کد خبر: ۲۹۵۱۵۴
تاریخ انتشار : ۱۸ شهريور ۱۴۰۳ - ۲۲:۵۰

غریبة آشنا...

 
 
مریم عرفانیان
باد، پا تند کرد و شاخه‌های درختان را تکاند. باقی‌ماندة برگ‌های خشک بر زمین ریختند. پیرمرد کتی را که از فرط کهنگی رنگ‌باخته بود، روی شانه انداخت. نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت. آسمان ابری بود و پاهایش خسته. دلش خیلی گرفته بود. کنار مغازه نشست؛ درست مثل همان شبی که او را دیده بود. همین‌جا نشسته بود، کنار مغازه‌ای روبه‌روی حرم. نگاهش کلافه چهره‌به‌چهره می‌چرخید و آدم‌ها را رصد می‌کرد. مردی جوان، همراه دو دختر خردسالش که هر کدام دستان او را محکم گرفته بودند، به سمت حرم می‌رفتند. قامت دخترها را کاپشن پوشانده بود و کلاه قرمز و شالی همرنگش سرو گردنشان را. شادی در نگاهشان موج می‌زد.
پیرمرد نفسی عمیق کشید. چشم ریز کرد و به انتهای پیاده‌رو دقیق شد. هنوز منتظر بود تا جوان بیاید؛ اما... نه میان مردمی که از پیش چشم‌هایش می‌گذشتند بود و نه توی مغازه‌ها و... نگاهش آرام‌آرام تا گلدسته‌ها بالا رفت. مغازه‌دار مهر و تسبیح‌هایش را پشت ویترین مرتب کرد و با کنجکاوی بیرون آمد.
- چطوری عمو یدالله؟
پیرمرد نگاه از گلدسته‌ها گرفت.
- خوب نیستم. 
- منتظری‌ها؟
-ها پدر جااان...
- منتظرِ کی؟
عمو یدالله با یک‌دنیا حرف سکوت کرد؛ منتظر بود! خودش می‌دانست منتظر چه کسی است. چند وقت پیش، همین‌جا جوان را دیده بود. تازه از حرم آمده بود بیرون. نیمه شب بود؛ یک نیمه‌شب سردِ زمستانی. برفِ نیم‌بندی در حال باریدن بود. سرش کرخت شده و دندان‌هایش بی‌اختیار به هم می‌خورد. صدای تیک‌تیکشان را می‌شنید. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. با سختی بلند شد تا به گرمایِ رواق‌هایِ حرم پناه ببرد. همان‌طور که آهسته قدم برمی‌داشت، صدایی شنید.
- سلام حاااجی!
سر بالا آورد؛ توی تاریک‌روشنِ چراغ‌هایِ خیابان، جوان را دید. جوانی با چشم‌هایِ مشکی و موهایِ مجعد که مهربان نگاهش می‌کرد.
- سلام جووون. 
صدای پیرمرد از زور سرما می‌لرزید. آب توی چشم‌هایش جمع شده بود و... کتش را محکم‌تر دور خودش پیچید.
- هوا سرده حاااجی...
جوان این را گفت و شال‌گردنش را باز کرد. یک‌قدم جلو آمد و شال را دور گردنِ عمو یدالله انداخت. دست‌های استخوانی پیرمرد رویِ گرمایِ شالِ دور گردنش نشست. دلش از شوق لرزید! به قامتِ جوان نگاه کرد. 
- اسمت چیه جوون؟
جوان لبخند زد.
- بندة خدا...
ـ ولی باید اسمت رو بدونم؛ وگرنه این رو قبول نمی‌کنم...
جوان با همان خندة روی لب جواب داد: «اسمم مصطفی‌ست، مصطفی احمدیِ روشن... هر وقت رفتی حرم نایب الزیاره‌ام باشی حاااجی.» بخار نفسِ مصطفی با این حرف در روشنایِ چراغ‌های خیابان به شکل پروانه درآمد و محو شد. پیرمرد زیر لب به جانش دعا کرد.
ـ الهی خیرببینی، خدا آخرتت رو خوب کنه... الهی هر چی از امام رضا می‌خوای بهش برسی...
مصطفی هر وقت و هرجا می‌توانست به آدم‌هایی مثل او کمک می‌کرد. برایش فرقی نمی‌کرد که غریبه باشد یا آشنا. مهم‌ترین ویژگی‌اش همین بود، همین خلوص و معرفتش. 
با این که دانشجوی دکترای دانشگاه صنعتی شریف بود و همه می‌گفتند نخبه است؛ اما هیچ‌کس نمی‌توانست بفهمد چه کاری انجام می‌دهد و چه کاری نه! هر چه می‌کرد، فقط برای‌خدا بود 
و بس. 
حالا، هر شب، جایِ همیشگیِ پیرمرد، روبه رویِ صحن و سرایِ حرم بود. درست مقابل گنبد و گلدسته‌ها. با خودش فکر می‌کرد شاید این‌طور بتواند یک‌بار دیگر مصطفی را ببیند. مغازه‌دار که مهر و تسبیح‌هایش را پشت ویترین مرتب کرده بود، با کنجکاوی سؤالش را تکرار کرد.
ـ منتظر کی هستی عمو یدالله؟
پیرمرد همچنان ساکت بود. حس می‌کرد یک نفر از سمت حرم به طرفش می‌آید. قامتِ مصطفی را در تاریک‌روشن خیابان می‌دید. دقیق‌تر شد؛ انگار چهرۀ خودِ خودش بود، چهره‌ای آشنا با چشم‌هایی نافذ...
ـ اسمش مصطفی بود؛ مصطفی احمدیِ روشن... 
دل مغازه‌دار پایین ریخت، قبلاً مصطفی را دیده و حالا با شنیدن نامش، او را شناخت. دوباره پرسید: «هنوز منتظری؟» 
پیرمرد سر به تأیید تکان داد و از جا برخاست. مغازه‌دار بغضی را که نزدیک بود بترکد، کنترل کرد. آخر همین چند روز پیش بود که گویندة اخبار گفت: «مصطفی احمدیِ روشن، صبح چهارشنبه ۲۱/۱۰/۹۰ بر اثر انفجار یک بمب مغناطیسی توی ماشین، در میدان کتابی تهران شهید شده است...» 
مغازه‌دار کمی این پا و آن پا کرد برای گفتن یا نگفتن؛ می‌خواست بگوید: «دیگر منتظر نباش...» اما... حرفی نزد. پیرمرد همان‌طور که به گنبد چشم دوخته بود، گفت: «بالاخره می‌آد زیارتِ حرم آقا، مگه نه؟» 
مغازه‌دار دست روی شانه‌اش گذاشت و نفس عمیقی کشید. سر تکان داد و گفت: «می‌تونی نایب الزیاره‌ش بشی عمو یدالله...» و آهسته طوری که پیرمرد نشنود زمزمه کرد: «نایب‌الزیارة یک شهید...» و به‌طرف مغازه‌اش برگشت... 
«الله‌اکبر... الله‌اکبر...»
صدای مؤذن از فراز گلدسته‌ها تویِ آسمانِ بالای صحن پیچید. عمو یدالله یک بار دیگر گنبد را نگاه کرد و ‌سمت حرم راه افتاد تا به گرمی رواق‌های حرم پناه ببرد و نایب‌الزیاره خیلی‌ها باشد...
با الهام از خاطره شهید مصطفی احمدی روشن