کد خبر: ۲۹۳۷۱
تاریخ انتشار : ۲۳ آبان ۱۳۹۳ - ۱۸:۳۲
چرا امام حسين (ع) با يزيد مذاکره نکرد؟

هشدار اميرالمؤمنین(ع) به خواص در مورد فتنه بنی امیه (پاورقی)


حجت الاسلام دکتر جواد سليماني

سخن اميرمؤمنان(ع) نيز مصداق عيني خطر حسادت در آيه شريفه است. اميرمؤمنان(ع) با اين بيان مي‏فهماند كه آنچه معاويه و اطرافيانش را وادار به ايستادگي در مقابل حكومت علوي نموده، قبل از هر چيز، عدم تحمل موقعيتي است كه خداوند براي حفظ و حراست از دين خود به خاندان بني‏هاشم داده است. معاويه و اطرافيانش قبل از ظهور اسلام از قبايل برتر عرب بودند و رياست و منزلت اجتماعي آنان بدون رقيب بود؛ ولي با ظهور اسلام و نزول وحي در خانه پيامبر(ص) و سبقت جستن اميرمؤمنان(ع) و برخي ديگر در ايمان به اسلام و طلوع دولت اسلامي پيامبر(ص)، آنها به يك حزب شكست خورده اجتماعي مبدل شده بودند؛ لذا نمي‏توانستند تحمل كنند مردمي كه تا ديروز در مقابل آنان خضوع مي‏كردند، امروز از بني‏هاشم تبعيت كنند و سيادت و آقايي آنها را بپذيرند. از اين‏رو با تمام قوا در پي آن بودند تا با ماسك دين‏داري، اين امتياز را از دست اهل‏بيت(س) بربايند و به جايگاه نخست خويش دست پيدا كنند.
اواخر خلافت خليفه سوم، هنگامي كه نابساماني دستگاه خلافت موجب شورش‏هاي مردم مناطق گوناگون جهان اسلام شده بود، يك مجلس مشورتي مهمي با حضور سران اصحاب پيامبر(ص) در مدينه تشكيل شد تا براي حل اوضاع نابسامان جامعه اسلامي گامي برداشته شود، معاويه در آن مجلس سخناني بر زبان راند كه كاملاً نشان مي‏داد او از موقعيت از دست رفته بني‏اميه سخت ناراحت است و لحظه به لحظه در پي دست يافتن به همان منصب دوران جاهلي است؛ او گفت:
اي مهاجران! شما مي‏دانيد هر يك از شما پيش از اسلام در ميان قومتان فردي ورشكسته و گمنام بوده‏ايد و امور اجتماع بدون نظرخواهي از شما رتق و فتق مي‏شد؛ تا اينكه خداوند رسولش را مبعوث كرد و شما سبقت جسته، زودتر به او پيوستيد. پس شما تنها به واسطه سبقتتان سيادت يافته‏ايد؛ به طوري كه امروز مي‏گويند «آل فلان»؛ وگرنه پيش‌تر شما قابل ذكر نبوده‏ايد.35
اين جملات كاملاً نشانگر آن است كه معاويه تنها مزاحم خود بر تفوّق بر ساير مسلمانان را، سبقت آنان در ايمان به اسلام مي‏ديده؛ چيزي كه نه با پول قابل خريدن بود و نه مي‏شد بر سر آن معامله‏اي كرد. از اين‏رو نسبت به سايرين كينه مي‏ورزيد كه چرا با سبقت جستن در ايمان، راه آقايي آنها را مسدود كردند.
وقتي يك انقلاب ارزشي تحقق مي‏يابد، اندك اندك عده‏اي با هر نيتي خود را به رهبر و كانون انقلاب نزديك مي‏كنند. اين‏گونه افراد اگر بتوانند تا آخر عمر به ارزش‏هاي انقلاب در مراحل گوناگون و در كشاكش حوادث وفادار بمانند، رستگار مي‏شوند و روز به روز بر عزتشان افزوده خواهد شد؛ ولي اگر در ميان راه به هر دليلي توقف نمايند، دو حالت برايشان پيش خواهد آمد: يا اين ظرفيت را دارند كه رشد ديگران را تحمل كنند و يا اين ظرفيت را ندارند. اگر در خود اين شرح صدر را ايجاد كنند، در اين صورت هم سوابق گذشته‏شان برايشان به عنوان يك سرمايه عزت‏بخش باقي مي‏ماند و هم با خشنودي از موفقيت ديگران، در حقيقت به آنان مي‏پيوندند؛ يعني هم نزد آنان در اين دنيا محبوبيت مي‏يابند و هم در آخرت به علت خشنودي و حمايت قلبي از پيشرفت جامعه مؤمنان، مأجور خواهند بود. اما اگر چنين توفيقي نصيبشان نشود و از رشد ديگران در مسير انقلاب ناراحت و رنجور گرديده و حسادت بورزند، اندك اندك اين حسادت‏ها آنها را از انسان‏هاي رو به كمال جدا مي‏كند؛ يا عزلت‏نشين مي‏شوند و يا به منافقان و مخالفان ارزش‏ها مي‏پيوندند. از سوي ديگر آنچه در گذشته براي خويش ذخيره كرده‏اند، يك‏جا مي‏بازند و تباه مي‏كنند؛ چرا كه دشمني و حسادت نسبت به اهل حق، آثار روحي حق‏مداري پيشين را نيز رفته رفته زايل مي‏كند.
در انقلابي كه پيامبر(ص) در جامعه خويش برپا نمود، اين اتفاق به روشني رخ داد و امروز نيز در جامعه ما مصاديق هر دو گروه در اصحاب انقلاب اسلامي امام خميني(ره) به روشني مشاهده مي‏شوند. امويان درست به همين دليل دست از حمايت پيامبر(ص)كشيدند؛ نه تنها او را حمايت نكردند، بلكه سال‏ها با آن حضرت جنگيدند و سرانجام نيز با تسليم ظاهري، با خدعه و نيرنگ كمر به استحاله اسلام و جامعه اسلامي بستند، كه اميرمؤمنان(ع) روبرويشان ايستاد و از همين‏جا شمشير به روي منصبي كشيدند كه پيش‌تر آن را به عنوان منصب جانشيني پيامبر(ص) لازم الاتباع جلوه مي‏دادند.‌
زبان سياسي علي(ع) در مورد امويان
مجموع اين خصوصيات موجب گرديد كه امويان به خطرناك‏ترين دشمن حكومت ديني و اساس اسلام تبديل شوند. از اين‏رو اميرمؤمنان مقابله با آنها را در رأس سياست‏هاي اصلاحي حكومت خويش قرار داد و در يك حركت دوسويه، هم تلاش نمود تا ماهيت پوشالي آنان را براي مردم روشن كند و هم در عمل دست آنها را از پست‏هاي دولتي كوتاه كند. در روزهاي نخست حاكميت خويش، كليه صاحب‏منصبان اموي را از كار بركنار كرد و در طول مدت حكومت خود هميشه مبارزه با امويان را در اولويت نخست خويش قرار داد. نه ناكثين و نه مارقين، هيچ يك در نزد علي(ع) دشمن اصلي حكومت به حساب نمي‏آمدند. ناكثين با اصل اسلام مشكلي نداشتند؛ بلكه تمتعات دنيا و زياده‏خواهي‏هايي كه از علي(ع) داشتند، آنان را به ورطه دشمني با علي(ع) كشانيد. شايد امثال طلحه و زبير با گرفتن فرمانداري بخشي از جهان اسلام، دست از دشمني با علي(ع) مي‏كشيدند، كه البته اميرمؤمنان(ع) به علت عدم كفايت لازم آنان، از سپردن پست‏هاي جهان اسلام به آنها خودداري ورزيد. ولي امويان اگر هم حكم ولايت شام را از دست علي مي‏گرفتند، باز از دشمني با آن حضرت و اساس اسلام دست نمي‏كشيدند؛ چرا كه آنان از روز نخست دشمن اساس اسلام بودند. آنها مي‏خواستند خود به تنهايي بر كل جهان اسلام حاكميت داشته باشند و حكومت را تنها در خاندان خود بگردانند. هنگامي كه خليفه سوم، يکي از اعضاء خاندان اموي بر كرسي خلافت نشست، ابوسفيان رسماً در جمع خاندان اموي صحبت کرد و آنان را سفارش كرد تا گوي خلافت را تنها در ميان خود دست به دست كنند؛ در ضمن صريحاً عالم غيب و بهشت و دوزخ و پيامبري را انكار كرد.
در مورد سران خوارج نيز، كج‏فهمي در دين و خشك‌مغزي و تحجر، موجب عصيانگري‏شان در مقابل علي(ع)گرديد؛ لذا اگر روزي بصيرت فكري مي‏يافتند، شايد با اميرمؤمنان مقابله نمي‌كردند؛ يعني با اساس اسلامي كه علي(ع) در آن ذوب شده بود، سر جنگ نداشتند. اسلام را بد مي‏فهميدند و بر فهم غلط خود لجاجت مي‏ورزيدند. از اين ‏رو حضرت روي مشكل بني‏اميه به عنوان مشكل اساسي حكومت ديني و اسلام‏ و مسلمانان خيلي تأكيد مي‏كردند و مي‏فرمودند:
ألا و إنّ أخوف الفِتن عندي عليكم فتنة بني‏اميّه، فإنّها فتنة عَمياء مُظلمة عَمّت خُطّتُها؛36 بيدار باشيد كه بيمناك‏ترين فتنه‏ها براي شما از نظر من، فتنه بني‏اميه است، كه آن فتنه كور و تاريكي است كه دامنة آن فراگير و همگاني و گرفتاري‏اش ويژة افراد خاصي است.
35- والله ما ازدادو للإسلام إلّا غشأ و لا لأهله إلّا بغضاً و لقد وليت عصابة منهم علي طوائف من المسلمين فأسخطو الرب، و أظلمت بأعمالهم الأرض و أماتوا السنّة و أحيوا البدعة. (المعيار و الموازنه، ص 126.)
36- همان.