سنجش ایدئولوژیهای مدرن- 17
برده داری که از حقوق بشر سخن میگفت (پاورقی)
شهریار زرشناس
دربارة مفهوم «حوزة ايدئولوژيك»
«ليبراليسم كلاسيك» به عنوان يك ايدئولوژي و نيز ايدئولوژي «سوسيال دموكراسي ليبرال» و نيز ايدئولوژي «نئوليبراليسم» سه ايدئولوژي مختلف و متفاوت و درعين حال همخانواده هستند كه در عين حال رجوع به يك چتر ايدئولوژيك يا حوزة «ايدئولوژيك دارند كه ميتوان آن را ليبرال- دموكراسي» ناميد. ليبرال- دموكراسي، يك ايدئولوژي مشخص نيست، بلكه چتري يا حوزهاي از مفاهيم پايهاي و بنيادين ليبراليستي است كه در پيوند با ديسكورس دموكراسي فردانگارانة اومانيستي قرارگرفته است و چونان مادر يا بستر مشتركي است كه سه ايدئولوژي اصلي مدافع سرمايهداري سكولار مدرن يعني «ليبراليسم كلاسيك»، «سوسيال دموكراسي ليبرال»، و «نئوليبراليسم» به آن رجوع ميكنند و از آن نشأت گرفتهاند و در حكم فرزندان مختلف آن هستند. در واقع اگرچه «ليبراليسم كلاسيك» و «سوسيال دموكراسي ليبرال» و «نئوليبراليسم» سه ايدئولوژي متفاوت هستند، اما در واقع خويشاوندي بسيار نزديكي با يكديگر دارند. و هرسة آنها به حوزة ايدئولوژيكي «ليبرال- دموكسي» تعلق دارند و حوزة ايدئولوژيكي ليبرال- دموكراسي مثل چتر يا بستر يا مادر مشتركي است كه هرسة اين ايدئولوژيها مفاهيم پايهاي و اصلي خود را از آن گرفته و به نحوي به آن رجوع ميكنند. مفاهيم پايهاي حوزة ايدئولوژيكي ليبرال- دموكراسي را ميتوان مشتمل بر مفاهيمي چون: فردانگاري، مفهوم ليبرالي آزادي، اصالت مالكيت نامشروع نامحدود سرمايهدارانه و دفاع از آن، مفهوم حقوق بشر، پارلمانتاريسم، تفكيك قوا دانست.
از دل فلسفه اومانيستي مدرن، چند حوزة ايدئولوژيكي و چند ايدئولوژي پديدار گرديد. حوزة ايدئولوژيكي ليبرال- دموكراسي از دل فلسفة اومانيستي پديدار گرديد و خود به عنوان محلّ رجوع و منبع و مادر و مرجع و چتر سه ايدئولوژي «ليبراليسم كلاسيك»، «سوسيال دموكراسي ليبرال»، «نئوليبراليسم» ظاهر شد و مفاهيم اصلي پايهاي مشترك اين ايدئولوژيها را به آنها داد. اگرچه سه ايدئولوژي نامبرده عليرغم وحدت در مفاهيم پايهاي مربوط به حوزة ايدئولوژيكي ليبرال- دموكراسي، با همديگر در بعضي مؤلفهها و مفاهيم شكلدهندة ايدئولوژيهاشان اختلاف دارند.
(چند نمونه از اين اختلافها در ميان اين سه ايدئولوژي بدينگونه است: ليبراليسم كلاسيك در حوزة اخلاقي نوعاً به وجود برخي احكام ثابت و پايدار اخلاقي اعتقاد دارد، اما نئوليبراليسم نوعاً مروّج نسبيانگاري اخلاقي است. در نمونهاي ديگر، ليبراليسم كلاسيك به نوعي مونيسم فرهنگي باور دارد، حال آن كه نئوليبراليسم در قلمرو مباحث فرهنگي، پلوراليست است. در مثالي ديگر، نحوي مفهوم عقل تجربي به عنوان بنيان معرفت شناختي و بعضاً اخلاقي ليبراليسم كلاسيك مطرح است، اما در نئوليبراليسم، عقل باوري تجربي غالباً چنين جايگاهي ندارد. نمونهاي ديگر اين كه، در سوسيال دموكراسي اعتقاد به فردانگاري و مفهوم ليبرالي آزادي در قلمرو اقتصاد، از جهاتي و تا حدودي و در مراتبي و در برخي موارد به تبع برخي ملاحظات مربوط به كاركرد و چشمانداز حيات نظام سرمايهداري سكولار، به شكل نه چندان زيادي محدود ميگردد كه اين امر در ليبراليسم كلاسيك و نيز نئوليبراليسم به هيچوجه قابل پذيرش نيست. يا در مثالي ديگر ميتوان گفت كه در سوسيال دموكراسيها در برخي موارد و به طور نسبي و به حسب ضرورت و در برههها و مقاطع و يا قلمروها و موضوعات محدودي ممكن است كه سيطرة منطق بازار و فرآيند بازار تا حدودي خدشهدار شود كه نظير آن در ليبراليسم كلاسيك و فراتر از آن نئوليبراليسم هرگز ديده نميشود. در مثالي ديگر ميتوان ديد كه در برخي مدلهاي سوسيال دموكراسي به موازات رجوع به مفاهيم بنيادين و مشترك و آراء فيلسوفان الهامبخش حوزة ليبرال- دموكراسي، توجه به ارائة برخي تفاسير ليبرال- دموكراتيك از جنبههايي از آراء ماركس نيز ديده ميشود كه نظير آن را در ليبراليسم كلاسيك يا نئوليبراليسم نميتوان ديد.)
به هر حال سه ايدئولوژي متعلق به حوزة ايدئولوژيكي ليبرال- دموكراسي («ليبراليسم كلاسيك»، «سوسيال دموكراسي ليبرال»، «نئوليبراليسم») عليرغم پارهاي تفاوتها و اختلافها، به دليل تعلق داشتنشان به چتر و بستر مشترك حوزة ايدئولوژيك ليبرال- دموكراسي، در يك پيوند و خويشاونديِ بسيار نزديك و عميق خانوادگي بايكديگر به سر ميبرند و عمق و شدّت و كميّت و كيفيّت و وجوه مختلف اين نزديكي و خويشاوندي عميق به ويژه ميان «ليبراليسم كلاسيك» و «نئوليبراليسم» بسيار بسيار نيرومندتر است.
در ذيل فلسفة اومانيستي مدرن، چند حوزة ايدئولوژيك و نيز چند ايدئولوژي غيرمرتبط با حوزههاي ايدئولوژيك را ميتوان نام برد و از هم متمايز كرد. غير از حوزة ايدئولوژيك ليبرال- دموكراسي، ميتوان از حوزة ايدئولوژيك «كلكتيوسم نژادي- ملي راستگرا» (كه فاشيسم و ناسيونال- سوسياليسم) در ذيل آن قرار ميگيرند و نيز حوزة ايدئولوژيك «سوسياليسم راديكال انترناسيوناليستي چپگرا» (شامل انواع مختلف ماركسيسم، و چگوارائيسم و انواع سوسياليسمهاي راديكال انقلابي و معترض غيرماركسيستي) نام برد.
جان لاك، شارل منتسكيو، فرانسواماري ولتر، آدام اسميت و ليبراليسم كلاسيك (1704-1632) ليبراليسم كلاسيك به عنوان اولين ايدئولوژي عالم مدرن كه تأثيرات تعيينكننده و ديرپايي بر كليت تاريخ غرب مدرن و جهان غربزدة مدرن و شبه مدرن نهاده است، به لحاظ تئوريك و نظري، توسط يك فيلسوف يا ايدئولوگ تأسيس نگرديد، بلكه جرياني از مجموعهاي از آراء فيلسوفان و اقتصاددانان و مورخان از قرن شانزدهم ميلادي و بدون اين كه قصد و خواست ارادي از پيش تعيينشدة عالمانه و عامدانهاي در كار باشد- به نحوي تدريجي منظومهاي از مفاهيم و تئوريها را پديد آوردند. در قرن هفدهم، جان لاك (باز بيآنكه قصد آگاهانة عامدانهاي براي تأسيس يك ايدئولوژي مشخص داشته باشد امّا به منظور پيشبرد مجموعهاي از خواستها و تمنيات اقتصادي و سياسي و تأمين منافع و اغراض خود و طيفي كه به آن تعلق داشت) صورت نسبتاً منسجمي از اصليترين مفاهيم و تئوريهاي بنيادين ايدئولوژياي ارائه كرد كه چون هستة مركزي مفهومي آن، طلب نوعي آزادي نفساني فردانگارانه بود، به «ليبراليسم كلاسيك» معروف شد. از اينرو است كه خيليها جان لاك را پدر ايدئولوژي ليبراليسم كلاسيك، (حداقل در اصليترين زمينههاي تئوريك و مفاهيم بنيادين فلسفي و معرفت شناختي و اجتماعي- سياسي آن) ميدانند كه قضاوت مناسبي به نظر ميرسد. البته تطور ليبراليسم كلاسيك به عنوان يك ايدئولوژي پس از لاك، ادامه يافت و فيلسوفان و ايدئولوگها و نويسندگان ديگري در زمينة تكوين تدريجي آن نقشآفريني كردند كه در بررسي كنوني مجال پرداختن به همة آنها وجود ندارد. از اينرو در زمينة بررسي آراء فيلسوفان و نويسندگان مؤثر در تدوين تدريجي و بسط و تطور ايدئولوژي ليبراليسم كلاسيك در قرون هفده و هيجده و نوزده، صرفاً به اشاراتي در خصوص لاك و سه نفر ديگر بسنده ميكنيم. با تأكيد بر اين كه رعايت ايجاز و اختصار ما را از پرداختن به آراء و افكار خيلي از بانيان تئوريك ليبراليسم كلاسيك (نظير «آدام فرگوسن»، «ماندويل»، «بنژامن كنستان»، «جرمي بنتام»، «جيمزاستوارت ميل» و از همة اينها تأثيرگذارتر فيلسوف- روشنفكر ليبرال كلاسيكي چون: «امانوئل كانت» و برخي ديگر) به ناگزير بازداشته است و نپرداختن به آراء آنها به معناي كمتوجهي به نقششان در تكوين تدريجي ليبراليسم كلاسيك نبوده است.
الف) جان لاك، پيورتين ليبرال- بردهداري كه از حقوق بشر سخن ميگفت!
جان لاك متولد 29 اوت 1632 م در منطقهاي نزديك شهر «بريستول» انگلستان است. پدر جان لاك يك حقوقدادن بود كه در جنگ داخلي انگلستان به طرفداري از پارلمان و نيروهاي پيوريتن تحت امر «كرامول» با شاه چارلز اول جنگيده بود. پيروزي پارلمان در جنگ داخلي، موقعيت خانوادگي لاك را ارتقاء بخشيد و اين امكان براي لاك پديد آمد كه در مدرسة «وست مينستر» (كه بهترين مدرسه آن زمان انگلستان بود و صرفاً وابستگان خانوادههاي متنّفذ امكان تحصيل در آن را داشتند) و پس از آن در كالج «كرايست چرچ» وابسته به آكسفورد تحصيل كند. جان لاك ابتدا به تحصيل در زبانهاي كلاسيك اروپايي و عربي پرداخت، اما در بيست و نُه سالگي تحصيل در پزشكي را آغاز كرد. در سال 1662 با «لُرداشلي» كه دوك شافتسبري بود، آشنا شد و اين آشنايي مسير آينده لاك را رقم زد. لرد اشلي از وابستگان محافل سرمايهداري پيش ماسونياي بود كه با محافل اليگارشي يهود و انجمنهاي سرّي آنها در آمستردام در ارتباط بود. آنها به عنوان نمايندگان سرمايهداري پيوريتن انگلستان عليه سلطنت استوارتها و دلبستگيهاي كاتوليكي آنها مبارزه ميكردند. جان لاك پس از آشنايي با لرد اشلي به عنوان پزشك شخصي و مشاور او و تئوريسين آراء ليبرالي پيشماسوني محفل آنها و نيز سرمايهداري پيوريتن يهوديمآب انگلستان فعال شد و تا پايان عمر لرداشلي در سال 1683 همراه او بود.
جان لاك را ميتوان اصليترين ايدئولوگ «ليبراليسم كلاسيك» دانست. او هم به لحاظ نظري و به عنوان يك تئوريسين و ايدئولوگ و هم به عنوان عملي در جهت تأمين منافع سرمايهداري استعمارگر پيوريتن يهوديمآب انگليس و ترويج ليبراليسم كلاسيك به عنوان ايدئولوژي آن كوشيد.
جان لاك عضو محفلي از تئوريسينها و نويسندگان و ساينتيستهاي انگليسي بود كه ارتباطهاي نزديكي با اليگارشي يهود و آموزههاي رازآلود و باورهاي پيشماسوني داشتند. اعضاء همين محفل بودند كه در سال 1645 «انجمن سلطنتي» را تأسيس كردند. سمتوسو و جهتگيري حاكم بر اين محفل و نيز بر انجمن سلطنتي كاملاً در جهت تأمين منافع سرمايهداري بزرگ استعمارگر انگليس و در ارتباط با آموزههاي رازآلود يهودي بوده است. اسحاق نيوتن، رابرت بويل، رابرت هوك كه از چهرههاي معروف نگرش ساينتيستي مدرن هستند (و در ميان آنها يهودياني نظير نيوتن، از مبلّغان سكولاريسم اومانيستي و دئيسم و آمال صهيونيستي ميباشند) از اعضاي اين انجمن بودند. لاك در سال 1688 به عضويت انجمن سلطنتي درآمد. لاك سال بعد از عضويت در انجمن سلطنتي رسالة «دربارة مدارا (تولرانس)» را مينويسد و در آن رساله ضمن ترويج مفهوم ليبرال- ماسوني «تسامح ديني» از اعطاي حقوق كامل شهروندي به يهوديان دفاع ميكند. نكته جالب اين است كه لاك ضمن اين كه داعية ترويج مفهوم تسامح ديني را داشت و از ضرورت اعطاي حقوق شهروندي به يهوديان دفاع ميكرد، بارعايت تسامح نسبت به كاتوليكها (كه در آن مقطع در انگلستان به جرگة مخالفان سياسي لاك و محافل يهوديمآب پيشماسوني سرمايهداري تعلق داشتند)، شديداً مخالف بود.
لاك به عنوان مروّج تئوري ليبرال- ماسوني «حقوق بشر» (تئورياي كه برمبناي تفسيري اومانيستي از انسان، تلقياي سكولار- سرمايهدارانه از مناسبات انساني را در مقابل نظام حقوق و تكاليف ديني از يكسو و نيز آراء حقوقي- اخلاقيِ ماقبل مدرن كليساي كاتوليك از سوي ديگر ارائه ميكرد.) خود به تجارت برده مشغول بود و از مدافعان گسترش استعمار انگليس عليه ملتهاي آسيايي بود. موريس كرنستون در بررسي آراء لاك، اورا «پيشاهنگ واقعي امپرياليسم تجاري بريتانيا» مينامد. جانلاك را در نيمه دوم قرن هفدهم بايد اصليترين ايدئولوگ ليبراليسم كلاسيك و مدافع منافع سرمايهداري استعمارگر متحد اليگارشي يهود در انگلستان دانست. رئوس آراء لاك كه به تكوين ايدئولوژي ليبراليسم كلاسيك مدد رسانده است را ميتوان اينگونه فهرستوار برشمرد:
1 ـ لاك، نحوي عقلانگاري تجربي، (يعني تركيبي از اعتقاد به عقل اومانيستي مبتني بر معرفتشناسي و روششناسي تجربي- حسي)، را ترويج ميكرد. اين عقلانگاري تجربي هم به عنوان زيربنا و پاية معرفتي علم مدرن و هم به عنوان بنياد معرفتشناختي ليبراليسم كلاسيك (يا حداقل بخش غالب ليبراليسم كلاسيك قرن هيجده و نوزده ظاهر گرديده است.
2 ـ تفسير تجربي- حسي مبتني بر تلقي انسان به عنوان يك «لوح سفيد» در هنگام تولد كه هم در گرايش نيرومند رفتارگرايانه در علم مدرن مورد توجه قرارگرفت و هم در جناحي از ليبرالهاي كلاسيك (كه عمدتاً به فلسفه تجربي- حسي و تحليلي انگلستان تعلق خاطر داشتند) بااستقبال روبرو شد و به عنوان مبناي تلقي انسانشناسي جناحي از ليبراليسم كلاسيك (در مقطعي مشخص) مطرح گرديد.
3 ـ لاك يكي از تئوريسينهاي مفهوم سياسي- حقوقياي است كه تحت عنوان «وضع طبيعي» عنوان گرديده و به «تئوري قرارداد اجتماعي» گره خورده است و در يك جناح نيرومند از ليبراليسم كلاسيك به عنوان يك مفروض مبنايي در قلمروهاي حقوقي و سياسي و مباحث علمالاجتماعي مطرح گرديده است. اگرچه اولين مبدع تئوري «وضع طبيعي» و «قرارداد اجتماعي» جان لاك نبود، اما لاك نقش بسيار مهمي در ترويج صورتي از اين تئوري در خدمت اغراض ليبراليسم كلاسيك داشته است.
4 ـ لاك، رضايت مردم را به عنوان مبناي مشروعيت سياسي حكومت عنوان كرد كه به يكي از اركان ليبراليسم كلاسيك و كليّت حوزة ايدئولوژيك ليبرال- دموكراسي بدل گرديده است. اما نكته مهم اين است كه مقصود لاك از «مردم» (مثل كانت و عمدة ليبرال- كلاسيكهاي قرون هيجده و نوزده) صرفاً سرمايهداران و صاحبان سرمايه و مالكيت بوده است و كارگران مزدبگير و تهيدستان و اقشار فرودست و روستائيان فاقد مالكيت زمين و نظاير آنها از نظر لاك، در زمرة «مردم» به حساب نميآيند. بنابراين جوهر مدعاي لاك اين است كه رضايت سرمايهداران مبناي مشروعيت سياسي حكومت ميباشد. اساساً لاك معتقد است كساني كه داراي مالكيت و صاحب سرمايه نيستند، اگرچه بايد تابع و وابستة به جامعه مدني باشند، اما عضو آن محسوب نميشوند و بدينسان فاقد حق مشاركت سياسي هستند. لاك با لحني تحقيرآميز و بياني زشت از انبوه فرودستان و استثمارشدگان و كارگران و مستضعفان اقتصادي (كه در حقيقت مناسبات ظالمانه- سرمايهداري سكولار- مدرن آنها را به اين وضع فلاكتبار مبتلا كرده است) با تعبير «كساني كه دست به دهان زندگي ميكنند» نام برده و آنها را از بهرهمندي از حقوق عضويت در «جامعه مدني» مدنظرش محروم ميكند. لاك دربارة انبوه محرومان و مستضعفان اقتصادي (كه در انگلستان دوران لاك و امروز و در هر جامعه استكباري سرمايهدارانه اكثريت گسترده مردم را تشكيل ميدهند) چنين مينويسد:
كارگران مزدور البته بخشي از جامعه را تشكيل ميدهند، اما از آنجا كه از مالكيت برخوردار نيستند يكسر به مزد كارشان وابستهاند. و بنابراين ضرورتاً مزد ايشان معمولاً در پايينترين حدممكن معاش است. اين چنين كسان دست به دهان زندگي ميكنند و بايد چنين زندگي كنند.
از آراء و آثار لاك كاملاً مشخص ميشود كه جامعه مدنياي كه لاك از آن سخني ميگويد و خواهان مشاركت و رضايت آن براي تأسيس حكومت به تعبير لاك و ديگر ليبرالها، «مشروع» است، در حقيقت فقط جامعة سرمايهداران و مالكان و مستكبران اقتصادي است.
5 ـ لاك، تئوري «تسامح و تساهل ديني» را به عنوان يك مفهوم ماسوني و يكي از اركان ايدئولوژيهاي ليبرال دموكرات عنوان ميكند. اين تئوري (كه در پيش ديديم كه برخلاف مدعاي ظاهري آن شامل حال همة پيروان اديان نميگردد و آشكارا خواهان اعمال خشونت و كنارگذاشتن هر نوع تسامح براي پاپيستها و مخالفان سرمايهداري ليبرال- پيوريتن يهوديمآب انگليس ميباشد) در واقع پاسخي است به نياز سرمايهداري بزرگ استعمارگر پيوريتن انگليس كه در ائتلاف با اليگارشي يهودي مستقر در آمستردام به سر ميبُرد و ميخواست فضا را براي حضور فعال آنها در عرصه حيات سياسي- اجتماعي انگلستان فراهم نمايد. البته ايدئولوژيهاي مختلف ليبرال- دموكراتيك به دليل ريشههاي ماسونيشان و نيز به دليل صبغة دينستيزانه و سكولار- اومانيستيشان در تمام تاريخ حيات ليبرال- دموكراسي، هرجا كه منافع سرمايهداري سكولار- اومانيستِ يهوديمآب يادئيست و يا ماترياليست اقتضاء ميكرده از اين شعار در جهت پيشبرد اغراض خود استفاده كرده و ميكنند و هرجا نيز كه منافعشان اقتضاء داشته، عملاً آن را به كناري نهاده و عليه جريانها و حركتها و نهضتهاي عدالتطلبانه و انقلابي ديني، بانهايت قساوت و خشونت، با عدم تسامح تمام رفتار كردهاند.
6 ـ «تفكيك قوا» يكي از مفروضات تئوريكياي است كه لاك تئوريسين اصلي و مروّج آن بوده است و پس از او با طرح آراء منتسكيو و ديگران، تدريجاً به عنوان يك ركن اصلي هر نوع ايدئولوژي ليبرال- دموكراتيك و فراتر از آن، به يكي از مشهورات عصر مدرن بدل گرديده است. جان لاك، تئوري تفكيك قوا را در شرايط خاص سياسي انگلستان پس از «كرامول» عنوان كرد و مقصود او از طرح اين تئوري، تغيير آرايش سياسي انگلستان آن روز در جهت تقويت سهم سياسي سرمايهدار ليبرال پيوريتن آن روز انگلستان، در رقابت با نمايندگان سياسي اشرافيت فئودالي كاتوليك بود. در توازن قواي آن روز سياست بريتانيا، شرايط به نحوي بود كه سرمايهداري پيوريتن ليبرال نميتوانست همة اركان قدرت را به طور تام و تمام در كنترل خود قراردهد. از اينرو، لاك با عنوان كردن تئوري تفكيك قوا (تقسيم قدرت در سه قوة مجريه و قضائيه و مقنّنه) و بالا بردن وزن پارلمان (بهعنوان نمايندة قوة مقنّنه) در چارچوب يك نظام پارلمانتاريستي كوشيد تا دست برتر در توازن قواي سياسي را به جناح سرمايهداري ليبرال پيوريتن (كه خود ايدئولوگ آن بود) بدهد. در آن مقطع، قوة قضائيه تحت كنترل اشراف فئودال قرار داشت و عملاً پارلمان و قوة مقننه در اختيار سرمايهداري ليبرال بود كه در رأس طيفي از نيروهاي سياسي و اجتماعي مختلف كه آنها را ميتوان «كاست سوم» ناميد. (در ادبيات سياسي قرون هفده و هيجده اينها به «طبقه سه» معروفند، اما اطلاق «طبقه» به آنها صحيح نيست زيرا خود تركيبي از طبقات و گروههاي اجتماعي مختلف بودند) از نفوذ زياد و قدرت برتر در پارلمان برخوردار بود. در واقع لاك در مدل حكومت مبتني بر تفكيك قوا و پارلمانتاريستياش به دنبال ارائة فرمولي به منظور افزايش قدرت سياسي سرمايهداري ليبرال بود. بعدها در مقاطع و ادوار مختلف، نمايندگان ليبراليسم كلاسيك كوشيدند تا از طريق ترويج مدل حكومت پارلمانتاريستي، در مبارزه با رقباي سياسيشان، دست برتر را پيدا كنند و تدريجاً پارلمانتاريسم به يكي از مولفههاي ايدئولوژيهاي ليبرال- دموكرات بدل گرديد.
7 ـ جان لاك به عنوان واضع تئوري «حقوق بشر» شناخته ميشود. تئوري حقوق بشر برپاية يك تعريف اومانيستي فردانگارانه از انسان قراردارد كه در چارچوب آن حقيقت انسان، يك اتم قائم به خود سودجو- لذتطلب نفساني پنداشته ميشود كه انگيزههاي خودخواهانة منفعتطلبانه و لذتجويانة سكولار- اومانيستي، محرك رفتار او است و او در عرصة زندگي در رقابت تنازعآلود با ديگران (كه هريك از آنها نيز به صورت يك اتم نفساني خودخواه سودجو- لذتطلب سكولار- اومانيست دانسته ميشود) قراردارد و مجموعة مناسبات و تعاملات و معاملات او با ديگران و پيوندها و دوستيها و گُسستنها و جدائيها و شراكتها و دشمنيهايش تماماً ملهم از منطق سودمحورانه و روابط كالايي بازار سرمايهداري سكولار- اومانيستي است. بر اين اساس، تئوري حقوق بشر برمبناي يك تلقّي خود بنيادانگارانة نفساني از انسان، ميكوشد تا به منظور حفظ حدود و حقوق نفساني فردانگارانة انسانها در مقام اتمهاي نفساني، روابط و مناسبات آنها را به نحوي سامان دهد تا در چارچوب روابط گرگصفتانه انسانها در عصر مدرن، هر اتم نفساني (يعني هر «فرد انساني» در مفهوم ليبرال- اومانيستي كلمه) را از تعرَض و تجاوز افراد ديگر و نيز دولت مدرن (كه ماهيتي مطلقه دارد) در امان نگهدارد. تئوري حقوق بشر بر دركي اتميستي از انسان و منطقي سكولار سودانگارانه مبتني است و صبغه و ماهيتي اومانيستي دارد و در تقابل با «نظام ديني حقوق- تكاليف» به منظور ساماندادن به امور اجتماعي- حقوقي انسان مدرن به ويژه در اجتماعات ليبرال- سرمايهدارانه طراحي گرديده است. تئوري حقوق بشر به عنوان جزئي لاينفك از ساختار حقوقي- اجتماعي رژيمهاي ليبرال- سرمايهداري و ركني تئوريك در حوزة ايدئولوژيهاي ليبرال- دموكرات داراي ماهيتي نفساني، سكولار و غيرديني است و به صورت اهرم مقوّم حاكميتهاي سرمايهداري ليبرال و نئوليبرال عمل ميكند.
8 ـ لاك در آراء خود آشكارا به سرمايهاندوزي دمافزون نامشروع نامحدود بيحد و مرز دعوت ميكرد و در مقام مدافع و سخنگوي منافع سرمايهداري ليبرال، آشكارا از استعمار و استثمار بيرحمانه دفاع ميكرد. بسياري از مورخان تاريخ انديشه معتقدند كه آراء لاك در مجموع كوششي بود براي پاسخ گفتن به نيازها و خواستهاي سرمايهداري ليبرال در حال گسترش انگلستان قرن هفدهم. لاك را ميتوان ايدئولوگ اصلي ليبراليسم كلاسيك دانست.