کد خبر: ۳۰۱۱۸
تاریخ انتشار : ۰۱ آذر ۱۳۹۳ - ۱۹:۰۱

زنان در دفاع مقدس


رژه
حدود سالهای 66-67 بود که من در کلاس دوم دبیرستان تحصیل می‌‌کردم، روزی از روزهای پاییز، از طرف سپاه ناحیه شمیرانات باخبر شدیم که به مناسبت روز بسیج، خواهران بسیجی باید برای رژه حاضر شوند، فردای آن روز که مصادف با روز بسیج بود من کلاس جبر داشتم (کلاس زنگ دوم بود) این بود که صبح به مدرسه رفتم و طبق قراری که با خواهران بسیجی داشتیم، آنها می‌آمدند و من و یکی دو نفر از بچه‌ها را می‌بردند (البته با اجازه مدیر مدرسه)، اما از قضا آن روز اتوبوس سپاه زودتر از موعد آمد و ما مجبور شدیم خیلی زود، که هنوز کلاسها شروع نشده بود برویم و فرصت نشد تا از دبیر مربوطه اجازه بگیریم و خلاصه رفتیم.
باران شدیدی باریده بود و ما سر تا پا خیس و گلی شده بودیم، بعد از مراسم رژه به مدرسه برگشتیم، حدود ساعت 11 بود که رسیدیم، اواخر زنگ دوم بود و کلاس جبر! در زدیم و برای داخل شدن اجازه خواستیم، که معلم ریاضی با عصبانیت گفت: تا حالا کجا بودید؟ و ما هم از همه جا بی‌خبر دلیل دیر آمدنمان را گفتیم.
او هم با عصبانیت تمام، کلی دعوایمان کرد و جلوی بچه‌ها ما را تحقیر کرد... آن روز خیلی ناراحت شدم، حتی دیگر نمی‌خواستم در کلاس ریاضی حاضر شوم، اما این کار را نکردم و همچنین در کنار ریاضی و معلم سخت‌گیرش، باز هم به فعالیتهای خود در بسیج ادامه دادم و اکنون هم افتخار می‌کنم که یک بسیجی هستم.
شیشه خالی
آن روزها که یورش دشمن مرزهای اسلامی‌مان را تهدید می‌کرد، همه به نوعی خود را در دفاع مقدس شریک می‌دانستیم و از هر راهی می‌‌خواستیم که به رزمندگان اسلام کمکی کرده باشیم. من و مادرم و خواهرم و تعداد زیادی از افراد فامیل عضو پایگاه بسیج محل شدیم و فعالیت‌هایی در این زمینه داشتیم؛ همچون دوختن ملحفه، لباس، پختن مربا، نان، جمع‌آوری موادغذایی و پوشاکی و دارویی و... خلاصه بسیج فعالیت خوبی داشت.
در خانه ما مربا می‌‌پختند؛ زنان محل جمع می‌شدند و میوه‌های اهدایی مردم را تمیز کرده و برای پختن مربا آماده می‌کردند و مادرم و چند خانم دیگر آنها را می‌پختند و من و دوستانم بعد از پختن مربا، آنها را در شیشه‌های مخصوص مربا می‌ریختیم و روی آنها برچسب می‌زدیم و اسم پایگاه را می‌نوشتیم.
روزی طبق معمول که مرباها را حاضر می‌کردیم، دایی‌ام برای چند روزی از جبهه برگشته بود و وقتی ما را در آن حال دید خیلی خوشحال شد و گفت: نمی‌دانید یکی از مرباهایتان به دست من رسیده و چقدر در آنجا احساس افتخار و شادی به من دست داد که دیدم خانواده‌ام هم در این نبرد شرکت دارند و شیشه خالی مربا را از داخل ساکش درآورد تا دوباره آن را پر از مربا کنیم!
* پروانه صالحی‌فشمی
مقاومت
به خوبی به خاطر دارم، اوایل جنگ بود و اوضاع آشفته، ما در اهواز بودیم و من مسئول بسیج خواهران و ستاد مقاومت خواهران پاسدار اهواز بودم، به رغم اینکه تعداد زیادی از خانواده‌ها شهر را ترک کردند، اما ما حاضر به این کار نبودیم و به فعالیتهای خود در زمینه‌های تبلیغاتی، امدادی، پشتیبانی و تدارکات و... ادامه می‌دادیم. در یک مقطعی که مقارن با ریاست‌جمهوری بنی‌صدر ملعون هم بود، به ما خیلی فشار آمد و اصرار بر این بود که شهر را ترک کنیم، و گفته می‌شد: چون منطقه، منطقه جنگی است، باید شهر تخلیه شود.
همان روز یکی از برادران که عضو دفتر امام (ره) بودند، از اهواز عازم تهران بودند، به من گفتند که در تهران کاری ندارید؟
من گفتم: از امام بپرسید که تکلیف ما چیست؟ تا کجا ما باید بایستیم؟ به ما می‌گویند که شهر را خالی کنید! و فوراً جواب را به من برسانید، چون فشار روی من زیاد است.
بعد از یکی دو روز آن برادر به من زنگ زد و گفت که حضرت امام فرمودند: «تا جایی که احتمال اسارت شما نمی‌رود، نباید شهر را ترک کنید و دفاع بر همه واجب است، بر زن و مرد واجب است و به اذن پدر هم نیاز نیست.»
وقتی من این خبر را شنیدم خیلی خوشحال شدم که کارمان درست است و به بچه‌ها فرمایش حضرت امام را انتقال دادم و همچنین در مقابل افرادی که اصرار داشتند شهر را تخلیه کنیم مقاومت کردیم.
بعدها همین امر باعث شد که اهواز نجات پیدا کرد و شهر باقی ماند و تبدیل به منطقه نظامی نشد!
* خواهر داعی‌پور
پرستار مجروح
جنگ شروع شده بود و نیاز شدیدی به کمک همه‌جانبه احساس می‌شد، من و چند نفر دیگر از خواهران پرستار داوطلبانه به مریوان رفتیم و در بیمارستان شهر مشغول کمک و امداد مجروحین شدیم.
در یکی از روزها بر خلاف انتظار ما، یکی از خواهران پرستار را آوردند که بیهوش و رنگ پریده بود. دو دستش مثل یک تکه برف سفید سفید و سرد شده بود! پاهایش متورم شده و علائم حیاتی بدنش به سختی احساس می‌شد!
بلافاصله و بی‌‌هیچ سوالی به مداوایش پرداختیم. کارهای لازمه را انجام دادیم و به یاری خدا بعد از چند ساعت ایشان به هوش آمده و می‌خواستند که دوباره به کار قبلی خود بپردازند!
اما پزشکان مانع شدند. چون وضعیت عمومی ایشان، اصلا خوب نبود و ضعف شدیدی داشتند!
بعد از اینکه حال ایشان اندکی بهبود یافت ما به علت کسالت ایشان پی ‌بردیم:
او اهل شمال ایران بود، چندی پیش به اتفاق تعدادی از خواهران و به همراه نیروهای اعزامی به منطقه آمده بود. با شروع شدن عملیات، فورا خود را به بیمارستان رساند تا بتواند به برادران مبارز خود خدمتی بکند.
نیمه‌های شب بود که به بیمارستان رسید. احساس کرد که خیلی درست و به موقع رسیده، چون تعداد مجروحین زیاد بود و بخش‌ها شلوغ، به همین دلیل نیاز زیادی به کمک او و دیگران بود. به اتاق عمل رفت و دید که پزشکان و پرستاران سخت مشغول کارند و پنس‌ها و دیگر وسایل جراحی به سرعت آلوده شده و افرادی که به تمیز و ضدعفونی و مرتب کردن آنها مشغول‌اند، اندکند و این کار بسیار وقتگیر است!
به این ترتیب جلو رفت و از پرستاری که به این کار می‌پرداخت خواست که کارش را به او تحویل بدهد و خودش به سراغ مجروحین رفته و در کنار پزشکان به مجروحین بیشتری رسیدگی کند.
هر چه از خودش پرسیدند که ماجرا از چه قرار بوده و چرا بیهوش شدی، چیز زیادی نمی‌گفت، فقط می‌گفت که مهم نبوده و اتفاقی بوده، اما وقتی پرستاران آن بخش از آن دو برادری که او را آورده بودند سؤال کردند به علت کسالتش پی بردند!
آنها می‌گفتند: او از همان شبی که به مریوان رسیده بود، دقیقا از ساعت 3 نیمه شب تا آن روز یعنی درست 72 ساعت تمام، به طور متوالی شبانه‌روز ایستاده بود و با آب سرد وسایل جراحی را می‌شست و دسته‌بندی می‌کرد؛ بدون آن که چیزی بخورد یا لحظه‌ای استراحت کند!
از بس دستش داخل آب بوده خون به آن نرسیده و کاملا سفید شده بود و بر اثر ایستادن مدام بدون استراحت، پاهایش متورم و به واسطه نرسیدن غذا به ایشان ضعف کرده و بی‌هوش شده بود!
خودش گفت:
هر بار که می‌خواستم دست از کار بکشم، صحنه شهادت برادر شهیدی و نیاز مجروحین به من و کمک ناچیزم پیش چشمم ظاهر می‌شد و نمی‌توانستم حتی برای لحظه‌ای در آن شب‌های عملیات که خدمت در هر دقیقه‌اش با خدمت سال‌ها برابری می‌کرد، کار را ترک کرده و به استراحت یا خوردن غذا بپردازم!
در میان بهت و حیرت اطرافیان، او بود و کلام شیرین و متواضعانه‌اش که: «من که کاری نکردم فقط به وظیفه‌ام عمل کردم و امیدوارم که خداوند توفیق بدهد تا بتوانم مفیدتر واقع شوم.»
مأموریت
در سال 59 به دستور دکتر فیاض‌بخش [وزیر بهداری دولت شهید رجایی] به همراه جمعی از سربازان به مناطق جنگی غرب کشور از جمله مریوان اعزام شدیم؛ چون بیمارستان مریوان در محاصره دشمن بود، از کرمانشاه به سمت سنندج رهسپار شدیم، توشه مهمات ما فقط یک نارنجک بود، جنگ را نمی‌شناختیم و درگیری جنگی را ندیده بودیم.
روزی برادر شهید محمد بروجردی سردار دلیر خطه غرب، مأموریت جدیدی را به دسته کوچک ما محول کرد:
منافقین برای رد و بدل کردن نقشه‌های امنیتی خودشان همیشه از خانمها استفاده می‌کردند چون می‌دانستند که امکان بازدید بدنی خانمها از طرف برادرهای سپاهی غیرممکن است، بنابراین وظیفه ما بود که تمام عابرهای زن را بگردیم و اگر اسلحه و نقشه‌ای پیدا کردیم ضبط کرده و آنها را دستگیر نموده تحویل برادران بدهیم. کار طاقت‌فرسایی بود، از نیمه شب تا نزدیک پگاه و  از آن موقع تا حوالی شامگاه نوبت نگهبانی گروه ما بود.
خواهران بسیار صبور و بی‌اعا بودند و توقع هیچ پاداشی را هم نداشتند، قریب 10 ساعت در سرمای گزنده‌ منطقه غرب پاس دادن شوخی نیست. یادم نمی‌رود که پوست دست چهار نفر از خواهرهای ما در موقع باز کردن در آهنی کمپ در اثر سرما کنده شد و این تازه یک زخم بسیار سطحی بود، اما هیچ کس از این زخمها حتی خبردار هم نمی‌شد، همه چیز همانجا در دل گمنامی‌ها دفن می‌شد، شبهای گرسنگی و پاس، شبهای سرما و کار طاقت‌فرسا، شبهای نا‌امنی و مرگ، همه چیز را تحمل می‌کردیم تا هویت برحق اسلام زیر پا نماند.
* خواهر کاتبی