دحو الارض و هجرت امام رضا (علیهالسلام) به خراسان
زهرا آذربایجان
اینجا مکه، کنار کعبه، همانجایی که زمین گسترش مییابد و پهنه گیتی، آماده زیستن انسانها در بلندترین نقطه زمین.
امروز کشتی نوح بر کوه مینشیند و ابراهیم خلیل خدا و عیسی روح الله به دنیا میآیند و توبه آدم صفیالله قبول خواهد شد. دحو الارض، معجزهای که علم ناتوان بشر آن را تأیید میکند و سندی است بر قهاریت و قادر بودن خداوند بلند مرتبه.
و همان روزی که علی بن موسی الرضا علیهالسلام، فخر آسمانها و زمین، مفتخر کرد ایران را با قدوم با برکتش. از مسیر مدینه تا خراسان، تا سناباد، تا مشهد، گلباران شد و منور به نور خاموش نشدنی تو. کاتبها قلم به دست شدند و شاعرها شعر سرودند و پیر و جوان و کودک گوش شدند و چشم برای شنیدن از تو، برای دیدن روی چون ماه تو، برای حک کردن حدیث سلسله الذهب تو مثل گوشوارهای آویزان از گوش.
تو ولیعهد نیستی آقا! تو خود سلطانی،سلطان سریر ارتضا، علی بن موسی الرضا. از برکت دستهای تو، نگاه تو، هرجا که قدم گذاشتی با اطراف آن، کنارههایش، با حومههایش، با توابعش، معطر شد، بزرگ شد، جان گرفت. کاش من آن نهال بادامی بودم که به دست تو کاشته میشدم، میبالیدم.
به ایران آمدی تا پناه ما باشی، مشهد بشود محل شهادتت و آن گوشه شرقی نقشه را قلب ایران کنی. بشوی امید دلهای خسته. خط امانی از گناهان بدهی. آقاجان! تو آمدی که پنجره فولاد تو گره باز کند از کار آدمها. آب سقاخانه تو شفا بدهد کام گبر و مسیحی را. تلألو گنبد طلایی تو بارانی کند چشمها را. ساعت هشت ما با نام تو آغاز میشود و صلوات خاصه تو ورد زبان ماست.
آمدی تا مسیری کشیده شود از مشهد تا قم و از قم تا مشهد برای بین الحرمینی شدن. برای بالیدن به وجود امام در کشور خودمان، ایران. بدون وجود ویزا برای آمدن به حریمت. پاره تن پیامبر که دور ماندهای از مدینه النبی و از وطن. وطن تو، دلهای مؤمنان است. دلهایی که هر کجا باشند با سر، به تو برمیگردند. ابن الرضایند فرزندان تو تا ابد، بابای امام جواد.
از باب الجواد دلم به ضریح تو پل میزنم آقا! ما را دریاب....