چرا امام حسين (ع) با يزيد مذاکره نکرد؟
هشدار پیامبر اسلام (ص) در مورد سلطه سرشت اموی(پاورقی)
Research@kayhan.ir
هشدار رسول خدا (ص) درمورد خطر سلطه سرشت اموي وقتي يك نهضت اجتماعي و انقلاب ارزشي به پيروزي ميرسد، جريانها و نيروهاي شكست خورده سابق به چند دسته تقسيم ميشوند؛ دستهاي واقعاً تسليم نظام اجتماعي و ارزشي جديد ميشوند و در حقيقت همراه با انقلاب، در خود انقلاب ميآفرينند. دستهاي نيز همچنان به مخالفت خود ادامه داده، در بيرون مرزهاي حكومت جديد، دست به حركتهاي نظامي عليه آن زده و يا با استفاده از فرصتهاي موجود به مبارزه فرهنگي و تبليغي خويش عليه نظام جديد ادامه ميدهند.
اما در اين ميان برخي منافقانه خود را تسليم انقلاب نموده و به خيل انقلابيون ميپيوندند؛ ولي همواره در آرزوي تغيير اوضاع بوده و در كمين يافتن فرصتي براي ضربه زدن به نهضت جديد هستند. البته منافقان در قدرت فتنهگري و اخلالگري يكسان نيستند؛ گاه برخي از آنها در برنامهريزي از پشتكار، زيركي، هوشمندي و امكانات تشكيلاتي ويژهاي برخوردارند كه اگر در بدنه يك انقلاب بزرگ و با پشتوانههاي قوي، مردمي، فكري و اعتقادي هم نفوذ كنند، به مرور آن را سرنگون كرده، ساقههايش را از درون ميپوكانند. بنياميه از اين دست منافقان بودهاند. از اينرو رسول اكرم(ص) از روز نخست سخت مواظب آنها بود و هيچگاه پستهاي كليدي به آنها نداد؛ البته آنها را از جامعه هم طرد نكرد؛ چون انزوا و طرد آنها خود موجب ميشد كينههايشان شعلهور شود و فرصت توطئة بيشتري برايشان فراهم آيد؛ حتي گاه با بخششهاي مالي و سپردن پستهاي بياهميت سعي ميكرد از آنها تأليف قلوب كند. ولي همواره مراقب آنان بود و بر آنان تسلط داشت.
رسولخدا(ص) به عمق خطر بنياميه رسيده بود و اهداف شوم و پيامد سلطة آنان بر جامعه اسلامي را به خوبي درك ميكرد. روي اين جهت در ميان قبايلي كه به نوعي از اسلام سيلي خورده و از رشد اسلام دلچركين بودند، روي بنياميه انگشت نهاده و فرمودند:
إذا بلغ بنوالعاص ثلاثين إتّخذوا دين الله دغلاً و عبادَ الله خِوَلاً و مال الله دُوَلاً؛11 هرگاه پسران عاص12 (يعني بنياميه ) به سيتن برسند، دين خدا را تباه و معيوب ميكنند؛ بندگان خدا را بندة[خود] قرار ميدهند و مال خدا را ميان خود دست به دست ميكنند.
رسولخدا(ص) سه هدف و انگيزه شوم بنياميه را در اين روايت گوشزد ميكند. نخست آنكه آنها ميخواهند اموال خدا را كه در حقيقت همان بيتالمال مسلمانان و منابع ثروت عمومي است، در دست خاندان خود داشته باشند؛ به علاوه مردمي را كه آزاد و شريف آفريده شدهاند، نوكر خود كنند و به تعبيري ديگر مردم را حقير و پست ميخواهند، نه عزيز و با شرافت. از منظر آنها مدار ارزش آدمي، تأمين منفعت آنها و خدمتگذاري به آنان است. از همه مهمتر ميخواهند حقايق دين خدا را با باطل در آميزند و با در آميختن حق و باطل، حقيقت دين را از دسترس مردم دور نگه دارند و جامعه را از برخورداري از يك آييننامه روشن براي سير به سوي خود محروم سازند.
شهيد مطهري معتقد است سخن نبي اكرم(ص) از اينكه ميفرمايند: «إتّخذوا... عبادالله خِوَلاً؛ آنها بندگان خدا را برده خود ميكنند»، اشاره است به ظلم و استبداد امويان. بديهي است كه امويان نه مردم را به پرستش خود ميخواندند و نه آنها را مملوك و بردة خود ساخته بودند؛ بلكه استبداد و جباريت خود را بر مردم تحميل كرده بودند. رسولخدا با آيندهنگري الهي خود، اين وضع را نوعي شرك و رابطه «ربّ و مربوبي» خواند.13
روشن است كه مقصود استاد اين است كه امويان در حقيقت خود را جاي خدا و مردم را جاي بندة خويش پنداشتند و با خودكامگيهايشان، گويا براي خود در برابر خداوند متعال، شأن پروردگاري و ربوبيت قايل گرديده، خود را ربّ و مردم را عبد خويش انگاشتند.
بنى اميّه، كسانى بودند كه از آغاز بعثت پيامبر (ص) همواره در راستای جلوگيرى از بسط و گسترش اسلام گام برمىداشتند؛ آنان در مكه سختترين فشارها و شكنجهها و تنگناهاى اقتصادى و اجتماعى را بر رسول اكرم (ص) و يارانش تحميل كردند، تا جايى كه پس از رحلت عموى پيامبر (ص)، أبوطالب و ضعيف شدن پشتوانه قبيلگى آن حضرت، كمر به قتل آن بزرگوار بستند، ولى با لطف و عنايت الهى، رسول خدا (ص) جان سالم به در بردند و به مدينه هجرت كردند. پس از هجرت پيامبر (ص) نيز جنگهاى خونين متعددي بر عليه حكومت نوپاى اسلامى در مدينه برپا كردند تا اسلام را از ريشه بَركَنند و در اين راه، از فرط كينهاى كه نسبت به دين اسلام و پيامبر (ص) و اصحابش به دل گرفته بودند از كشته شدن فرزندان و برادران و بستگانشان نيز باكى نداشتند؛ نزديكانشان را به استقبال مرگ مىفرستادند و از دم تيغِ شمشيرهاى مسلمانان مىگذراندند تا شايد به پيروزى برسند. آنان تا زمان فتح مكه، همواره درصدد توطئه عليه مسلمانان بودند و در فتح مكه نيز تنها به علت ترس از شمشير مسلمانان، به ظاهر اسلام را پذيرفتند، ولى در دل، سخت ازاسلامومسلمانانخشمگين بودند؛ چرا كه با بعثت پيامبر (ص) و گسترش اسلام، منافع اقتصادى، اجتماعى و سياسى ظالمانهشان را از دست دادند.
آنان از فتح مكه تا روز رحلت پيامبر (ص) همواره در جامعه اسلامى به عنوان يك حزب مَطرود و شكستخورده سياسى و اجتماعى مطرح بودهاند، لکن پيامبر (ص) بخاطر اينکه آنان دست به تحرّک هاي موزيانه عليه مسلمانان نزنند، و شايد گاه از سَرِ ترحّم، براى آنان امتيازى ويژه قايل مىشدند و از اين طريق کينه دل هاي آنان را مي کاست، ولى همواره مراقب و مواظب حركات و سَكناتشان بود تا مبادا عليه مسلمانان توطئه كنند. و هرگز پست هاي کليدي را به دست آنها نمي سپردند. زیرا آنها در کمین نابودی اسلام بودند، رسول خدا (ص) اهداف شوم و پيامد سلطه آنان بر جامعه اسلامي را به خوبي درك ميكرد. روي اين جهت در ميان قبايلي كه به نوعي از اسلام سيلي خورده و از رشد اسلام دلچركين بودند، روي بنياميه انگشت نهاده و خطر آنان را گوشزد کرد.
اختلاف سيره اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله)
در برخورد با امويان
بارحلت رسول خدا (ص) و بروز اختلاف ميان اصحابِ آن حضرت در مسئله خلافت، بنىاميّه فرصت را مغتنم شمرده، تلاش كردند در دستگاه خلافت نفوذ نموده موقعيتِ از دست رفته خويش را بار ديگر به دست آورند.از اينرو، پس از ماجراى سقيفه، وقتى ابوسفيان وارد مدينه شد، سعى كرد با تشديد اختلاف ميان سران اصحاب از يك سوي، از قدرت جبهه اسلام بكاهد و از سوى ديگر، خود نيز با حمايت يكى از طرفين درگير، در پيروزى آنها سهيم گردد و امتيازاتى در دستگاه خلافت كسب كند.