یادی از شهدای «سوباشی»
دلاورمردان میدان پدافند
عزیزالله محمدی (امتدادجو)
شهادت چهار نفر از کارکنان غیور و دلاور نیروی پدافند هوائی ارتش که در پی اصابت مستقیم پرتابههای رژیم صهیونیستی دراوایل آذر سال جاری به وقوع پیوست؛ موجبات همدلی بیش از پیش کارکنان این نیرو و سایر نیروهای مسلح و مردم را فراهم کرد که صحنههای بیبدیلی را از همراهی مردم و همرزمان این شهدا را در آیینهای تشیع و تدفین این شهدا شاهد بودیم.
بازیابی و بازخوانی روح جمعی و وابسته به هم کارکنان پدافند هوائی باعث شد تا در پی این واقعه، تعدادی از پیشکسوتان از جمله امیر، سرتیپ محمود شاهرخ، فرمانده اسبق پدافند هوائی به بازگویی ویژگیهای فنی و شخصیتی کارکنان پدافندهوایی بپردازند که شاه بیت و نقطه اشتراک اکثر این بازگوییها به تناسب وجوه مختلف و ابعاد خاصی که سایت رادار سوباشی در دوران دفاع مقدس داشت؛اختصاص به شهدای این سایت پیدا کرد تا وجه تعمیم قابل درکی بین چهار شهید اخیر پدافندهوایی و سایر شهدای این نیرودر نزد افکارعمومی حاصل شود.
امیر سرتیپ احمدشاهرخی، که خود با ویژگیهای منحصر به فرد در حوزه نظامی شناخته میشود و همواره به عنوان اسطوره از او یاد میشود؛ با دامنه احساسات بسیار قابل تامل و لطیف، نسبت به شهدا، ادای احترام میکند که هر بیننده یا شنوندهای را تحت تاثیر قرار میدهد.
سرچراغ و مطلع سخنان او در جمع دوستان صمیمی خودش که دوران سخت دفاع مقدس را و روزها و شبهای متوالی پر چالشی را پشت سر گذاشتند به همین موضوع همدلی، دوستی و صمیمیت مردان پدافند اختصاص یافته و پس از آن به بازگویی تاریخ شفاهی حادثه سوباشی و تطبیق رفتاری آن دوران با امروز پرداخته که در ادامه سخنان این رزمنده را میخوانیم:
شهدای نازنین سوباشی اسوههای عشق و محبت بودند که همه با توجه به سن و سالی که داشتیم رفقای ما بودند؛ رفقای خیلی نزدیک و صمیمی که با بعضی از آنها چندین سال همسایه وعلاوهبر آن دوست بودیم.
این بحث سوباشی که در واقع سوباشی نیست! این بحث پدافند هوائی ارتش است؛ این بحث همه
ما است که با چهارتا توپ 23 میلی متری و یه دو سه تا رادار عقب افتاده مارکَنی و یکی دوتا موشک ثابت «سی کت» و «تایگر کت» شروع شد و الان به این عظمت رسیده است.
مقام معظم رهبری میفرمایند: «این پدافند اگر نباشد بقیه به جایی نمیرسند» یک جایی امیر غلامی گفتند که هرجایی که پدافند هوائی موفق شد نیروهای سطحی هم موفق شدند وهر کجا هم نیروی پدافند هوائی نتوانست کاری بکند نیروهای سطحی هم به نتیجه نرسیدند. مثالهای عینی زیادی هم داشتیم مثل عملیات «خیبر» و یا«بدر» -همان جایی که بیاحترامیها را به ما کردند.
به هر صورت اگر امروز از سوباشی صحبت میکنیم در واقع از همین آدمهایی که بودند و هستند داریم صحبت میکنیم و متاسفانه که ما بزرگترین ایرادمان هم این است که فقط مرد میدانیم؛ من میخواهم دو کلمه حرف بزنم و توضیح بدهم و ماجرا را جا بیندازم نمیتوانم؛ چرا!؟ چون اینکاره نیستیم؛ بلد نیستیم! بهخاطر اینکه این کارها را نکردیم؛ آنهائی موفق هستند که اینکارهاند.
من با کمال رشادت عرض میکنم: همین الان امیر غلامی، امیر یمینی که فرماندهانی بزرگ هستند به من پیرمرد دستور بدهند که این سایت را بردار و برو به قلهی دماوند! 48 ساعته میروم.
بنده در آن زمان جانشین پدافند همدان بودم که فرماندهام، مرحوم امیر، حسن صابری بودند؛ امیر؛ یمینی درجایی فرمودند بعد از این اتفاقاتی که افتاد ایشان با توجه به این که تخصص رادار داشت نتوانست که در آنجا ادامه بدهد و بعد ازایشان من فرمانده گروه شدم.
من هر چیزی که هست میگویم به شماها روراست! من آنچه را که در محل بوده را از نزدیک دیده ام. با خانوادهام زندگی میکردم؛ وقتی که قطع نامه پذیرفته شد. ما همه فکر میکردیم که جنگ تمام شده دیگر و رسیدیم به یک صلح پایدار و گذشتهها را فراموش میکنیم. به همهی
گرفتاریها که جنگ داشت پایان میدهیم. درپایگاه وقتی که آژیر میزدند! مادرها بچههای ریز را بغل میکردند و میرفتند توی سنگر. ما همه جلو خانه سنگر کنده بودیم.
از یک جایی به بعد بعثیها شروع کرده بودند به زدن شهرها! (همدان،پایگاه، کرمانشاه،استان کردستان اراک و....)دشمن دائما شهرها را میزد؛ دائما! و یگان نظامی و واحد ارتشی و غیره فرقی نداشت. همه را ویران میکرد.
آمدند به صدام امکانات دادند؛ تشکیلات دادند؛ نیروی هوائی صدام بهویژه که ما با آن کار داشتیم کلا نشان میداد که برتر شده بود؛ یعنی خیلی بهتر شده بودند. بر اساس آمارها وقتی که صدام جنگ را شروع کرد یک چیزی حدود چهارصد تا هواپیما داشت به اضافه دوازده لشکر. همه اینها در طول جنگ از بین رفت. همه اینها را بهویژه پدافند منهدم کرد.
مطابق اسناد و آمار 667 هواپیما را پدافند یا خودش زد یا شکاریها را برای انهدام پرندههای دشمن هدایت کرد. آخر جنگ صدام 700 هواپیمای به روز داشت از جمله همان هواپیماهایی که به سوباشی موشک زد. به بهترین تجهیزات مسلح شده بود؛ یعنی چهارصد تا هواپیما که از بین رفت؛ هفصد تا هواپیما به او داده بودند؛ پنجاه و شش
لشکر داشت؛ یعنی یک میلیون رزمنده! اما ما از این طرف خودمان بودیم و خودمان.
من یادم هست در همین همدان، اول جنگ وقتی هواپیماها میآمدند و خلبانان ما اینها را تعقیب میکردند در کوهستان سنقل و آرامات و...چون تجربه نداشتند میخوردند به کوه و خیلی ماهر نبودند.
بعضیها میگویند ارتش ما ماهر نبود؛ نه! حداقل پروازیهای ما،پدافندیهای ما آب دیده بودند. اواخر هواپیماهای صدام یک دفعه تو «سیری» پیدایش میشد! یکدفعه توی نکا! بالاخره صدام دشمن ما بود ولی بیعرضه هم نبود. این آخرا خیلی هم مردش کرده بودند. وقتی که ما فاورا گرفتیم دنیا رفت دنبالش که این را تقویت کند؛ یک همچین آدمی مقابل ما قرار گرفت.
ماجرای دوم این بود که صدام اینها(منافقین) را گسیل داشت به داخل ایران و به اینها قول داد که ما در عمل حمایتتان میکنیم. وقتی که نتیجه نگرفتند؛ صدام و اطرافیانش دیوانه و مجنون شده بودند.
رفتند به دنبال اینکه چه کسانی و چه عواملی باعث این گرفتاری شدهاند! صدام موفق نشد، منافقین موفق نشدند و بعد از آن اول آمد سراغ پایگاه همدان و سایت رادار سوباشی یا مرکز عملیات منطقهای ما.
ما در پایگاه بودیم که میدیدم صدای غرش هواپیما میآید و ضد هواییها شلیک میکنند و از صدای بمب خبری نیست! صدای بمب را ما نمیشنویم. شما فرض بفرمایید غروب یا عصر در خانه هستید؛ همه بحثها حکایت از این دارند که هواپیما آمده و دارد میزند و معمولا وقتی هواپیما
عبور میکند باید صدای بمب هم ما بشنویم. نصف شب وقتی که همدان را میزد آژیر به صدا در میآمد. همه خانوادهها میلرزیدند. وقتی که صدا میآمد من به خانوادهام میگفتم دیگر نلرزید برای اینکه قبل از اینکه ما بشنویم گلوله به ما میخورد؛ چرا؟ چون معمولا سرعت گلوله از سرعت صوت بیشتر است. ما میدیدم این هواپیماها میآمدند و میرفتند؛ ولی خبری از صدای بمب نیست! بعدا فهمیدیم میآید خوشهای میریزد. خوشهای میریزد که باند را ناکار کند. خوشهای میریزد که خانوادهها را به هم بریزد. که بالاخره در روحیه رزمندگاه تاثیر داشت و این شکلی صدام با کمال نامردی جنگ میکرد.
خلاصه در جایی که قطعنامه پذیرفته شد همه چیز روی اصول بود و حساب وکتاب بوده. دشمن دوباره حمله کرد چون دلیلش هم این بود که از سوباشی خیلی صدمه دیده بود. سوباشی در طول تمام جنگ مردانه خیلی کار کرد. برای وظیفهای که داشت؛ برای این مملکت. برای آن مقدساتی که پذیرفته بود. دفاع هوائی از پنج تا استان.آن همه پشتیبانی پروازها، آن ماموریتهایی پنجگانه نیرو هوائی از SM گرفته تا پشتیبانی سطحی، رسانهای، عکس برداری، همه ی اینها در منطقه ی غرب! همه اینها را سوباشی کنترل یا هدایت میکرد یا به وسیله CRCهایش انجام میداد و همین 157 فروند آمده بود که بزند. بالاخره آمده بود که کار خودش را انجام بدهد و اینجا را منهدم کند؛ برای اینکه گرفتار یک همچین محل با ارزشی بود؛ بحث و بساطی مقابل خودش داشت؛ من در آنجا در آن لحظهای که امیر یمینی صبح برای بازدید تشریف آوردند و برگشتند بالا من در کاماند پست زمین به هوا بودم.
در طی این حملاتی که از صبح و شب آمدند؛ دشمن هم پایگاه را میزد؛ هم بالا را میزد، همزمان و غیر همزمان، طی آن چند روز پایگاه را میزد؛ حتی خلبانان میآمدند با اگزوز هواپیما باند را پاک میکردند که بتوانند بلند شوند ولی دشمن میآمد یا بلند میزد یا کوتاه میزد؛ یعنی دائما دنبال این بود که آنجا را بزند.
روز قبل هم که دوست عزیزمان شهید دستنبو اصلا زخمی شده بود و او را بردند بیمارستان و سرش باندپیچی شده بود و باید در استراحت میبود؛ اما این مرد هم دائما با امیر غلامی در قرارگاه در اهواز یا امیدیه بودند؛ با امیر در ارتباط بود و بعد وقتی به او گفتند برو استراحت کن! استراحت هم نکرد و با همان وضع آمده بود به محل خدمت (هوا کنترل) وقتی که ما شهدا را رفتیم تغسیل کنیم من شهید دستنبو را از باند پیچی سرش شناختم برای اینکه پیکر مطهر ایشان به هم ریخته بود. آن روز یکی دیگر از دلایلی که ما در کمک زمین به هوا بودیم این بود که وقتی موشکهای ما شلیک میشد بعضی از آنها مثل راپیر خوب هدایت نمیشد. امیر ستاری دستور داده بود و یکی از افسران عملیات آمده بود آنجا که موضوع را بررسی کند و ببینند ماجرا چی هست.حتی یکی دوتا اسکایگارد برای ما از یک جایی فرستاده بودند که آنجا در مسیر قرار بگیرد. به نظرم اقای کثیری اینها را از اصفهان آورده بود. یکی را در مسیر کبوتران گذاشته بودیم و یکی در مسیر سوباشی. به آقای کثیری گفته شد که آمدید اینجا مستقر شوید و باید عملیاتی کنید بروید. شروع کنید و تعین زمان کنید که چقدر طول میکشد؟ کثیری گفت من یک ساعته بر قرار میکنم. تا او رفت برقرار کند هواپیماهای عراقی آمدند و هرچه را که میخواستند بریزند ریختند و رفتند.
در سوباشی ما مظاهری از شهادت طلبی این آقایان را دیدیم؛ من الان من میفهمم که توی هر قشری آدمها به ترتیب از بالا تا پایین وجود دارند. اینها چون تاپهای ما بودند اینطور بودند؛ یعنی من اینها را تک به تک بدون اینکه شعار بدهم بدون اینکه من بخواهم تبلیغ کنم -آنچه را که قلبی هست به شما عرض میکنم -تک به تک من الان مثال میزنم برای شما. اگر شما چنین نمونههایی را در جای دیگری از نیروهای مسلح دیدید بگویید: این پدافندیها بلانسبت حرف اضافی میزنند ما بچههایمان در آن روز مرگ را به سخره گرفته بودند.
بعضی از ویژگیهای اخلاقی این شهدا را ما بعدها فهمیدیم. آقای منصورعلی آن روز زنگ میزند به آقای سرهنگ جلیلیان -که الان در همدان هستند -و میگوید که با این شرایطی که داریم ما اینجا شهید خواهیم شد. شما از طرف من از خانم من حلالیت بطلبید خب این معنایش این نیست که به شهادت اصلا مطمئن بودند که میدانستند؛ اینجا یک صحنهای است که به سادگی نمیشود جان سالم به در برد و یک همچین ماجرائی ممکن است باشد.
یا مثلا شما حساب بکنید در یک SOC و در آن محل چند نفر فول پوزیشن میتوانند حضورداشته باشند؟! نهایتا نه نفر یا ده نفر یعنی دو نفر پوزیشن پایین مینشینند. یک نفرهاگ. دو تا هم FC. یک رابط زمینی. یک رابط زمین به هوا. یک BC هم در آن بالا. جمع اینها میشود نه نفر یا ده نفر! پس چرا ما نوزده نفر شهید دادیم؟ برای اینکه وقتی عملیات میشد اینها با سر میدویدند برای کمک نمیدانستند که فردا کسی به اینها درجه بدهد. اصلا در بین ماها کسی دنبال این موارد نبود که ماموریت نشان بدهیم،جانبازی بگیریم یا از این بحثها اصلا نبود؟
ما آنجا بغل «پلات برد» یک اتاقک بلوکی خیلی موقت ساختیم و دوتا تخت هم گذاشتیم که وقتی که این دوستان خسته شدند بروند و در آنجا استراحت کنند چون خوابگاهشان در یک فاصلهای بود. سه نفر انجا استراحت میکردند؛ شهید نادری، شهید دستنبو و اقای سرهنگ راغبی فعلی که الان در قید حیات هستند؛ سرهنگ راغبی میگوید که وقتی آژیر به صدا در آمد شهید نادری بلند شد؛ دست شهید منصور علی را گرفت و گفت پسر این روزها سر بچهها خیلی شلوغ است برویم کمکشان کنیم؛ عین این جمله و از آنجا وارد اتاق ضلع شرقی میشوند. روبهروی پلاتر برد تا اینکه موشک به همانجا میخورد و آقایان همین جا شهید میشوند.
کسی که نوبت شیفتاش نیست و در استراحت است بلند میشود که برود کمک بکند؛ این اصلا اهمیت میدهد به موشک دشمن؟ نه! درواقع دشمن یک دفعه آمده و مرتب دارد میزند. پنج روز است صبح و بعد از ظهر میکوبد و میزند. ما وقتی که رفتیم شهدا را جمع کنیم لیست شیفت را چک کردیم؛ آقای پی بردی را جز شهدا نوشتیم و بعدا فردای آن روز دیدیم آقای پی بردی آمد. پرسیدیم تو که جز شهدا بودی!؟ گفت: من ماشینم در راه بازگشت خراب شد. دامغان زندگی میکرد-واقعیت این هست که به بچههای پدافند خانه نداشتیم بدهیم واینها خارج از منطقه زندگی میکردند برای اینکه شلوغ بوده آنقدر پرسنل بودند که به آنها نمیرسید؛ اما شیفت میدادند و میرفتند به محل زندگیشان و آقای پی بردی آن روز توی مسیر ماشینش خراب شده بود و نرسیده بود.
یعنی میخواهم خدمتتان عرض کنم که این شکلی اقایان خدمت کردند. آقای عسگری فرمانده سایت بود. آقای عسگری تمام عشقاش این بود که وقتی امیر، یمینی تشریف میآورد؛ آنجا باشد و یگانش را نشان بدهد.خود امیر یمینی یادش هست که شهید عسگری چه علاقهای نشان میداد. این آقا در دفتر خودش نمیتوانست بنشیند و فقط کنترل کند؟ این آقا پشت اسکوپها چه کار میکرد؟ پشت اسکوپها که همه با ظرفیت کامل نشستهاند دارند کار خودشان را میکنند. فرمانده پشت اسکوپها چه کار میکرد؟ برای اینکه عشقش این است!. عشقاش کمک به این بچهها و به این خدمت گذاری است. به خدا اگر توی دفتراش مینشست کماکان که خیلیها در آشپزخانه بودند؛ فنیها جای دیگر بودند؛ هیچ اتفاقی برایشان نمیافتاد.
شهید ملکی که الان صحبتش را داشتیم و آقای نهاوندی به عنوان یک شاخص در نظامیگری اسماش را آورده ایشان در اراک بودند. شب قبل زنگ میزند به سایت و با وجود اینکه همسرش وضع حمل داشته میگوید من میآیم و این در حالی است که به شدت زخم معده هم داشته. به او میگویند؛ نمیخواهد بیای! اما از باب احساس مسئولیت میآید و جزء شهدا هست. آن روز ساعت سه در اتاق عملیات بوده، غذا نخورده رفته در آشپزخانه درخواست غذا کرده، مسئول آشپزخانه گفته من که ظرفها را شستم؛ اما برای شما الان نیمرو میزنم. همین که نیمرو آماده شده صدای آژیر به صدا در آمده و غذا را رها میکند و میدود به سمت عملیات. سؤال این هست که مگرعملیات خالی بود وکسی نبود؟ نه! عملیات که خالی نبود، عملیات که همه اسکوپهایش خالی نبود. و او همان جا شهید شد. اینها همه ارزش دارد بخدا! اینها همه احترام است؛ اینها کسانی هستند که همه چیزشان را و خانواده و بچههای کوچک را رها کردند و از سوی دیگر حتی خانوادههایشان هم در پایگاه زیر بمب باران هستند. آنجا هم گرفتاری دارند. ما وقتی در زمین به هوا بودیم گفتند ارتباط ما با سوباشی قطع شد؛ گفتم: ارتباط بیسیمتان چی؟ گفتند آن هم جواب نمیدهد. از دیدبانی گفتند که بالای سوباشی دود بلند شده. ما فهمیدیم یک فاجعهای اتفاق افتاده. دویدیم آمدیم در دفتر من. در دفتر بودم. امیر غلامی زنگ زد به من گفت چه خبر؟ گفتم که اینجور شد. گفت همه شهید شدند؟ گفت دستنبو هم نیست رفت؟ شهید شد؟یعنی اگر کسی در آمار یک نفر قرار میگرفت نسبت به او احساس مسئولیت بود. آقای دستنبو با قرارگاه کار میکرد. امیر غلامی احساس مسئولیت میکرد نسبت به او. در آن زمان هرکس در هر جایگاه و مسئولیتی بود حس مسئولیتپذیری داشت. امیر یمینی وقتی درگیری میشد آمدند آنجا به ما سر بزنند که هم بچههای تحت فرمان خودشان را ببینند وهم ما را و غیر از این بود مگر؟همه بچهها در هر صحنهای شما نگاه کنید همین وضع رامی بینید. در دزفول وقتی که سال 65 بعثیها آمدند پایگاه را شخم زدند؛ فرماندهی سایت یک تلفن داشت که میتوانست با خانهاش تماس بگیرد و تنها تلفنی که وجود داشت در این سایت همین بود. فرماندهی سایت به احترام دیگران و اعضای شیفتی که در این رادار بودند قسم میخورد من دست به این تلفن نزدم تا از خانوادهام بپرسم چه خبر؟! سال 65 وقتی که هواپیماهای دشمن آمدند که شخم بزنند؛ شاید چهل پنج دقیقه متوالی بعثیها داشتند پایگاه را میکوبید. همه ی خانوادهها اسیر بمب باران بودند؛ ولی ابدا کسی دست به این تلفن نمیزد که بداند حال بچهاش چطور است! حال خانواده چطور است! یعنی اینها از خانوادههایشان بریده بودند! نمیخواستند بین آنهایی که تلفن دارند و ندارند تفاوت ایجاد بکنند. اینها همه ارزش است. اینها همه احترام است. شهدای سوباشی به اعتقاد من همه اسطورههای ما هستند. همه اینها اسطورههای پدافند هوائی هستند و اینها را باید بزرگ بشماریم. اینها را همه باید همیشه عزیز بداریم، در پیشانی بزنیم و من معتقد هستم که پدافند باید فارغالتحصیلهای خودش را هر ساله بردارد و برود آنجا پایان کار یک سوگندی به وفاداری به این آب و خاک و مقدسات یاد بکنند؛ مگر آنها کمتر از آن شفیع عبداللهی هستند!؟ در باغ تخت شیراز یک افسر پیاده بود. وقتی که در درگیری محلی شهید شده بود یا کشته شده بود رنجرها میرفتند سر قبراش قسم میخوردند و بعد وارد میدان میشدند؛ ما هم اینکارها را باید بکنیم؛ در هر صورت میخواهم عرض بکنم ما آنچه را که در صحنه بودیم و دیدیم همه ایثار بود و گذشت بود و همه فداکاری بود و همه جانفشانی بود.
ما وقتی که در اتاق فرماندهی نشسته بودیم با امیر غلامی هم صحبت کردیم. امیر یمینی هم تشریف برده بودند سایت. آن لحظه با خدا بیامرز صابری و معاونتها صحبت کردیم. به آقای جلیلیان که هنوز هستند؛ گفتم که قبل از این که این مسائل در پایگاه پخش بشود و یک کلاغ و چهل کلاغ بشود و فلان بشود؛ شما بعضی از این خانوادهها را میشناسید برو به اینها خبر بده. یک ذره آرام خبر بده. یک ذره یک چیزی بگو که به اصطلاح عادی باشد. و بعد از این که رفت و آمد دیدم این مرد نمیتواند خودش را نگهدارد. باگریه گفتم که چی شده حسن آقا چی شده؟ گفت من رفتم دم خانه آقای زمانی، اقای اسدالله زمانی.
حالا اسد الله زمانی کیه؟ سرهنگ زمانی کسی است که چهار سال آبدانان رفته رو بروی بعثیها جنگیده و حالا منتقل شده همدان. ما هنوز خانه نداریم به او بدهیم. دو تا اتاق در ستاره به این دادیم با دوتا بچه با خانمش که معلم هست. عرضم به خدمتتان که دوتا اتاق به ایشان دادیم. یک اتاق تمام وسایلش را چیده تا آن بالا در یک اتاق دیگر هم دارد زندگی میکند؛ میگوید من رفتم قبل از این که در بزنم دیدم صدایگریه میآید؛ گفتم اینکه الان نیم ساعت این اتفاق افتاده از طرفی هم هیچ خبری هم کسی نگفته از کجا فهمیده و دارندگریه میکنند؟ گفت به هر حال با ناراحتی در زدم. خانمشگریان در را باز کرد. گفت آبجی! ببخشید من نمیدانستم که شما ناراحتید و گفت هیچ اتفاقی هم نیست یک ماجرائی شده؛ اسد یک ذره
زخمی شده بردیم بیمارستان خوب میشود. گفت من نمیفهمم که تو چی میگی اسد زخمی شده چیه؟ من برای پدر و مادرم دارمگریه میکنم. گفت الان یک هفته است زدن به کوه. گفت رفتن در کوه. من اصلا از این پیرمرد و پیرزن خبر ندارم برای آنهاگریه میکنم.
وقتی که ما رفتیم کرمانشاه برای تشیع جنازه، این خانم داغون شده بود و میگفت خدایا من از این به بعد کجا باید بروم؟ دیگر نه پدر و مادری نه خانواده ای. یعنی میخواهم بگویم آیا اینها واقعا ایثار نیست؟ مگر نمیگویند که کسی که میجنگد باید خانوادهاش در امان باشد؟! ما که خانوادههایمان همه در جنگ بودند. مگر نه این است که میگویند آقا یک سرباز باید در تعهدی که سپرده عمل کند. مگر نمیگویند که یک سرباز بهترین مرگ برای او این است که در لباس خودش بمیرد. مگر شهدای سوباشی ما در لباس سربازیشان شهید نشدند؟ میگویم استراحت داشتند و نرفتند استراحت. در سوباشی یک دهلیز افقی کنده بودیم در ورودی اتاق عملیات. خدا وکیلی یک نفر از آنها نرفت در آنجا. نه تنها نرفتند بلکه برعکس آمدند در میدان، آمدند در میدان نبرد و میدان جنگ. هر چند که سی و چند سال هم گذشته اما برای نسلهای آینده باید گفت. این آقایان شهدای اخیر و قدیم پدافند به همه نشان دادند که جان انها در مقابل آبرو و سر افرازی این ملت و نسلهای آینده کمترین ارزش را دارد و نشان دادند که فداکاری را مطلق انجام دادند.