نیمه پنهان کشمیر- ۳۱
دیــدار با یک مــرد کشـمیری
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
حوالی غروب، آفتاب، نور نارنجی اش را به برجها و منارههای قلعه سرخ انداخته بود. صدای گوشخراش اتوبوسها و ماشینها در ایستگاه اتوبوس دهلی از هر طرف شنیده میشد. در ایستگاه برنامه اتوبوسها را نگاه کردم . سیگاری روشن کردم ، روی یک نیمکت چوبی نشستم .
مردی لاغر اندام و عضلانی با دماغی گنده به طرفم آمد و گفت: آیا شما کشمیری هستید؟ برگشتم با خنده به او نگاه کردم . هم دماغ و هم سؤالش کشمیری بود . سؤال که به زبان کشمیری بود در واقع سؤال نبود بیشتر حالت خوشامدگویی و خوش و بش کردن داشت .
سؤال او سؤالی است که یک کشمیری در هر شرایطی و در هر نقطه از جهان وقتی به یک کشمیری دیگری میرسد میپرسد.
نامش رامش یک کشمیری هندو از منطقه بدگام در کشمیر مرکزی بود . خانواده اش در اوایل دهه 90 میلادی به دهلی مهاجرت کرده بودند.
او در یک محله فقیر نشین در جنوب دهلی زندگی میکرد. من به عنوان خبرنگار در آنجا بودهام.
ساختمان شهرداری آنجا واقعا بیشتر به یک مخروبه شباهت داشت تا یک نهاد شهری .
قبل از اینکه دولت مهاجرین پاندیت کشمیر را در آنجا اسکان دهد برای سالیان به حال خود رها شده بود .
پرده های کهنه که با رشته های نایلون بسته شده و به دیوار میخکوب شده بود به عنوان پارتیشن عمل میکرد، بهطوریکه فضا را برای12 خانواری که در آنجا به سر میبردند تقسیم میکرد .
اتاقهای پرده دار که مختص یک نفر بود 5 یا 6 خانوار را در خود جای داده بود .
خارج از ساختمان زنان آشپز خانه های موقتی در حیاط برپا کرده بودند .
رامش از گرمای دهلی شکایت میکرد نمیتوانستم. به او بگویم که من می دانم او کجا زندگی می کند .
او دلش برای روستایش در کشمیر تنگ شده بود.
چشم هایش از سایه های بید مجنون ، آب زلال جویبارها، باغهای سیب که او در آنجا کار می کرد صحبت داشت .
او گفت : تو خیلی خوش اقبال هستی که به خانه بر میگردی. فروشندگان بلیط مدام برای فروش بلیط دنبال مشتری بودند . متوجه شدم او آرام و قرار ندارد گفتم رامش همه چیز خوبه ؟
او گفت : بله ما گرم صحبت بودیم که کار را فراموش کردم .
گفتم اینجا کار می کنی ؟
گفت بله من برای هر مسافر کمیسیونی را از آژانس مسافرتی دریافت می کنم . او به من نزدیک شده بود تا بلیطی بفروشد .
گفتم من یک بلیط برای سرینگر میخواهم .
رامش گفت : بگذار برات تهیه کنم . او یک اتوبوس کولردار برایم جور کرد . اتوبوس ظرف ده دقیقه می آید و نیم ساعت بعد حرکت می کند. من روی نیمکت چوبی آژانس نشستم . ما با هم دست دادیم و او در جستوجوی مسافر آنجا را ترک کرد . اتوبوس پس از نیم ساعت آمد. ترافیک بیرون کم شده بود شب فرا رسید و چراغهای دهلی روشن شدند.
راننده گفت : ما 5 مسافر دیگر می خواهیم تا راه بیفتیم .
من پیاده شدم . نگران این بودم که خانواده نسبت به تصمیمم در رابطه با از دست دادن کارم و همچنین سفر من به این ور و اون ور و عالم نویسندگی چه واکنشی نشان خواهد داد ؟
داشتم با خودم سناریوهای مختلف را مرور میکردم که چگونه به پدرم در مورد طرحهایم برای سفر در کشمیر، ملاقات های مجدد با مردم، جاهای مختلف و نوشتن در مورد آنها صحبت کنم .
مردان جوان در کشمیر آرزو نمی کردند که نویسنده شوند .
یک دوره و سیری در زندگی وجود دارد ، شما کاری پیدا می کنید و می خواهید یک زندگی بهتری داشته باشید ، ماشین می خرید ، ازدواج میکنید خانه دار می شوید و با همسر و بچه هایتان زندگی می کنید. من ترس خودم را برای مواجهه با چنین وضعیتی داشتم .
شاید اشتباه فکر می کردم . شاید من باید بیشتر منتظر می ماندم و بهتر خودم را آماده میکردم . بالاخره اتوبوس سفید رنگ حرکت کرد ، این یک سفر طولانی بود و تقریبا 27 ساعت طول می کشید تا به مقصد برسیم .
صبح دیر از خواب بیدار شدم ، اواخر غروب بود که اتوبوس زوزه کشان به سربالایی کوهها و گردنههای مارپیچی که به دره کشمیر ختم میشد رسید .
داشتیم به مقصد نزدیک می شدیم.
در بزرگراه کامیون های ارتش هند در حالیکه سقفشان استتار شده بود بهصورت ستونی از جاده رفت و آمد می کردند .
سربازان با جلیقه های ضد گلوله در جاده به گشتزنی مشغول بوده و لولههای تفنگشان را به سمت دشمن نامرئی نشانه رفته بودند .
در یک ایست بازرسی یک سرباز اتوبوس را متوقف کرد .
یک مسافر به طعنه گفت : به کشمیر خوش آمدید .
ما در تونل بانیهال که توسط مهندسان سوئیسی در سال 1953 ساخته شده و با گذر از آن دره کشمیر پدیدار می شد بودیم.
دو سرباز وارد اتوبوس شده و بارهای ما را بازرسی کردند، مسافران پیاده شده و در کنار سنگر ایست بازرسی به صف شدند.
مسافران یک به یک وارد ایست بازرسی شده و دستانشان را بالا بردند .
سربازان به اوراق هویت ما نگاهی انداخته و ما را بازرسی بدنی کردند . آشناییات غریبی در این اقدام وجود داشت .
هم غیر قابل تحمل و سرکوبگرانه بود و هم حال خصوصی و شخصی داشت .
این نشانه و علامت ناخوشایندی برای رسیدن به خانه بود .
اتوبوس وارد تونل 3 کیلومتری که مملو از دود، غبار و مه که به سختی با لامپ های سدیمی روشن شده بود گردید.
زوزه های موتور در سربالایی و قش قش تایرها پس از اصطکاک به آسفالت جاده به دیواره صخره ای تونل می خورد و از همه طرف صدای ناهنجار ، گوشخراش و درهم پیچیده ای به گوش
می رسید .
مدتی به همین منوال گذشت و ناگهان قسمت پایانی تونل پدیدارگشت و چشممان به روشنای روز باز شد .
شیشه اتوبوس را باز کرده دستهایم را بالا بردم ، سرم را بیرون آوردم تا هوای خنکی بخورم .
و کشمیر آنجا آرمیده بود !
آسمان آبی و چشم انداز رشته کوههای سفیدپوش هیمالیا در دوردستها در افق پدیدار شدند .
دره کشمیر زیر پای ما آرام گرفته بود ، نسیم خنک غروب مرا از تابستان تفتیده هند نجات داد .
سرم را به این طرف و آن طرف می چرخاندم تا سلسله جبالی که با آن بزرگ شده بودم را ببینم. رشته کوههایی را می دیدم که روستای من و مدرسهام را در خودش پنهان کرده بود .
در دو طرف جاده درختان بید مجنون به صف ایستاده بودند گویی بچههای مدرسه ورودم را به خانه به من خوشامد میگویند.