چرا امام حسين (ع) با يزيد مذاکره نکرد؟
هشدار اميرالمؤمنین(ع) به خواص در مورد فتنه بنی امیه (پاورقی)
حجت الاسلام دکتر جواد سليماني
سخن اميرمؤمنان(ع) نيز مصداق عيني خطر حسادت در آيه شريفه است. اميرمؤمنان(ع) با اين بيان ميفهماند كه آنچه معاويه و اطرافيانش را وادار به ايستادگي در مقابل حكومت علوي نموده، قبل از هر چيز، عدم تحمل موقعيتي است كه خداوند براي حفظ و حراست از دين خود به خاندان بنيهاشم داده است. معاويه و اطرافيانش قبل از ظهور اسلام از قبايل برتر عرب بودند و رياست و منزلت اجتماعي آنان بدون رقيب بود؛ ولي با ظهور اسلام و نزول وحي در خانه پيامبر(ص) و سبقت جستن اميرمؤمنان(ع) و برخي ديگر در ايمان به اسلام و طلوع دولت اسلامي پيامبر(ص)، آنها به يك حزب شكست خورده اجتماعي مبدل شده بودند؛ لذا نميتوانستند تحمل كنند مردمي كه تا ديروز در مقابل آنان خضوع ميكردند، امروز از بنيهاشم تبعيت كنند و سيادت و آقايي آنها را بپذيرند. از اينرو با تمام قوا در پي آن بودند تا با ماسك دينداري، اين امتياز را از دست اهلبيت(س) بربايند و به جايگاه نخست خويش دست پيدا كنند.
اواخر خلافت خليفه سوم، هنگامي كه نابساماني دستگاه خلافت موجب شورشهاي مردم مناطق گوناگون جهان اسلام شده بود، يك مجلس مشورتي مهمي با حضور سران اصحاب پيامبر(ص) در مدينه تشكيل شد تا براي حل اوضاع نابسامان جامعه اسلامي گامي برداشته شود، معاويه در آن مجلس سخناني بر زبان راند كه كاملاً نشان ميداد او از موقعيت از دست رفته بنياميه سخت ناراحت است و لحظه به لحظه در پي دست يافتن به همان منصب دوران جاهلي است؛ او گفت:
اي مهاجران! شما ميدانيد هر يك از شما پيش از اسلام در ميان قومتان فردي ورشكسته و گمنام بودهايد و امور اجتماع بدون نظرخواهي از شما رتق و فتق ميشد؛ تا اينكه خداوند رسولش را مبعوث كرد و شما سبقت جسته، زودتر به او پيوستيد. پس شما تنها به واسطه سبقتتان سيادت يافتهايد؛ به طوري كه امروز ميگويند «آل فلان»؛ وگرنه پيشتر شما قابل ذكر نبودهايد.35
اين جملات كاملاً نشانگر آن است كه معاويه تنها مزاحم خود بر تفوّق بر ساير مسلمانان را، سبقت آنان در ايمان به اسلام ميديده؛ چيزي كه نه با پول قابل خريدن بود و نه ميشد بر سر آن معاملهاي كرد. از اينرو نسبت به سايرين كينه ميورزيد كه چرا با سبقت جستن در ايمان، راه آقايي آنها را مسدود كردند.
وقتي يك انقلاب ارزشي تحقق مييابد، اندك اندك عدهاي با هر نيتي خود را به رهبر و كانون انقلاب نزديك ميكنند. اينگونه افراد اگر بتوانند تا آخر عمر به ارزشهاي انقلاب در مراحل گوناگون و در كشاكش حوادث وفادار بمانند، رستگار ميشوند و روز به روز بر عزتشان افزوده خواهد شد؛ ولي اگر در ميان راه به هر دليلي توقف نمايند، دو حالت برايشان پيش خواهد آمد: يا اين ظرفيت را دارند كه رشد ديگران را تحمل كنند و يا اين ظرفيت را ندارند. اگر در خود اين شرح صدر را ايجاد كنند، در اين صورت هم سوابق گذشتهشان برايشان به عنوان يك سرمايه عزتبخش باقي ميماند و هم با خشنودي از موفقيت ديگران، در حقيقت به آنان ميپيوندند؛ يعني هم نزد آنان در اين دنيا محبوبيت مييابند و هم در آخرت به علت خشنودي و حمايت قلبي از پيشرفت جامعه مؤمنان، مأجور خواهند بود. اما اگر چنين توفيقي نصيبشان نشود و از رشد ديگران در مسير انقلاب ناراحت و رنجور گرديده و حسادت بورزند، اندك اندك اين حسادتها آنها را از انسانهاي رو به كمال جدا ميكند؛ يا عزلتنشين ميشوند و يا به منافقان و مخالفان ارزشها ميپيوندند. از سوي ديگر آنچه در گذشته براي خويش ذخيره كردهاند، يكجا ميبازند و تباه ميكنند؛ چرا كه دشمني و حسادت نسبت به اهل حق، آثار روحي حقمداري پيشين را نيز رفته رفته زايل ميكند.
در انقلابي كه پيامبر(ص) در جامعه خويش برپا نمود، اين اتفاق به روشني رخ داد و امروز نيز در جامعه ما مصاديق هر دو گروه در اصحاب انقلاب اسلامي امام خميني(ره) به روشني مشاهده ميشوند. امويان درست به همين دليل دست از حمايت پيامبر(ص)كشيدند؛ نه تنها او را حمايت نكردند، بلكه سالها با آن حضرت جنگيدند و سرانجام نيز با تسليم ظاهري، با خدعه و نيرنگ كمر به استحاله اسلام و جامعه اسلامي بستند، كه اميرمؤمنان(ع) روبرويشان ايستاد و از همينجا شمشير به روي منصبي كشيدند كه پيشتر آن را به عنوان منصب جانشيني پيامبر(ص) لازم الاتباع جلوه ميدادند.
زبان سياسي علي(ع) در مورد امويان
مجموع اين خصوصيات موجب گرديد كه امويان به خطرناكترين دشمن حكومت ديني و اساس اسلام تبديل شوند. از اينرو اميرمؤمنان مقابله با آنها را در رأس سياستهاي اصلاحي حكومت خويش قرار داد و در يك حركت دوسويه، هم تلاش نمود تا ماهيت پوشالي آنان را براي مردم روشن كند و هم در عمل دست آنها را از پستهاي دولتي كوتاه كند. در روزهاي نخست حاكميت خويش، كليه صاحبمنصبان اموي را از كار بركنار كرد و در طول مدت حكومت خود هميشه مبارزه با امويان را در اولويت نخست خويش قرار داد. نه ناكثين و نه مارقين، هيچ يك در نزد علي(ع) دشمن اصلي حكومت به حساب نميآمدند. ناكثين با اصل اسلام مشكلي نداشتند؛ بلكه تمتعات دنيا و زيادهخواهيهايي كه از علي(ع) داشتند، آنان را به ورطه دشمني با علي(ع) كشانيد. شايد امثال طلحه و زبير با گرفتن فرمانداري بخشي از جهان اسلام، دست از دشمني با علي(ع) ميكشيدند، كه البته اميرمؤمنان(ع) به علت عدم كفايت لازم آنان، از سپردن پستهاي جهان اسلام به آنها خودداري ورزيد. ولي امويان اگر هم حكم ولايت شام را از دست علي ميگرفتند، باز از دشمني با آن حضرت و اساس اسلام دست نميكشيدند؛ چرا كه آنان از روز نخست دشمن اساس اسلام بودند. آنها ميخواستند خود به تنهايي بر كل جهان اسلام حاكميت داشته باشند و حكومت را تنها در خاندان خود بگردانند. هنگامي كه خليفه سوم، يکي از اعضاء خاندان اموي بر كرسي خلافت نشست، ابوسفيان رسماً در جمع خاندان اموي صحبت کرد و آنان را سفارش كرد تا گوي خلافت را تنها در ميان خود دست به دست كنند؛ در ضمن صريحاً عالم غيب و بهشت و دوزخ و پيامبري را انكار كرد.
در مورد سران خوارج نيز، كجفهمي در دين و خشكمغزي و تحجر، موجب عصيانگريشان در مقابل علي(ع)گرديد؛ لذا اگر روزي بصيرت فكري مييافتند، شايد با اميرمؤمنان مقابله نميكردند؛ يعني با اساس اسلامي كه علي(ع) در آن ذوب شده بود، سر جنگ نداشتند. اسلام را بد ميفهميدند و بر فهم غلط خود لجاجت ميورزيدند. از اين رو حضرت روي مشكل بنياميه به عنوان مشكل اساسي حكومت ديني و اسلام و مسلمانان خيلي تأكيد ميكردند و ميفرمودند:
ألا و إنّ أخوف الفِتن عندي عليكم فتنة بنياميّه، فإنّها فتنة عَمياء مُظلمة عَمّت خُطّتُها؛36 بيدار باشيد كه بيمناكترين فتنهها براي شما از نظر من، فتنه بنياميه است، كه آن فتنه كور و تاريكي است كه دامنة آن فراگير و همگاني و گرفتارياش ويژة افراد خاصي است.
35- والله ما ازدادو للإسلام إلّا غشأ و لا لأهله إلّا بغضاً و لقد وليت عصابة منهم علي طوائف من المسلمين فأسخطو الرب، و أظلمت بأعمالهم الأرض و أماتوا السنّة و أحيوا البدعة. (المعيار و الموازنه، ص 126.)
36- همان.