کد خبر: ۳۰۰۷۴۳
تاریخ انتشار : ۱۰ آذر ۱۴۰۳ - ۱۹:۳۲
زنان پشتیبان جنگ

قلک‌های شکسته

 
 
 
مریم عرفانیان
همسر خدابیامرزم روحانی بود، بعضی وقت‌ها بی‌هوا می‌گفت: «می روم مسافرت.» بعد می‌فهمیدم سر از جبهه در آورده است! نمی‌خواست با دلتنگی‌هایم مانع رفتنش شوم. حدود یک سال و نیم سابقه جبهه داشت. یک بار که مجروح شد و مرخصی آمد می‌گفت: «توی سنگر بودم که برای آوردن مهمات بیرون رفتم، هواپیماهای بعثی بالای سرمان پیدا شدند و یک دفعه سنگر رو با راکت زدند! سنگر منهدم شد و جز خاکستر چیزی از آن باقی نماند.» با حسرت و آه کشداری ادامه می‌داد: «سعادت شهادت نداشتم.»
 وقتی می‌دید توی خانه شیشه‌های مربایی که خودم درست کرده بودم را بسته‌بندی می‌کنم تا به مسجد تحویل دهم، می‌گفت: «خدا خیرت بده طوبی، به نظرم کار شما پشت جبهه‌ها درست مثل جهاد هست. همین کمپوت، خشکبار و خوراکی‌هایی که بسته‌بندی می‌کنید خیلی مهمه. اگه این کمک‌ها نبود رزمنده‌ها از گرسنگی و تشنگی هلاک می‌شدند.» پسر ۱۲ ساله و دختر ۹ ساله‌ام گوشه‌ی اتاق نشسته بودند، با نگاه معناداری به ما چشم دوخته بودند و هر از گاه در گوش هم پچ‌پچ می‌کردند.
کارتن‌های پر از مربا را دم در گذاشتم تا ببرم مسجد که بچه‌ها جلویم ایستادند و نایلونی 
پر از سکه به دستم دادند! متعجب نگاهشان کردم! پسرم خیلی مطمئن گفت: «مامان! قلک‌هایمان رو شکستیم.» 
یادم آمد یک سالی می‌شد که هر روز پول توجیبی‌شان را جمع می‌کردند تا دوچرخه و عروسک بخرند. روی زمین نشستم تا همقد و قواره آن‌ها بشوم، دست بر شانه‌هایشان گذاشتم و پرسیدم: «پس دوچرخه و عروسک چی می‌شه؟» 
دخترم با چشم‌های درشتش که مثل دو تیله سیاه و براق بود اول به برادرش و بعد به من نگاه کرد؛ آن وقت دوتایی باهم و یکصدا گفتند: «می خوایم مثل بابا و شما به جبهه کمک کنیم.» دلم از شوق لرزید و تازه معنی نگاه‌ها و پچ‌پچ کردن‌های بچه‌ها را فهمیدم.