کد خبر: ۲۹۹۷۶
تاریخ انتشار : ۲۸ آبان ۱۳۹۳ - ۱۹:۵۱

دل‌ها همه تنگ توست آقا برگرد(چشم هخ راه سپیده)


اشک روضه
این روزها که زمزمه یار می‌کنم
خیلی هوای دیدن دلدار می‌کنم
در ماه مغفرت نشد آقا ببینمت
بر بی‌لیاقتی خود اقرار می‌کنم
یکبار هم نشد بنشینم کنار تو
از بس که بر معاصی‌ام اصرار می‌کنم
این نفس سرکش از چه رهایم نمی‌کند؟!
این چه گناهی است که تکرار می‌کنم؟!
بار خطا کمیت مرا لنگ می‌کند
طی طریق را ز چه دشوار می‌کنم؟!
این «تحبس الدعا» شدنم بی‌سبب که نیست
از بس که رو به سفره اغیار می‌کنم
گفتم به خود که حداقل ای کریم شهر
یک شب کنار سفره‌ات افطار می‌کنم...
فهمیده‌ای به درد تو آقا نمی‌خورم
زیرا خلاف امر تو رفتار می‌کنم
من نوکر تو هستم و محتاج لطف تو
خود را به تو همیشه بدهکار می‌کنم
دل را که حجم معصیت آن را گرفته است
با اشک‌های روضه سبک‌بار می‌کنم
خون جگر ز دیده سرازیر می‌شود
وقتی که یاد کوچه و دیوار می‌کنم
سیلی ز روی پوشیه دردش چگونه است؟!
این درد را به جان خود اظهار می‌کنم
محمد فردوسی
***
آیه صبر
تفأل زدم نیمه شب به قرآن
کتابی که از وحی شیرازه دارد
برای دلم آیه صبر آمد
ولی نازنین، صبر اندازه دارد
***
سوار ما چه شد؟
با توام ای دشت بی‌پایان سوار ما چه شد
یکه‌تاز جاده‌های انتظار ما چه شد؟
آشنای «لافتی الا علی» اینجا کجاست؟
صاحب «لاسیف الا ذوالفقار» ما چه شد؟
***
دعای سحری
شبی دم سحری در دعایتان آقا
کنید اندکی یاد گدایتان آقا
مرا به نیمه شب‌ها برای نافله‌ها
صدا کنید... فدای صدایتان آقا
شکسته‌بال ترینم ولی مرا ز کرم
پرم دهید میان هوایتان آقا
دلم گرفته خدا خیرتان دهد یک‌بار
دهید اجازه بیفتم به پایتان آقا
به روی پنجه قد افراشتم به جلب نظر
سوا کنید که باشم برایتان آقا
حدید زنگی قلب مرا جلا دهید
مریض عشقم و لنگ دوایتان آقا
شرر به سینه زده غصه مدینه‌تان
نمک به زخم زده کربلایتان آقا
برات کرب و بلا رفتن مرا بدهید
شبی دم سحری در دعایتان آقا