کد خبر: ۳۰۷۱۵۰
تاریخ انتشار : ۱۷ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۹:۵۴
نیمه پنهان کشمیر- ۳۲

حال و هوای اولین روز بازگشت در مزرعه و در میان باغ‌های سیب

 

نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
اتوبوس از دهکده‌ای به دهکده دیگری می‌رسید‌، اکثر خانه‌ها سقف‌های حلبی داشت و عمدتا با آجر، گل و چوب ساخته شده بودند. 
ته‌مانده روشنای غروب آفتاب بی‌رمق بر سقف مسجد روستا نشسته بود‌، مغازه داران کرکره مغازه‌هاشان را پایین می‌کشیدند.
شاگرد راننده به هر روستا که می‌رسید نام آن را بلند فریاد می‌زد تا مسافران در مقصدشان پیاده شوند. بچه‌ها برای اتوبوس دست تکان می‌دادند. یک ساعت و نیم بعد من به سرینگر رسیدم.
 سرینگر جدید با بزرگ‌ترین اردوگاه نظامی هند در کشمیر شروع می‌شود: اردوگاه نظامی «بادامی باغ».
 این اردوگاه در مسیر بزرگراهی قرار دارد که سرینگر را به جنوب ایالت یعنی جامو متصل می‌کند. 
این باغ که رو‌به‌روی یک بازار واقع شده با دیوارهای قطور بلند‌، موانع آهنی‌، سنگرها و استحکامات دفاعی بتونی و سربازانی مسلح که لباس‌های ضد گلوله پوشیده‌اند احاطه شده است.
آفتاب غروب کرد‌، مغازه‌ها بسته شدند و سربازان برای گشت‌زنی به خیابان‌ها ریختند.
در مرکز شهر سرینگر در لال چوک من سوار یک اتو ریکشا (موتور سه چرخ مسافربری) شدم.
 راننده لامپی را روشن کرد که نور زردش هم به طرف راننده بود هم مسافر.
 راننده‌ها باید همیشه این لامپ را روشن کنند تا در تاریکی شب سربازان بتوانند صورت مسافران را رویت کنند. ما از خیابان‌ها و جاده‌های خلوت عبور کردیم و در یک ایست بازرسی توقف نمودیم.
من کارت شناسایی‌ام را نشان دادم و کیف‌هایم را باز نمودم. اتو ریکشا از خیابان‌های بدون روشنایی عبور می‌کرد.
 شمع‌ها و چراغ‌های نفتی خانه‌ها را روشن کرده بود. سگ‌های ولگرد با واق‌واق کردن‌های مداوم و به پر و پا پیچیدن من اجازه نمی‌دادند وارد خانه شوم.
پدر سرشام از من سؤال کرد: خب الان چه موضوعاتی را گزارش می‌کنی؟
در حالی‌که به بشقاب نگاه می‌کردم گفتم: هیچی 
من برای پاسخ به این سؤال در طول سفر زیاد تمرین کرده بودم ولی هیچ‌کدام از این پاسخ‌ها قانع‌کننده به‌ نظر نمی‌رسید. مجبور بودم داستان دیگری جور کنم. 
طی چند هفته بعد ایده نوشتن کتاب را برایش مطرح کردم. ما اخیرا به اینترنت وصل شده بودیم من نحوه وبگردی را به او یاد می‌دادم. 
او همچنین اکنون می‌توانست در فضای مجازی به مجلات ادبی زیادی دسترسی داشته باشد. 
پدر نظرش این بود که فضای مجازی معقول‌تر و منطقی‌تر از روزنامه‌هاست اما وقتی در یک بعد از ظهر به او گفتم این آن چیزی است که من می‌خواهم آن را امتحان کنم‌، می‌خواهم در مورد زندگی و جامعه‌مان بنویسم او مات و مبهوت شد. من حرف اول و آخر را به او زده گفتم: من کارم را به همین خاطر رها کرده‌ام.
او به نمایشگر رایانه که مصاحبه ریزارد کاپوشینسکی (2007-1932روزنامه‌نگار لهستانی) را نشان می‌داد خیره شد.
پدر از من خواست رایانه را خاموش کنم و سپس با گفتن اینکه اکنون دیر وقت است از اتاق بیرون رفت.
او اکنون مجبور بود این مسئله را به اطرافیان و قوم و خویش‌ها و دوستانش توضیح دهد چرا فرزند تحصیلکرده‌اش قصد ندارد کارمند شود و مثل بقیه جوانان هم سن و سالش یک شغل معمولی داشته باشد.
من سرم در چند هفته اول با دوستان قدیمی گرم بود. در یکی از این روزها بود که کارت دعوتی برای شرکت در مراسم عروسی دریافت کردیم. 
طبق معمول روی کارت نوشته شده بود: «پیوند ازدواج‌ها در آسمان‌ها منعقد و در زمین جشن گرفته می‌شود» 
اشرف پسر همسایه در روستای آب و اجدادی ما داشت ازدواج می‌کرد. در زمانی که ما با هم در همسایگی کریکت بازی می‌کردیم او یک پسر بلندقامت و استخوانی بود.
او اکنون با یک پیمانکار که در زمینه ساخت دیواره‌سازی سازه‌ها‌، پل‌ها و جاده‌ها فعالیت می‌کرد همکاری داشت. 
مادر گفت: «با توجه به اینکه خودش شخصا کارت را آورده است حتما باید به مراسم عروسی بروی».
 سال‌ها از زمان اقامت من در خانه پدربزرگ در روستایمان می‌گذشت. 
اول به‌خاطر تحصیل بعدا به‌خاطر کار من از آنجا جدا افتاده بودم. پس از انفجار مین والدینم به سرینگر کوچ کرده و من طی سفرهایم به دره کشمیر در آنجا می‌ماندم.
روز بعد اتوبوسی را به مقصد آنانتناگ ترک کردم. جاده از شهر آنانتناگ تا روستای من مرا به یاد عکس‌های کوزوو می‌انداخت. 
دولت به‌منظور ارائه تسهیلات بهتر به جهانگردان در پهلگام که یکی از مراکز مهم گردشگری کشمیر است اقدام به تعریض جاده کرده و در این راستا خانه‌های زیادی در دو طرف جاده تخریب شدند.
کاشی‌های رنگارنگ که زمانی آشپزخانه‌ها و سرویس‌های بهداشتی را تزیین کرده بودند اکنون توسط بولدوزرها به تلی از نخاله‌های ساختمانی تبدیل شده بودند.
 به‌ نظر می‌رسید روستای من تغییراتی را شاهد بوده است. خانه‌های جدیدی در مزارع خارج از روستا ساخته شده بود. خانه جدیدی که پدربزرگ ساخته بود یکی از آنها بود.
 اما منظره کوه‌ها و طبیعت روستاها بکر و دست‌نخورده باقی مانده بود‌، زمزمه جویبار پشت مزرعه همان صدای دوران بچگی ما را در خاطرم زنده می‌کرد. 
من اولین عصرگاهم را با فراغت بال در مزرعه و در میان باغ‌های سیب مشغول قدم زدن شدم همچنان‌که خورشید به طرف غرب حرکت می‌کرد به تماشای سایه‌سارهای بیدهای مجنون نشستم.
اینجا بود که من یاد گرفتم صحبت کنم‌، قدم بزنم‌، بخوانم‌، بدوم‌، سوگند بخورم و بازی کنم. 
اینجا بود که بهترین خوابم را رفتم.
فردای آن روز دیر از خواب بیدار شدم. در بازخوانی صحنه‌هایی از دوران بچگی‌ام پدر بزرگ در اتاقم را زد و از من خواست بیدار 
شوم.
 لحن صدای او از فریاد ترسناک به نجوای در گوشی مهربانانه تغییر پیدا کرده بود.
 پس از صرف نان چای ما قصد داشتیم به طرف همسایگان قدیمی برویم.
 پدر بزرگ گفت: اشرف اکنون یک در آمد خوبی دارد بنابراین خانواده‌اش تصمیم گرفتند او 
سر و سامان پیدا کند و ازدواج کند.
من سکوت اختیار کردم. ما به کوچه باریکی که به خانه اشرف منتهی می‌شد رسیدیم. 
خانه قدیمی از آجر گلی و سقف کاه اندود ساخته شده و با چراغ‌های مینیاتوری که پوشش سبز و زرد و قرمز پلاستیکی داشت تزیین شده بود.
چادر سفیدی هم در وسط حیاط بر پا شده بود. اشرف (داماد) روی یک صندلی در میان تعداد زیادی زن و بچه نشسته بود. او با لباس محلی کشمیری که روی آن یک جلیقه پوشیده بود بسیار شیک و جذاب به‌ نظر می‌رسید.
اشرف نگاهش به من که در کناری ایستاده بودم افتاد از صندلی بلند شد‌، ما همدیگر را در آغوش کشیده خندیدیم. من خندیدم و گفتم: خب پس تو امروز ازدواج کردی. 
او هم خندید و گفت: دیر یا زود آدم باید ازدواج کند. او دست مرا گرفت و تا صندلی‌اش پیش برد.
- خیلی خوشحالم که تو آمدی.خیلی وقت است که ندیدمت‌، من کنار اشرف نشستم.
دختران به رسم عروسی‌ها با صدای بلندی آواز می‌خواندند‌، پسرها به بهانه ایستادن در کنار داماد صورت‌های جوش‌دار خود را بیشتر برای جلب توجه سه تیغه کرده بودند.
اشرف مجبور بود قبل از رفتن به خانه عروس به سلمانی برود و آرایشگر با کیفی وارد شد.