم دریامحور محروم سازند تا زمانی که دست از نقض حقوق بینالملل بردارند، جنگطلبی را کنار بگذارند و دیپلماسی را در پیش گیرند. برخلاف تعرفهها که مالیات بر واردات برای حمایت از تولیدکنندگان داخلیاند، تحریمها معاملات مشخصی را غیرقانونی میسازند تا بازیگران مخرب را مجازات کنند. حتی تحریمهای سوراخدار که تنها یک یا دو درصد از نرخ رشد اقتصادی میکاهند، میتوانند اثرات ویرانگر و انباشته بلندمدتی ایجاد کنند تحریمها نوعی شیمیدرمانی اقتصادیاند؛ شاید تومور را از میان نبرند، اما دستکم روند پیشروی آن را کند میکنند.
آنها بهویژه در عقبانداختن توسعه فناوری مؤثرند، همانگونه که شوروی تجربه کرد.
واشنگتن و شرکایش باید با کشورهایی که خواهان تغییر نظم جهانی نیستند همراهی کنند. پیروان آخرین جنگ سرد دریافته بودند که اتحادها جمعشوندهاند: شرکا قابلیتهای جدیدی میآورند که میتواند به غلبه بر دشمنان کمک کند. نهادها سپس تخصص را بسیج میکنند تا خدمات ارائه دهند و مشکلاتی را پیشگیری کنند که به اعضا در مقابله با قارهگرایان یاری میرساند. بنابراین ایالاتمتحده باید شبکه خود را تقویت و گسترش دهد. تمرکز باید بر حفظ رفاه نهتنها خود بلکه شرکایش باشد تا بتوانند با هم بر زورگویان غلبه کنند. سیستمهای ائتلافی همچنین باید به کشورهایی که تحت فشار قارهگرایاناند کمک کنند، زیرا مقاومت آنها دشمنانشان را ضعیف میسازد.
همانطور که غرب تا زمان عقبنشینی شوروی از جنگ افغانستان، دشمنان مسکو را مسلح میکرد، اکنون غرب باید به اوکراین تا هر زمانی که لازم است کمک کند. هرچه جنگ اوکراین طولانیتر شود، مسکو ضعیفتر خواهد شد و این ضعف آن را در معرض سوءاستفاده احتمالی چین قرار میدهد.
اگر رژیم کنونی روسیه سقوط کند، بحران جانشینی آن، تعهدات خارجی این کشور را کاهش خواهد داد؛ مانند اتحاد شوروی در جریان جنگ کره پس از مرگ استالین. اگر هر یک از قدرتهای قارهای از طمع سرزمین دیگران دست بردارد و به جای آن به بهبود قوانین و نهادهای بینالمللی کمک کند، ایالاتمتحده و متحدانش باید آنها را به نظم مبتنی بر قوانین بپذیرند. اما اگر تغییر نکنند، مهار آنها پاسخ است. واشنگتن در رویارویی قبلی با مسکو، نه با پیروزی نظامی چشمگیر، بلکه با شکوفایی اقتصادی در حالی که شوروی در رکود اقتصادی خود دست و پنجه نرم میکرد، پیروز شد. در دهه ۱۹۸۰، در حالی که شورویها برای کالاهای اساسی در صف بودند، آمریکاییها به تعطیلات خانوادگی رفتند. هدف کنونی آمریکا باید حفظ رفاه دیگر دموکراسیها و همپیمانان در حالی باشد که قدرتهای قارهای تضعیف شوند. این کشورها ممکن است به زودی از بین نروند، اما اگر نتوانند نرخ رشد اقتصادی قدرتهای حامی نظم دریایی را جبران کنند، تهدید نسبی آنها کاهش مییابد.
گل به خودی
میزان اهمیت نبرد بین نظم قارهای و نظم دریایی مبتنی بر قوانین هرگز به این حد بالا نبوده است. اکنون قدرتهای هستهای متعدد وجود دارند و ایالاتمتحده نیز کمتر تمایل دارد به عنوان تضمینکننده نهائی سیستم جهانی فعلی عمل کند، همپیمانان را حمایت کند و چتر هستهای خود را گسترش دهد. اگر درگیریها در اوکراین، آفریقا و میان اسرائیل و ایران گسترش یابند و با هم ادغام شوند، ممکن است یک جنگ جهانی سوم فاجعهآمیز رخ دهد. برخلاف جنگهای پیشین، در این صورت همه در معرض حملات هستهای و پیامدهای سمی آن خواهند بود.
ایالاتمتحده گامهای مهمی برای شکست دادن دشمنان قارهای خود برداشته است: اعمال تحریمهای سختگیرانه، کنترل صادرات و تأمین بودجه و تسلیح کشورهایی که در برابر دشمنان مشترک ایستادهاند. اما منتقدان نظم مبتنی بر قوانین در حال قدرت گرفتناند. آنها نقصهای این سیستم را میبینند، اما مزایای بسیار مهم آن-از جمله جلوگیری از فجایع-را نادیده میگیرند. نظم مبتنی بر قوانین نهتنها جریان تجارت را تسهیل میکند، بلکه رفتارهای مخرب را نیز باز میدارد. متأسفانه مردم بهندرت از فاجعهای که پیشگیریشده قدردانی میکنند.
امروز حتی مقامات عالیرتبه آمریکایی نیز به این نظم انتقاد دارند. طی یک سال گذشته، واشنگتن به سمت رویکرد قارهای گرایش یافته است. ایالاتمتحده همیشه خندقهای طبیعی خود- آتلانتیک و اقیانوس آرام- را برای محافظت از سرزمین اصلی دارد، اما مرزهای طولانی با کانادا و مکزیک نیز دارد و اکنون با هر دو وارد کشمکش شده است. واشنگتن کشورهای دوست و دموکرات را سرزنش کرده، تعرفههای تجاری وضع کرده و نهادهای بینالمللی را که رشد اقتصادی جهانی را تسهیل میکنند، فلج کرده است. اندیشههای واشنگتن درباره جذب کانادا، تصاحبگرینلند از دانمارک و بازپسگیری کانال پاناما حداقل باعث تغییر دائمی انتخابهای خرید و سفر اروپاییها میشود و در بدترین حالت، اتحادهای غرب را تخریب خواهد کرد.
استراتژی ضعیف و بد میتواند ایالاتمتحده را از قدرت ضروری به قدرت بیاهمیت تبدیل کند، زیرا شرکای سابق، اتحادهای جدیدی شکل میدهند که واشنگتن را کنار میگذارند.
چنین تغییری زمانبر خواهد بود، اما اگر رخ دهد، آثار آن پایدار خواهد بود. اروپاییها با هم قویتر میشوند و ایالاتمتحده ضعیف و تنها میماند. در بدترین حالت، واشنگتن میتواند به دشمن اصلی مشترک چین، ایران، کرهشمالی و روسیه تبدیل شود و هیچ متحدی برای کمک به خود نداشته باشد. حتی اگر به آن حد نرسد، ممکن است مجبور شود به تنهائی با پکن رقابت کند. در چنین شرایطی، احتمال دارد که ایالاتمتحده در پیروزی دچار مشکل شود. چین تقریباً سه برابر جمعیت ایالاتمتحده را دارد و پایه تولیدی بسیار بزرگتری دارد.
همچنین دارای سلاحهای هستهای است که میتوانند به خاک آمریکا برسند و ممکن است در استفاده از آنها ملاحظات اخلاقی نداشته باشد. از سوی دیگر، ایالاتمتحده نیز ممکن است در استفاده از زرادخانه خود کماحتیاطتر شود. در نهایت، هرگاه یک کشور در شرف شکست در یک درگیری قدرت بزرگ باشد، انگیزه دارد تا از سلاحهای هستهای استفاده کند و بدینترتیب یک فاجعه دوجانبه را به فاجعهای جهانی تبدیل کند.
برای واشنگتن، سناریویی که آن را تنها و شکستخورده رها کند، پایانی تراژیک بر هشتاد سال گذشته خواهد بود. در پایان جنگ جهانی دوم، ایالاتمتحده دوستانی در سراسر جهان به دست آورده بود. اما این سرمایه اخلاقی، که با هزینهای بزرگ به دست آمده بود، در حال هدر رفتن است. مانند فرانسه ناپلئونی که خود را برتر میدانست، بازگشت اخیر به سیاست «اول آمریکا» همهجا متحدان را رنجانده است. بیتردید، دشمنان واشنگتن از دیدن سقوط ایالاتمتحده خوشحال خواهند شد.
بسیاری از آمریکاییها منافع نظم دریایی را بدیهی گرفتهاند و بر نقصهای آن تمرکز کردهاند، در حالی که مزایای جغرافیایی و تاریخی خود را هدر میدهند. همانطور که «پرکل» از رهبران آتن، پیش از یک سلسله اشتباهات آتن گفته بود: «من بیشتر از حیلههای دشمن، از خطاهای خودمان میترسم.»