کد خبر: ۳۰۵۲۵۷
تاریخ انتشار : ۱۷ بهمن ۱۴۰۳ - ۲۱:۲۲

خورشید چشم اوست كه هر روز هفته را چشم انتظار مشرق فردا گذاشته است (چشم به راه سپیده)

 
 
 افق‌هایی که خونرنگ‌اند
به پایت ریختم اندوه یک دریا زلالی را
 بلور اشک‌ها در کاسه ماه هلالی را
 چمن آیینه‌بندان می‌شود صبحی که بازآیی
 بهارا! فرش راهت می‌کنم گل‌های قالی را 
 نگاهت شمع‌آجین می‌کند جان غزالان را
 غمت عین‌القضاتی می‌کند عقل غزالی را
 چه جامی می‌دهی تنهایی ما را جلال‌الدین!
 بخوان و جلوه‌ای بخشای این روح جلالی را
 شهید یوسفستان توام زلفی پریشان کن
 بخشکان با گل لبخندهایت خشکسالی را
 سحر از یاس شد لبریز دل‌های جنوبی‌مان
 نسیم نرگست پر کرد ایوان شمالی را
 افق‌هایی که خونرنگ‌اند، عصر جمعة مایند
 تماشا می‌کنم با یاد تو هر قاب خالی را
 کدامین شانه را سر می‌گذارم وقت جان دادن
 کدام آیینه پایانی‌ست این آشفته حالی را
 تو ناگاهان می‌آیی مثل این ناگاه بی‌فرصت
 پذیرا باش از این دلتنگ، شعری ارتجالی را
 علیرضا قزوه
شرمساری تقویم!
تقویم‌، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن
این قصه مال توست بیا مهربان‌ترین!
کاری بکن چقدر به میدان نیامدن؟
این خانه پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن
باران بدونِ آمدنش نیست بی‌گمان
مرگ است در تصور باران‌، نیامدن
اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی ازین سان نیامدن
اشیای خانه جمله تاریکِ رفتن‌اند:
آیینه‌‌، عکس‌، پنجره‌، گلدان‌، نیامدن
محمدسعید میرزایی
 یار من کجاست...
ای ماه خودپرست!‌ پرستار من کجاست؟
آه ‌ای ستاره سحری! یار من کجاست؟
خود را مگر چو اشک بریزم به پای او
ای آسمان! فرشته بیمار من کجاست؟
ناهید را به خوشه پروین گره زنید
روشن کنند تا گره کار من کجاست؟
ای شب! به روشنان ضمیرت به من بگو
که امشب پری ستاره‌،‌ پرستار من کجاست؟
ای خاستگاه گفت من! ‌ای باور نهفت!
من اندکم برای تو‌، بسیار من کجاست؟
ای ساکنان روشن این قصر باژگون!
شبتاب آسمان نگونسار من کجاست؟
آه ‌ای ستاره‌های من!‌ ای چشم‌های من!
پیدا کنید ماه دل‌آزار من کجاست؟
صدها ستاره را به زیارت نشسته‌ام
تا بنگرم ستاره دیدار من کجاست؟
ای چشم من! مناز به سیاره‌های اشک
با من بگو ستاره سیار من کجاست؟
 قادر طهماسبی (فرید)
جمکران
صد قافله دل، به جمکران آوردیم
رو جانب صاحب‌الزمان آوردیم
 دیدیم که در بساط ما آهى نیست
با دست تهى، اشک روان آوردیم!
محمدعلى مجاهدى  
 تقدیم سبز نگاهت 
 دور از تو می‌رانم آرام سمت زوالی که دارم
گم می‌شوم تشنه‌تشنه در خشکسالی که دارم
می‌گویم امشب می‌آیی یا لااقل صبح فردا
سر می‌کنم زندگی را با احتمالی که دارم
قد می‌کشد لحظه‌لحظه در باغ احساس من مرگ
پر می‌شود سایه‌سایه حجم خیالی که دارم
حتی اگر خواب‌هایم پر گردد از روح پرواز
همسایه با زخم سرخی‌ست رؤیای بامی که دارم
این روح عاشق مبادا آتشفشانی شود باز
هفت آسمان می‌گدازد در اشتعالی که دارم
کی می‌وزد بر نگاهم یک پاسخ از سمت چشمت
تلواسه زد در گلویم بغض سؤالی که دارم
بر من بنوشان همین شب دریاچه راز خود را
تقدیم سبز نگاهت شعر زلالی که دارم
سعیده شاکری
مشرق فردا 
دل­تنگی مرا به تماشا گذاشته است
اشكی كه روی گونه من پا گذاشته است
همزاد با تمامی تنهایی من است
مردی كه سر به دامن صحرا گذاشته است
این كیست اینكه غربت چشمان خویش را
در كوله‌بار خستگی‌ام جا گذاشته است
این كیست اینكه این همه دل‌های تشنه را
در خشك­سال عاطفه تنها گذاشته است
خورشید چشم اوست كه هر روز هفته را
چشم انتظار مشرق فردا گذاشته است
سعید بیابانکی