کد خبر: ۳۱۶۱۴۷
تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ - ۱۹:۰۰

پـــــدر

زنگ ساعتی که دیشب کوک کرده بودم به صدا درآمد و من با خمیازه‌ای کوتاه از خواب بیدار شدم. حس کردم که بدنم سست و کرخت است و در ضمن کمی هم تب دارم‌، به اداره زنگ زدم و گفتم به علت مریضی نمی‌تونم بیام. 
سراغ داروهایی که ماه قبل از داروخانه تهیه کرده بودم رفتم و بعد از خوردن قرص و شربت و این‌جور چیزا با خود گفتم بهتره سری به اطاق مجسمه‌سازی بزنم و کمی خودمو سرگرم کنم، چون اگه تا شب استراحت می‌کردم زنم غر می‌زد که پاشو خودتو به بچگی نزن و کمی در کارهای خانه کمکم کن! 
پاورچین پاورچین رفتم و در اطاق باصدای جر و جر و بوی رطوبتش حالمو بهتر کرد. رفتم سراغ مجسمه پدر که بعد از آسمونی شدنش همچنان نیمه‌کاره مونده بود. طرح اولیه تمام، فقط حالت چهره‌اش را باید تمام می‌کردم! شروع کردم از چین پیشانیش، ابروان پرپشت و چشمان معنادارش که همیشه نگران فرزندانش بود، بینی قلمی و لبخند شیرینش که هیچ‌گاه از صورتش محو نمی‌شد تا ما غم درونش را نبینیم. چند قدم عقب رفتم و ابهتش را ستودم. 
با خود گفتم: بخشیدی مرا پدر؟ حلالم کن. هرچه بدی و یا خدای‌نکرده بی‌احترامی از من دیدی. انگار داشت با من حرف می‌زد با زبان بی‌زبانی. هر صبح قبل از اینکه برم سر کار به مجسمه پدرم سر می‌زدم و بعد سر کارم می‌رفتم. 
فریبا افشین‌فر