دلنوشته خواهرانه
برادرم! جواد خوبم! همبازی کودکیم؛ هم سخن نوجوانی ام؛ راهنمای دوره جوانی ام؛ مرشد!
تورا دوست دارم، تورا بهخاطر دارم و در اندیشهام میپرورانم.
دائما وصایایت را گلبرگ گلبرگ در ذهنم ورق میزنم و صوتت را با گوش جان آرام آرام مرور میکنم. و در اتاق ابدیات در تنهائیهایم کنارت میآیم و با تو درد دل میکنم. و در لابلای زندگیم در این دنیای پر هیاهو تو را سیر میکنم. و برای جستوجوی حقیقت با تاسی از مرامت تو را میبینم و در این عصر و رفتارهای ذلیلانه، مجاهدتهایت را در حفظ ارزشها به یاد میآورم!
جان جانانم! برادر جانم! مفهوم پاسداری از انقلاب اسلامی را در تو جوییدم که حقا لباس پاسداری برازنده قامت رعنایت بود و معنا کردی؛ پاسداری از نظام را تمام و کمال ادا کردی.
ای پاسدار دلاور و شجاع خمینی! در دو سال رزم سلحشورانهات، با وجود جراحت شدید از ناحیه دست، دست از جهاد برنداشتی و با معافی از رزم ادامه رزم دادی و تا مرز مفقودیت پیش رفتی، تا اینکه عزیز دل خواهر بعد هشت سال پلاک شجاعتت از دل زمین نمایان شد و نشان افتخار شهادت و سعادت ابدی را بر پیشانیت زد و بر شانههایت نشاند!
جانم، برادرم، جوادم! اینک این قصه پرغصه ات آغازمسئولیت خواهر شد وخون پاک و رنگینت چنان جوششی و خروشی در وجودم ایجاد کرد و وهمتی مضاعف را در من حاصل نمود تا سلاحت را بردارم و مشق عشق نمایم. پا جای پایت گذارم، در دستم با قلم و در زیانم با روایت و در قدمهایم در جهاد و در چشمانم به سوی خدا باهمان صلابت و شجاعت بیاموزم. و زینب وار ایثارگریهایت را به تصویر کشم.
آهای سرباز خمینی؛ این سرباز خامنهای را دریاب، یاری ده... در دهه تو دشمن در جبهه کفر و نفاق عیان بود، ولی دشمن ما گاهی ظاهرا خودی است، نامرئی است، در خانههاست، در دستان ماست...
برادرم، جوادخوبم، دریابم، یاریم ده، به شفاعتت، به هدایتت بسیار محتاجم...
نویسنده: نیره قدیری (خواهر شهید جواد قدیری)