کد خبر: ۳۰۲۴۴
تاریخ انتشار : ۰۲ آذر ۱۳۹۳ - ۱۹:۱۷
سنجش ایدئولوژی‌های مدرن- 20

سرکوب، باطن جامعه مدنی لیبرال (پاورقی)


Research@kayhan.ir
شهریار زرشناس
سركوب، تحميق، رقابت گرگ‌صفتانه: باطن جامعه مدني ليبرالي
جامعه مدني به لحاظ مفهومي در تاريخ تفكر غرب دستخوش تطور گرديده است. در عالم غرب مدرن، مفهوم جامعه مدني در فلسفه سياسي‌‌هابز در مقابل مفهوم وضع طبيعي و در جهت توجيه تئوري سلطنت مطلقة مدّنظر او عنوان گرديد. جان لاك، ايدئولوگ معروف ليبراليسم كلاسيك، اما مفهوم جامعه مدني را چونان الگوي ايده‌آل يك جامعه ليبرال- سرمايه‌داري كه در آن روح و موازين سودانگارانة ليبرال- سرمايه‌دارانه حاكم است، به كار برد. در قرن هيجدهم مفهوم جامعه مدني در آراء اقتصاددانان كلاسيك موردتوجه و تأكيد قرارگرفت. آنچه كه فيلسوفان و اقتصاددانان و ايدئولوگ‌هاي ليبرال تحت عنوان جامعه مدني عنوان مي‌كنند، بيانگر باطن و حقيقت گرگ‌صفتانه و استثمارگرانه و سودمحورانة غرب مدرن است. جامعه مدني به عنوان باطن و صورت حقيقي اجتماع ليبرال سرمايه‌داري مدرن، جامعه‌اي فردانگار، اتميزه، سودمحور، سرمايه‌سالار و گرگ صفت است كه در آن، انسان‌‌ها به عنوان «فرد» و نيز به عنوان «شهروند» در رقابتي خصمانه و ستيزه‌جويانه با يكديگر برسر تأمين اغراض و آمال نفساني حريصانه و آزآلود در جنگي مداوم به سر مي‌برند. در اين ميدان رقابت خصمانه، به منظور سامان‌دادن به اين رقابت گرگ‌واره‌هاي انساني (اتم‌هاي نفساني كه با مفهوم ليبرال- اومانيستيِ فرد تعريف مي‌گردند و در ظهور سياسي‌شان «شهروند» ناميده مي‌شوند) مجموعه‌اي از قوانين و احكام را به نام «حقوق بشر» حاكم كرده‌اند، تا اين رقابت منفعت‌طلبانه خصمانه را به نحوي قانونمند گرداند و مانع از برخوردهاي خشن و قهر‌آميز فيزيكي ميان انبوه بازندگان وعدة‌ قليل برندگان گردد. اگرچه، قانونمند كردن اين رقابت سودجويانة خصمانه، مانع از فروپاشي آني جامعه مدني مي‌گردد؛ اما امكان جلوگيري از فروپاشي نهايي و محتوم جامعه مدني بر اثر سيطرة فرساينده و خود ويرانگر رقابت خصمانة گرگ‌صفتانة اتم‌هاي نفساني را ندارد و اين، واقعيتي است كه هگل، ماركس و بسياري ديگر از متفكران اومانيست نيز آن را دريافته و به آن اشاره كرده‌اند.
نيرا چاندوك پژوهشگر سياسي معاصر دربارة مفهوم جامعه مدني در فلسفه سياسي مدرن مي‌نويسد:
اقتصاد سياسي كلاسيك به عنوان يك برداشت نوين از جامعه نه تنها يك علم دربارة جامعه به وجود آورد، بلكه بر اين فرض بود كه اين علم هنجارهايي جهانشمول را به وجود آورده است. عقل، پيشرفت مادي، و پيشرفت اخلاقي درجه‌بندي شده و تمام اين معيار‌ها در مفهوم «جامعه مدني» جمع مي‌شوند. به عبارت ديگر، مفهوم جامعه مدني به معياري براي ارزيابي درجه پيشرفت جوامع تبديل شد... و كساني مثل آدام فرگوسن چنين نتيجه گرفتند كه جوامع پيشرفته داراي جامعه مدني ولي جوامع ابتدايي فاقد آن مي‌باشند در اينجا يك چرخش تاريخي جالب مشاهده مي‌شود. جامعة مدني ديگر نقطة مقابل وضع طبيعي نيست (بدان‌گونه كه نظريه‌پردازان قرارداد اجتماعي تصور مي‌كردند) بلكه نقطه مقابل استبداد شرقي و غرب و فئوداليسم است.... از نظر [اقتصاددانان سياسي كلاسيك] جامعه مدني آخرين و پيشرفته‌ترين مرحله تاريخ بود و از مرحله عالي‌تري از رشد و توسعه حكايت مي‌كرد... فرگوسن، استورت و آدام اسميت تحول مهمي در مفهوم سازي جامعه به وجود آوردند. در اين‌جا يك گسست كامل از مفهوم ارسطويي كوينوينا پوليتيكه ديده مي‌شود: وضعيت طبيعي انسان را جامعه اقتصادي تشكيل مي‌دهد و نه جامعه سياسي. در اينجا جامعه مدني به عنوان قلمرو ارضاء خواسته‌هاي خصوصي به شكل طبيعي زندگي روزمرة فرد تبديل مي‌شود. براين اساس، در زندگي فردي و اجتماعي، اقتصاد درجه اول اهميت و سياست در درجه دوم قراردارد.
... جامعه مدني حوزة خودخواهي همگاني است، جايي كه در آن من هركسي را وسيله‌اي براي دست‌يابي به اهداف خود مي‌دانم. بارزترين شكل آن، زندگي اقتصادي است كه در آن من به خريد و فروش مي‌پردازم، ولي نه براي رفع نيازهاي ديگران، بلكه براي استفاده از نيازهاي ديگران جهت ارضاي نيازهاي خودم. اهداف من به وسيله نيازهاي ديگران برآورده مي‌شوند: هرچه وابستگي ديگران به نيازي كه من مي‌توانم آن را برآورده سازم بيشتر باشد، من از موقعيت بهتري برخوردار خواهم بود... در واقع از نظر آدام اسميت،‌ ظهور جامعه مدني معلول سودجويي افراد بود و نه معلول خواست و برنامه‌ريزي حكام... از نظر اقتصاد سياسي كلاسيك،‌ يك جامعه مدني بالغ حداقل از سه عنصر تشكيل مي‌شد: فردگرايي، مالكيت و بازار. و دقيقاً همين سه عنصر بودند كه به عنوان ارزش‌هايي مطلق در نظريه ليبرالي پذيرفته شدند. در واقع اين سه عنصر به مضامين اصلي انديشه ليبرالي تبديل شدند. آرمان استقلال فرد، در مبادلات اقتصادي از نظر سياسي به حق آزادي و برابري در حوزة سياسي تبديل گشت... بدين ترتيب، اقتصاددانان سياسي كلاسيك مضامين دستوركار ليبرال‌‌ها را تعيين نمودند. و در انديشه هردو گروه مذكور، مفهوم جامعه مدني به عنوان حوزة تاريخي حقوق و آزادي‌هاي فردي از جايگاهي مركزي برخوردار بود، حوزه‌اي كه در آن افراد در تعقيب علايق خصوصي خود به رقابت با يكديگر مي‌پرداختند... بدين ترتيب، جامعه مدني به حوزه‌اي تبديل مي‌شود كه در آن فرد مجاز است به تعقيب منافع شخصي خود بپردازد، حوزه‌اي كه در آن فرد بايد در تعيين منافع خود و در بازانديشي عقايد خود آزاد باشد... فردگرايي، مالكيت،‌ و بازار آزاد به عنوان عناصر سازندة جامعه مدني، اصول عمدة اقتصاد سياسي كلاسيك و كل‌سنت ليبرالي را تشكيل مي‌دادند.»
در حقيقت در ليبراليسم كلاسيك و ديگر ايدئولوژي‌هاي حوزة ليبرال- دموكراسي، باطن آزادي بيان و آزادي عقيدة مدعائي آنها؛ چيزي جز تمناي آزادي بيشتر براي تحقق و فعليت‌بخشي به «دوگانة به هم پيوستة سودمحوري- لذت‌طلبي سكولار اومانيستي» نمي‌باشد. بر اين نكتة مهم بايد تأكيد كرد كه دوگانة به هم پيوستة سودمحوري- لذت‌طلبيِ سكولار اومانيستي در هردو حوزة سودطلبي و لذت‌جويي معناي نامشروع و ضداخلاقي آن را دنبال مي‌كند و نقد ما بر دوگانة سودجويي- لذت‌طلبي سكولار اومانيستي به معناي مخالفت با سودخواهي مشروع و اخلاقي و بهره‌مندي از لذت‌هاي مشروع و اخلاقي نمي‌باشد.
جامعه مدني ليبرالي، جامعه‌اي است كه انسان‌‌ها به مثابه اتم‌هاي نفسانيت‌مدار سودجويِ لذت‌طلب سوءاستفاده‌گر، در يك ارتباط ابزاري و كالايي و مبادله‌اي با يكديگر وارد مي‌شوند. در جامعه مدني ليبرالي، هر انساني برمبناي نگرشي كاسبكارانه و در رويكردي ملهم از منطق سوداگرانه- بازاري صرف (مقصود، بازار سرمايه‌دارانه سكولار- اومانيستي كه اساس آن بر بنياد روابط استثماري نامشروع سامان يافته است) با ديگر انسان‌‌ها به عنوان ابزارهايي براي تأمين مقاصد خود روبرو مي‌شود و هر انسان، شخصيت و هويت خود را به عنوان يك كالا براي مبادله به بازاري مي‌آورد كه در آن، ديگران نيز به صورت كالاهايي براي مبادله و سوداگري به ميدان آمده‌اند. روح حاكم بر جامعه مدني ليبرالي از خودبيگانگي و نيز بيگانگي‌ انسان‌‌ها از يكديگر و غلبه احساس تلخ تنهايي و اضطراب رنج‌آور نشأت گرفته از آن است. جامعه مدني، جامعه‌اي تحميق شده است كه در قرون 19 و 20، ايدئولوژي‌هاي سكولاريستي و علوم انساني اومانيستي، اعضاي آن را از طريق سيطرة رسانه‌‌ها و ادبيات رسانه‌اي و مكانيسم‌هاي كنترل نامحسوس، عميقاً تحميق و سركوب كرده‌اند. جامعه مدني، اجتماعي است كه صورت نوعي حاكم بر آن، صورت فردانگاري سوبژكتيويستي است كه در چارچوب آن، صورت فردي سوژه‌انگاري نفساني مدرن حاكم است و هر فرد انساني خود را يك سوژة نفساني تلقي مي‌كند و در ميدان رقابت بي‌رحمانة سوژه‌هاي نفساني فردي با همديگر، فضايي مبتني بر ازدحام و مزاحمت و رقابت نفوس پديد مي‌آيد و افراد انساني در رقابتي گرگ‌صفتانه، روابط خصمانه عميقي را در فضايي لبريز از احساس تنهايي و دشمنكامي و سوءظن و جنگ همه باهم آشكار و پنهان با هم برقرار مي‌كنند. جامعه مدني در صورت پسامدرن قرن بيستمي‌اش (مرحله‌اي كه از آن تحت عنوان مدينه بحران‌زدة پسامدرن نام مي‌بريم) و به ويژه در فاز موسوم به «آنومي» آن كه در دو دهه پاياني قرن بيستم پديدار گرديد و سيطره يافت جامعه‌اي فاقد معنا و گرفتار ابسورديته است كه تدريجاً خود اقدام به نابودي خود مي‌كند. زيرا سيكل سودمحوري- لذت‌طلبي سكولار اومانيستي نمي‌تواند به صورت معطوف به خود تا هميشه ادامه حيات دهد و منطق وجودي آن حكم مي‌كند كه با رسيدن به مرحلة جامعه مدني بريده از هر معنا وابسورد؛ دستخوش حركت در مسير خود ويراني مي‌گردد.
فردريش ويلهلم هگل فيلسوف مدرنيست آلماني نيز در توصيف مفهوم جامعه مدني به سيطرة منطق سودجويي فردانگارانه و «كردارهاي اجتماعي» منطبق با منطق اقتصاد سرمايه‌داري اشاره مي‌كند و به درستي درمي‌يابد كه جامعه مدني ليبرال- سرمايه‌داري در نهايت خود را ويران خواهد كرد. او كوشيد تا با ارائة مدلي براي «سازماندهي عمودي جامعه مدني» به نوعي مانع تحقق اين سرنوشت محتوم گردد كه البته كوششي عبث و ناموفق بود و به ويژه، ليبرال‌‌ها از آن استقبال نكرده و حتي آن را مورد انتقاد قراردادند:
نزد هگل جامعه مدني مجموعه‌اي از كردارهاي اجتماعي است كه منطق اقتصاد سرمايه‌داري آن را تشكيل مي‌دهد و بازتاب خُلق و خوي بازار هستند، اما هستي‌أي متمايز از اقتصاد دارند. او اين كردارهاي اجتماعي را بين خانواده و دولت جاي داد و به آنها معنايي تاريخي بخشيد. جامعه مدني قملرو جزئيت، و قلمرو فرد خودجو است كه به فكر برآوردن نيازهاي خصوصي خويش است... هگل بر اين واقعيت افسوس مي‌خورد كه جامعه مدرن ظرفيت خود براي تحقق زندگي اخلاقي را از دست داده است. هگل استدلال مي‌كرد كه تهديد چندپارگي، زيرساز زندگي مدرن است. حوزة جزئيت، يعني جامعة مدني، به فرد آزادشده اجازه مي‌دهد منحصراً به وسيلة خواست خويش هدايت شود و خود را از همة بندهاي اخلاقي عاري كند، بنابراين به «سطح حرص و ضرورت فيزيكي» تنزل مي‌كند. كنش متقابل اجتماعي بازتابندة خُِلق و خوي بازار صرفاً ابزاري است؛ هركس ديگري را چون وسيله‌اي براي تأمين اميال خود مي‌نگرد. جامعة مدني جايگاه و قلمرو شخص انضمامي است كه خود موضوع هدف‌هاي خاص خودش است. بنابراين، عرصه‌اي است كه در آن «منفعت خصوصي هر فرد با آنِ هركس ديگر برخورد مي‌كند» و فردگرايانه و خودمدارانه، خودخواهانه و چندپاره است. هگل به فكر از دست رفتن اخلاقيت در جامعه مدرن بود و عميقاً در اين انديشه بود كه در غياب زندگي اخلاقي جامعة مدني اگر به حال خود ر‌ها شود خود را نابود خواهد كرد: «جزئيت به خودي خود، اگر در هر راستا به ارضاي نياز‌ها و حرص‌هاي اتفاقي، و اشتياق‌هاي ذهني خود اختيار كامل بدهد، خود و مفهوم اساسي خود را در فرايند ارضا نابود مي‌كند» سومين ياريِ هگل به مفهوم جامعة مدني درك اين است كه نمي‌توان آن را به حال خود رهاا كرد، زيرا در آن صورت تباه و تجزيه مي‌شود.
پس از هگل، كارل ماركس نيز به بحث در خصوص جامعه مدني ليبرالي پرداخت و فرد و آزادي‌‌ها و منافع خصوصي متفاوت و خودخواهانة افراد را عناصر سازندة جامعه مدني دانست. ماركس، معتقد بود كه جامعه مدني، جامعه تجزيه شده‌اي است كه موضوع آن، انسان خودخواه منفي خود بود است. ماركس در رسالة دربارة مسئله يهود در خصوص نسبت حقوق بشر و و جامعه مدني چنين مي‌نويسد:‌
پيش از هر چيز اين واقعيت را به خاطر مي‌سپاريم كه اين به اصطلاح حقوق بشر، در تمايز با حقوق شهروند، چيزي نيست جز حقوق اعضاي جامعة مدني، يعني حقوق انسان خودپرست، انسان جداشده از انسان‌هاي ديگر و جداشده از جماعت.
ماركس، جامعه مدني را جامعه افراد «فرورفته در خود و اسير منافع و هوس‌هاي شخصي و جدا از جماعت» مي‌داند و معتقد است كه «هيچ‌يك از مواد به اصطلاح حقوق بشر»‌ از انسان در اين معناي» فرورفته در خود و اسير منافع و هوس‌هاي شخصي فراتر نمي‌رود. ماركس مي‌نويسد:
مفهوم امنيت، جامعه مدني را قادر به غلبه بر خودپرستي‌اش نمي‌كند. برعكس! امنيت ضامن خودپرستي است. بنابراين هيچ‌يك از مواد به اصطلاح حقوق بشر از انسان به عنوان عضو جامعه مدني يعني فرد فرورفته درخود و اسير منافع و هوس‌هاي شخصي و جدا از جماعت، فراتر نمي‌رود. حقوق بشر، نه تنها حقوق انسان به معناي موجودي نوعي نيست، بلكه نفس زندگي نوعي، نفس جامعه را چارچوبي بيگانه از افراد و هم‌چون محدوديتي براي استقلال اولية آنان مي‌انگارد. تنها قيدي كه انسان‌‌ها را به هم پيوند مي‌دهد نياز طبيعي، احتياج و منافع خصوصي، حفظ مالكيت و نفس خودپرست آنها است.
جامعه مدني ليبرالي، جامعه انسان‌هاي خودخواه خودبنياد منفعت‌طلب بريده از ديگري است كه هريك از آنها خود را اتمي قائم به خود مي‌داند كه انگيزه «سودطلبي-  لذت‌جويي سكولار اومانيستي» محرك حيات و حركت و رفتارش است و به جهت دست‌يابي به اغراض نفساني خود به ديگران همچون وسيله‌‌ها و ابزار‌ها و اشيايي مي‌نگرد و نزديكي يا دوري‌اش از ديگر انسان‌‌ها ملهم از منطق سود- ضرر بازار سكولار ليبرالي است. باطن جامعه مدني ليبرالي چيزي جز خودخواهي خودبنيادانه نيست كه جوهر مناسبات در جامعه مدني را، ابزاري و كالايي و شيئي و انسان‌‌ها را از حقيقت و فرديت اصيل خود و ديگران بيگانه مي‌سازد. اين جامعه، جامعة غريب‌‌ها و غريبه‌‌ها و بيگانه‌‌ها و طمع‌ورزان و سوءاستفاده‌گران و زرپرستان و سوداگران است كه بلندترين آرزوهاي انسان‌‌ها در حقيرترين تمناهاي جاه‌طلبانه و حريصانه و آزآلود و تنگ‌نظرانة مادّي خلاصه مي‌شود و فضاي بدبيني و رقابت و سوءظن و سيطرة پول‌سالاري و روابط كالايي بر روابط نزديك‌ترين اعضاي يك خانواده و يا دوستان و همسايگان قديمي و خويشان دور و نزديك و همكاران و افراد به ظاهر همراه حاكم است. جامعه مدني، جامعه‌اي است كه اين خودبنيادي خودخواهانه و سودمحوري و لذت‌طلبي حريصانه و تنگ‌نظري‌‌ها و حقارت‌هاي مادّي‌طلبي را تحت عنوان «خودشكوفايي» و «استقلال فردي» و «جستجوي شادي» و «عقلانيت» و پيروي از «منطق اقتصاد آزاد» و «بلوغ فردي»‌ و «عشق به خود» و «رفاه»‌ و «ترقي» مي‌ستايد و تمجيد مي‌كند و افراد يا جوامع فارغ از اين مؤلفه‌‌ها را «عقب‌مانده» و «توسعه‌نيافته» و «فاقد جامعه مدني» و نظاير اين‌‌ها مي‌نامد.
در يك بررسي كلي مي‌توان مؤلفه‌هاي اصلي جامعه مدني ليبرالي (كه در ايدئولوژي‌هاي ليبراليسم كلاسيك، نئوليبراليسم، سوسيال دموكراسي به اشكال مختلف مطرح است و در اجتماعات ليبرال- سرمايه‌داري كلاسيك، سوسيال دموكراتيك ليبرال، سرمايه‌داري‌هاي نئوليبرال به انحاء مختلف تحقق و فعليت يافته است) را اين‌گونه برشمرد:
1 ـ جامعه مدني، جامعه‌اي اتميزه است كه در آن هر فرد انساني، يك اتم قائم به خود خود خواه سودپرست است.
2 ـ منطق و محرك حاكم بر رفتار انسان‌‌ها (اتم‌هاي نفسانيت‌مدار) در جامعه مدني، دوگانة سودطلبي- لذت‌جويي سكولار اومانيستي است كه وجه غالب آن سودجويي است.
3 ـ در جامعه مدني، انسان‌‌ها به عنوان اتم‌هاي جدا از هم و منفرد و خودخواه و بيگانه از خود و ديگري به گونه‌اي اعلام نشده در يك مسابقه و رقابت خصمانه برسر سودجويي- لذت‌طلبي هرچه بيشتر هستند. در اين مسابقه حريصانه، هر اتم نفساني، ديگران را به صورت دشمن بالفعل يا بالقوه خود مي‌بيند و روابط خود با ديگران را برمبناي نگاه ابزاري به ديگران و در چارچوب مناسبات كالايي بازار سرمايه‌داري سكولار اومانيستي، سامان مي‌دهد و برحسب سودجويي و انتفاع و رفع نياز به ديگري نزديك يا از او دور مي‌شود.
4 ـ انسان‌‌ها در جامعه مدني از يكديگر بريده و جداشده و غريبه و ترسان هستند و فضايي از سوءظن و غريبه‌گريزي و غريبه‌ستيزي و احساس دشمنكامي بر وجود فردي و روابط جمعي‌شان سايه افكنده است. اسارت اين انسان‌‌ها در غايات حقير مدرنيستي و نسبت اومانيستي با عالَم و آدم موجب گرديده است كه اينان از حقيقت نوعي و فرديت اصيل خود نيز غريبه شده و دورگردند و مجموعه اين ويژگي‌‌ها آنها را در احساس تنهايي‌اي عميق و اضطرابي هولناك گرفتار نمايد.
5 ـ جامعه مدني در مرتبه آغازين ظهور خود، با ناديده گرفتن معناي اصيل ديني و متعالي و حذف معاني شبه‌متعالي شبه‌ديني كاتوليكي و نظاير آن كوشيد تا آرمان‌هايي سكولاريستي و سودپرستانه مثل شوق سرمايه‌دار شدن، و القاء اين توهم كه با كار شديد سوداگرانه به موازات انباشت‌گري حريصانه (آن‌گونه كه در سيماي سرمايه‌داران طماع ولئيم عصر ويكتوريا در اروپا و مشخصاً در برخي آثار چارلز ديكنز يا اونوره بالزاك ديده‌ايم) مي‌توان به آريستوكرات بورژوا و صاحب سرمايه كلان تبديل شد و به طبقه زرسالاران بورژوا پيوست، نوعي معناي ناسوتي- سكولاريستي سوداگرانه براي زندگي پديد آورد. در قرون هيجدهم و نوزدهم، كوشش در جهت پيروي از الگوي رفتاري سابق‌الذكر و تمناي محقّق كردن مختصات «صورت مثالي انسان بورژوا» (كه عينيت واقعي آن در طبقه كلان سرمايه‌دار سكولار- اومانيست فعليت يافته بود) نسل‌‌ها و طيف‌‌ها و گروه‌‌ها و افراد بيشماري از اعضاي جامعه مدني ليبرالي را به تكاپو (تكاپويي كه جز براي عدة قليلي براي اكثريت آنها بي‌نتيجه و بي‌حاصل و عبث بود)‌ واداشت. در اين ميان ترويج آراء فيلسوفان عصر به اصطلاح روشنگري و وعده‌هاي خيالبافانه و خوش‌بينانة توخالي‌اي كه در خصوص چشم‌انداز صلح و رفاه و آزادي و بهشت زميني‌اي كه مي‌دادند، اين طوفان وهم و تمنّا را شديدتر و پررنگ‌تر كرده بود. اما با ورود عالم غرب مدرن به مرحلة بحران انحطاطي پُست‌مدرن، سنگ سنگين واقعيت سر متوّهمان و فريب‌خوردگان را شكست و مرتبه اول جامعه مدني كه اساساً مبتني بر ليبراليسم كلاسيك بود  درهم شكست و فروريخت. جامعه مدني در فاز اول‌ داعيه‌هايي چون تحقق آزادي و برابري انسان‌ها، و مدعاهاي ملحدانه‌اي چون مبارزه با دين و آموزه‌هاي ديني (كه بعضاً تحت عنوان خرافات از آن نام مي‌بردند و در مواردي نيز آشكارا به دين حمله مي‌كردند)، داعيه‌هاي فمينيستي‌اي كه پشت شعارهاي طلب حقوق زنان پنهان مي‌كرد؛ شعارهايي چون نجات دادن ملل ديگر از جهل و اسارت و بردگي(!!) كه نوعاً پوششي براي اغراض استعمارگرانه كشورهاي غرب مدرن بود، عنوان مي‌كرد و از اين مدعا‌ها و شعار‌ها و داعيه‌هاي ايدئولوژيك به عنوان مكمّلي براي معنادهي به زندگي اعضاي خود بهره مي‌برد.