کد خبر: ۲۸۷۲۴
تاریخ انتشار : ۱۶ آبان ۱۳۹۳ - ۲۰:۰۰
چرا امام حسين (ع) با يزيد مذاکره نکرد؟

هشدار پیامبر اسلام (ص) در مورد سلطه سرشت اموی(پاورقی)


Research@kayhan.ir
هشدار رسول خدا (ص) درمورد خطر سلطه سرشت اموي وقتي يك نهضت اجتماعي و انقلاب ارزشي به پيروزي مي‏رسد، جريان‏ها و نيروهاي شكست خورده سابق به چند دسته تقسيم مي‏شوند؛ دسته‏اي واقعاً تسليم نظام اجتماعي‏ و ارزشي جديد مي‏شوند و در حقيقت همراه با انقلاب، در خود انقلاب مي‏آفرينند. دسته‏اي نيز همچنان به مخالفت خود ادامه داده، در بيرون مرزهاي حكومت جديد، دست به حركت‏هاي نظامي عليه آن زده و يا با استفاده از فرصت‏هاي موجود به مبارزه فرهنگي و تبليغي خويش عليه نظام جديد ادامه مي‏دهند.
اما در اين ميان برخي منافقانه خود را تسليم انقلاب نموده و به خيل انقلابيون مي‏پيوندند؛ ولي همواره در آرزوي تغيير اوضاع بوده و در كمين يافتن فرصتي براي ضربه‏ زدن به نهضت جديد هستند. البته منافقان در قدرت فتنه‏گري و اخلال‏گري يكسان نيستند؛ گاه برخي از آنها در برنامه‏ريزي از پشتكار، زيركي، هوشمندي و امكانات تشكيلاتي ويژه‏اي برخوردارند كه اگر در بدنه يك انقلاب بزرگ و با پشتوانه‏هاي قوي، مردمي، فكري و اعتقادي هم نفوذ كنند، به مرور آن ‏را سرنگون كرده، ساقه‏هايش را از درون مي‏پوكانند. بني‏اميه از اين دست منافقان بوده‏اند. از اين‏رو رسول اكرم(ص) از روز نخست سخت مواظب آنها بود و هيچ‏گاه پست‏هاي كليدي به آنها نداد؛ البته آنها را از جامعه هم طرد نكرد؛ چون انزوا و طرد آنها خود موجب مي‏شد كينه‏هايشان شعله‏ور شود و فرصت‏ توطئة بيشتري برايشان فراهم آيد؛ حتي گاه با بخشش‏هاي مالي و سپردن پست‏هاي بي‏اهميت سعي مي‏كرد از آنها تأليف قلوب كند. ولي همواره مراقب آنان بود و بر آنان تسلط داشت.
رسول‌خدا(ص) به عمق خطر بني‏اميه رسيده بود و اهداف شوم و پيامد سلطة آنان بر جامعه اسلامي را به خوبي درك مي‏كرد. روي اين جهت در ميان قبايلي كه به نوعي از اسلام سيلي خورده و از رشد اسلام دل‏چركين بودند، روي بني‏اميه انگشت نهاده و فرمودند:
إذا بلغ بنوالعاص ثلاثين إتّخذوا دين الله دغلاً و عبادَ الله خِوَلاً و مال الله دُوَلاً؛11 هرگاه پسران عاص12 (يعني بني‏اميه ) به سي‌تن برسند، دين خدا را تباه و معيوب مي‏كنند؛ بندگان خدا را بندة[خود] قرار مي‏دهند و مال خدا را ميان خود دست به دست مي‏كنند.
رسول‌خدا(ص) سه هدف و انگيزه شوم بني‏اميه را در اين روايت گوشزد مي‏كند. نخست آن‏كه آنها مي‏خواهند اموال خدا را كه در حقيقت همان بيت‏المال مسلمانان و منابع ثروت عمومي است، در دست خاندان خود داشته باشند؛ به علاوه مردمي را كه آزاد و شريف آفريده شده‏اند، نوكر خود كنند و به تعبيري ديگر مردم را حقير و پست مي‏خواهند، نه عزيز و با شرافت. از منظر آنها مدار ارزش آدمي، تأمين منفعت آنها و خدمت‏گذاري به آنان است. از همه مهم‏تر مي‏خواهند حقايق دين خدا را با باطل در آميزند و با در آميختن حق و باطل، حقيقت دين را از دسترس مردم دور نگه دارند و جامعه را از برخورداري از يك آيين‏نامه روشن براي سير به سوي خود محروم سازند.
شهيد مطهري معتقد است سخن نبي اكرم(ص) از اين‏كه مي‏فرمايند: «إتّخذوا... عبادالله خِوَلاً؛ آنها بندگان خدا را برده خود مي‏كنند»، اشاره است به ظلم و استبداد امويان. بديهي است كه امويان نه مردم را به پرستش خود مي‏خواندند و نه آنها را مملوك و بردة خود ساخته بودند؛ بلكه استبداد و جباريت خود را بر مردم تحميل كرده بودند. رسول‌خدا با آينده‏نگري الهي خود، اين وضع را نوعي شرك و رابطه «ربّ و مربوبي» خواند.13
روشن است كه مقصود استاد اين‏ است كه امويان در حقيقت خود را جاي خدا و مردم را جاي بندة خويش پنداشتند و با خودكامگي‏ها‏يشان، گويا براي خود در برابر خداوند متعال، شأن پروردگاري و ربوبيت قايل گرديده، خود را ربّ و مردم را عبد خويش انگاشتند.
بنى اميّه، كسانى بودند كه از آغاز بعثت پيامبر (ص) همواره در راستای جلوگيرى از بسط و گسترش اسلام گام برمى‏داشتند؛ آنان در مكه سخت‏ترين فشارها و شكنجه‏ها و تنگناهاى اقتصادى و اجتماعى را بر رسول اكرم (ص) و يارانش تحميل كردند، تا جايى كه پس از رحلت عموى پيامبر (ص)، أبوطالب و ضعيف شدن پشتوانه قبيلگى آن حضرت، كمر به قتل آن بزرگوار بستند، ولى با لطف و عنايت الهى، رسول خدا (ص) جان سالم به در بردند و به مدينه هجرت كردند. پس از هجرت پيامبر (ص) نيز جنگ‏هاى خونين متعددي بر عليه حكومت نوپاى اسلامى در مدينه برپا كردند تا اسلام را از ريشه بَركَنند و در اين راه، از فرط كينه‏اى كه نسبت به دين اسلام و پيامبر (ص) و اصحابش به دل گرفته بودند از كشته شدن فرزندان و برادران و بستگانشان نيز باكى نداشتند؛ نزديكان‌شان را به استقبال مرگ مى‏فرستادند و از دم تيغِ شمشيرهاى مسلمانان مى‏گذراندند تا شايد به پيروزى برسند. آنان تا زمان فتح مكه، همواره درصدد توطئه عليه مسلمانان بودند و در فتح مكه نيز تنها به علت ترس از شمشير مسلمانان، به ظاهر اسلام را پذيرفتند، ولى در دل، سخت ازاسلام‏ومسلمانان‏خشمگين بودند؛ چرا كه با بعثت پيامبر (ص) و گسترش اسلام، منافع اقتصادى، اجتماعى و سياسى ظالمانه‏شان را از دست دادند.
 آنان از فتح مكه تا روز رحلت پيامبر (ص) همواره در جامعه اسلامى به عنوان يك حزب مَطرود و شكست‏خورده سياسى و اجتماعى مطرح بوده‌اند، لکن پيامبر (ص) بخاطر اينکه آنان دست به تحرّک هاي موزيانه عليه مسلمانان نزنند، و شايد گاه از سَرِ ترحّم، براى آنان امتيازى ويژه قايل مى‏شدند و از اين طريق کينه دل هاي آنان را مي کاست، ولى همواره مراقب و مواظب حركات و سَكنات‌شان بود تا مبادا عليه مسلمانان توطئه كنند. و هرگز پست هاي کليدي را به دست آنها نمي سپردند. زیرا آنها در کمین نابودی اسلام بودند، رسول خدا (ص) اهداف شوم و پيامد سلطه آنان بر جامعه اسلامي را به خوبي درك مي‏كرد. روي اين جهت در ميان قبايلي كه به نوعي از اسلام سيلي خورده و از رشد اسلام دل‏چركين بودند، روي بني‏اميه انگشت نهاده و خطر آنان را گوشزد کرد.
اختلاف سيره اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله)
در برخورد با امويان
 بارحلت رسول خدا (ص) و بروز اختلاف ميان اصحابِ آن حضرت در مسئله خلافت، بنى‏اميّه فرصت را مغتنم شمرده، تلاش كردند در دستگاه خلافت نفوذ نموده موقعيتِ از دست رفته خويش را بار ديگر به دست آورند.از اين‏رو، پس از ماجراى سقيفه، وقتى ابوسفيان وارد مدينه شد، سعى كرد با تشديد اختلاف ميان سران اصحاب از يك سوي، از قدرت جبهه اسلام بكاهد و از سوى ديگر، خود نيز با حمايت يكى از طرفين درگير، در پيروزى آن‏ها سهيم گردد و امتيازاتى در دستگاه خلافت كسب كند.