سنجش ایدئولوژیهای مدرن- 14
مفهوم مدرنيستي قدرت و سياست(پاورقی)
Research@kayhan.ir
مفهوم مدرنيستي قدرت به تبع ماهيت اومانيستياي كه دارد، قدرت را در نسبت با «بشر به مثابه نفس اماره» (سوژة نفساني) تعريف ميكند و منشأ و منبع قدرت و نيز معيار «مشروعيت» آن را در اراده و خواست بشر مدرن قرار ميدهد. جوهر مفهوم مدرنيستي قدرت، سلطه ويرانگر نفساني است كه در نسبت با طبيعت، انسان را به موجود تصرّفگر بهرهكش ويرانگر طبيعت بدل ميكند و در نسبت افراد انساني بايكديگر نيز آنها را به اشياء غريبه از يكديگر و بيگانه با خويش و نسبت به همديگر بهرهكش و سلطهگر بدل ميسازد. بدينسان روح همزباني و همخانگي وجودي انسانها از ميانشان رخت ميبندد و سطح ارتباطي ميان ايشان به سطح رابطههاي ابزاري استثماري تقليل مييابد.
ليبراليسم، مثل ديگر ايدئولوژيهاي مدرن و حتي ميشود گفت بيش از آنها ريشه در مفهوم مدرنيستي قدرت دارد. مفهوم مدرنيستي قدرت، مبنا و هستة مركزي سياست مدرن است و كليت سياست غرب مدرن و ايدئولوژيها و آراء و قلمروهاي مرتبط با آن (اعم از حوزههاي مباحث نظري مرتبط با سياست در فيالمثل علوم انساني و اجتماعي و ايدئولوژيها و تئوريهاي سياسي يا قلمروهاي عيني و اجرايي مرتبط با سياست مدرن؛ فيالمثل، نظامهاي اداري و بوروكراسيهاي حكومتي و سياسي و احزاب و پيكارهاي صلحآميز و يا غيرصلحآميز سياسي و ساختار واقعي و ملموس اعمال قدرت و همة عرصههاي بسيار متنوع و بسيار گستردة حيات سياسي و اجتماعي...) به نحوي و در سطح و مرتبه و درجهاي به آن رجوع ميكنند. ويژگيهاي اصلي مفهوم مدرنيستي قدرت را ميتوان اينگونه برشمرد:
1ـ «قدرت» در تفكر مدرن صبغهأي عميقاً فيزيكاليستي و كمّي دارد. نيكولو ماكياولي و بيش از او تامسهابز را ميتوان برجستهترين تئوريسينها و تبيينكنندگان مفهوم مدرنيسي قدرت دانست. در تلقيهابز، قدرت آشكارا صبغه و مفهومي «كمّي» دارد و به مثابة امري كه طبيعت و فراتر از آن جهان حيات اجتماعي- سياسي را تحت سلطة بشر مدرن (به مثابة نفس اماره نوعي) درميآورد انگاشته ميشود. ظهور مكانيك گاليلهاي- نيوتوني و سيطرة تدريجي آن (به واسطة بسط نفوذ و سيطرة ساينتيسم) بر عرصههاي مختلف زندگي بشري زمينه تقويت و تحكيم اين نگاه فيزيكاليستي و كميانديشانه به قدرت را بيش از پيش فراهم آورد. نگاههابز به قدرت (كه در كليّت انديشة سياسي و ايدئولوژيها و علم سياست و وجوه مختلف نظام سياست غرب مدرن ساري و جاري است.) يك نگاه مكانيكي كمّيانديشانة فيزيكاليستي است كه گوئي به نام حلقة مكمّل هندسه اقليدسي و مكانيك گاليلهاي و زبان رياضي- فيزيكي علم مدرن در قلمرو علوم انساني و زندگي اجتماعي انسان حاضر شده و حاكم گرديده است.
2 ـ ذات و باطن و جوهر قدرت در عالم مدرن و مفهوم مدرنيستي قدرت، «استكباري» است. مفهوم مدرنيستي قدرت، منشأ و منبع قدرت و معيار به اصطلاح مشروعيت قدرت را سوژة نفساني (يعني بشر به مثابه نفس اماره) و خواست و تمنيات و نيازها و ارادة او ميداند. ريشة ماهيتِ طاغوتي مفهوم مدرنيستي قدرت به همين امر و نيز به غايت و غرض مفهوم مدرن قدرت برميگردد. «قدرت مدرن» در خدمت استيلاي نفساني بشر بر عالم و آدم است و در عرصة اجتماعيات به دنبال تحقق استيلاي صورت مثالي انسان بورژوا و مصاديق عيني فردي و جمعي آن در اجتماعات مدرن ميباشد. مفهوم مدرنيستي قدرت به دنبال تحقق حق و عدل و برقراري حاكميت مستضعفين و اجراي حدود و احكام الهي در زمين نميباشد. بلكه به دنبال محقّق كردن تمامعيار «ارادة معطوف به نفس امّارة بشر مدرن» است و چون انسان مدرن را به صورت نوعي، و تكتك افراد انساني را در مقام «فرد»، و نيز صورت جمعي بشر را در هيأتهاي «گروههاي اجتماعي» و «طبقات» مختلف به عنوان مصاديق سوژة نفساني در تعامل استيلاجويانه- استثماري و ارتباط ابزاري- بهرهكشانه و رقابت و ستيز خصمانه قرار ميدهد، موجب غلبه بيگانگي انسانها از يكديگر و نيز از خودبيگانگي آنها و برقراري روابط بيمار و ناسالم در همة سطوح زندگي انساني ميگردد.
3 ـ مفهوم مدرنيستي قدرت در ذات خود غايت و نتيجهاي جز تحقق استيلاي بهرهكشانه و ظالمانه ندارد. قدرت در عالم مدرن كه مفهوم مدرنيستي قدرت به توصيف آن ميپردازد، جز به تحقق و تحكيم و بسط مناسبات ظالمانه و استكباري در متن يك عالم استكباري نميپردازد. ظهور و سيطرة مفهوم مدرنيستي قدرت، محصول طغيان بشر مدرن در مقام نفس اماره و اعراض تمامعيار آن از حق و دين ميباشد.
4ـ «سياست مدرن» وايدئولوژيهاي اومانيستي همگي حول مفهوم مدرنيستي قدرت سامان گرفتهاند و به طرق مختلف بازتابدهندة شئون و وجوه و همچنين تضادهاي دروني و لوازم و نتايج ظهور و بسط آن هستند. ليبراليسم كلاسيك نيز مثل ديگر ايدئولوژيهاي مدرن و بيش از همه آنها رجوع به مفهوم مدرنيستي قدرت دارد. رجوع ليبراليسم كلاسيك و نئوليبراليسم به مفهوم مدرنيستي قدرت بيش از ديگر ايدئولوژيها است؛ زيرا ليبراليسم كلاسيك و نئوليبراليسم نمايندگان آن مجموعه از گروههاي اجتماعي و طبقات عالم مدرن هستند (يعني طبقه اشرافيت سرمايهدار و كلان سرمايهدار و كليت كاست حاكمان پنهان جهاني) كه در عينيت زندگي جوامع مدرن بيشترين بهرهمندي از قدرت مدرن و نيز بيشترين اتكاء به آن را دارند و خود بيش از همة گروهها و طبقات اجتماعي عالم مدرن، تجسم مفهوم مدرنيستي قدرت هستند و اين امر را در ايدئولوژيهاي اصلي خود (ليبراليسم كلاسيك، نئوليبراليسم و تا حدودي نيز ليبراليسم سوسيال- دموكراتيك) نيز به منصة ظهور رساندهاند.
دموكراسي مدرن
دموكراسي اومانيستي، «سخن» (ديسكورس) محوريِ وجه اجتماعي- سياسي (به معناي اعم كلمه که حوزههای گسترده و متنوع و متعددی را در قلمروهای فرهنگی و هنری و تعلیم و تربیت و مناسبات خانوادگی و ... را در بر میگیرد) عالم غرب مدرن و جهان غربزدة مدرن است. در واقع كليت انديشه و نيز عينيت زندگي بشر در قلمروهاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي در ذيل سخن دموكراسي تعريف ميشود و در عمل نيز در مراتب مختلف در ذيل دموكراسي تحقق مييابد.
انسان مدرن در حوزههاي سياسي- اجتماعي به معناي اعم كلمه و نيز در قلمرو حيات شخصي و فردي خويش، خود را به عنوان يكي از مصاديق «دموس» تعريف ميكند. در ايدئولوژيهاي مدرن بشر به عنوان دِموس (در مفهوم مدرنيستي آن) تعريف ميشود؛ يعني به عنوان حيوان اقتصادي ابزارسازي كه در مقام يك سوژة نفساني، خود را داير مدارعالَم ميپندارد و قانونگذاري و حاكميت و هر نوع تصرف در امور در مسير اغراض و تمنيات نفساني را «حق»! خود ميپندارد. اين مفهوم «دموس» در ايدئولوژيهاي مختلف، مصاديق متفاوت پيدا ميكند. در ليبراليسم كلاسيك، نئوليبراليسم، سوسيال دموكراسي، تعريف مدرنيستي فرد به عنوان يك اتم نفساني قائم به خود به عنوان مصداق دموس اصالت پيدا ميكند و در ايدئولوژيهايي نظير سوسياليسم، ناسيونال سوسياليسم، فمينيسم، تعاريفي ديگر به عنوان مصداق دموس اصالت مييابند. مثل تعبير مدرن جمعانگارانهاي به نام «پرولتاريا» يا نژاد و «ناسيون» و يا در موردي ديگر كه «بشر مؤنث» به عنوان فِـمِن (زن) به عنوان مصداق «دموس» اصالت مييابد. اما به هرحال همة ايدئولوژيهاي مدرن به نحوي در ذيل سخن دموكراسي اومانيستي ظاهر ميشوند و تحقق مييابند.
ليبراليسم كلاسيك نيز به عنوان يك ايدئولوژي اومانيستي ريشه در دموكراسي مدرن دارد و در ذيل آن محقّق گرديده است. دموكراسي اومانيستي، دموس موردنظر خود يعني همان سوژة نفساني يا «بشر به مثابه نفس اماره» را بالاصاله و بالذّات داراي حق قانونگذاري و حق حاكميت و پديدآورندة ارزشهاي اخلاقي و معيار و ميزان همة امور تلقي ميكند. ليبراليسم كلاسيك به عنوان يك ايدئولوژي دموكراتيك، مفهوم ليبرال- مدرنيستي فرد را در كانون توجهات خود قرار ميدهد و در ميان صفات و تمنيّات و خواستهايي كه اين فرد ميتواند داشته باشد، بر روي مفهوم آزادي (آزادي نفس امارة فردي) متمركز ميشود. آزادي فردانگارانة ليبرالي يك آزادي سودمحورانه- لذتجويانه است كه مطلوب خود را در يك نظام سرمايهداري سكولار- اومانيستي جستجو ميكند. همانگونه كه فردانگاري ليبرال- دموكراتيك به واسطة فرد منتشر، عملاً در ماهيت و وجود طبقه سرمايهدار اومانيست مدرن خود را تعريف و نيز محقّق ميكند.
از منظر رجوع به سخن دموكراسي اومانيستي تفاوتي ميان ليبراليسم و فاشيسم و نئوليبراليسم و ماركسيسم و... وجود ندارد. از اينرو هم «دموكراسي ليبرالي» داريم و هم «دموكراسي فاشيستي» و هم «دموكراسي سوسياليستي» (و به تبع آن، ماركسيستي و استالينيستي و...) و اين كه در دوران ما مفهوم دموكراسي منحصر به ليبرال- دموكراسي (دموكراسي ليبرال) گرديده است، ريشه در نوع و قدرت تبليغات رسانههاي نظام جهاني سلطه استكباري و كاست حاكمان پنهان جهاني دارد و ايدئولوگهاي ليبرال و نئوليبراليست، كه اولاً دموكراسي اومانيستي را به يك مفهوم مقدس و متضمن همة محسنّات و نيكي ها بدل كردهاند و ثانياً ليبراليسم كلاسيك و نئوليبراليسم را به عنوان مصاديق واقعي دموكراسي و نظامهاي دموكراتيك محسوب كردهاند و در نزاع ايدئولوژيك با رقبايشان كوشيدهاند تا با استفاده از اين حربهها، آنها را از ميدان به در كنند. (بعضي ليبرالها رضايت دادهاند و ايدئولوژي سوسيال دموكراسي ليبرال و رژيمهاي ليبرال- سوسيال دموكرات نظير سوئد و فنلاند و نروژ و... را نيز در زمرة ايدئولوژي و نظام سياسي دموكرات محسوب كردهاند، اما نئوليبراليستهاي افراطيِ مدافع سرمايهداري خصوصي انحصاريِ به اصطلاح رقابتي نظير فردريش فونهايك با اين رأي شديداً مخالف هستند و دموكراسي را منحصر در ليبراليسم كلاسيك و نئوليبراليسم ميدانند).
سخن (ديسكورس) دموكراسي اومانيستي در غرب مدرن از ابتداي رنسانس ظاهر گرديد. در سال 1300 ميلادي در فلورانس يك جمهوري مدرن كه به لحاظ نظري داراي برخي خصايص و باورهاي دموكراتيك بود، پديدار گرديد. در آراء متفكران رنسانسي نظير مارسيگ ليو و نيكولا كوزائي برخي وجوه و شئون مفروضات دموكراسي اومانيستي (از منظر مباحث مربوط به حق حاكميت و قانونگذاري) پديدار گرديد. در سراسر تاريخ غرب مدرن پس از مارسيگليو و كوزائي و ماكياولي، بيشتر كشمكشهاي تئوريك برسر تعيين و تعريف مصداقهاي دموس و حدود و مرزها و قلمرو اعمال حاكميت و قانونگذاري دموس و كوشش به منظور تدوين يك فرمول تئوريك منسجم در خصوص دموكراسي اومانيستي و مسائل و معضلات مبتلا به آن بوده است. ژان ژاك روسو فيلسوف اومانيست عصر به اصطلاح روشنگري باتدوين يك مدل منسجم از دموكراسي اومانيستي و انديشة دموكراتيك در اين پروسه به عنوان يك نقطة عطف و حلقة تأثيرگذار ظاهر گرديد. نقش خاص روسو در اين مقوله اين بود كه دايرة شمول مصاديق دموس را افزايش داد و كوشيد تا اقشار فرودست و تُهيدست را نيز در زمرة اين مصاديق قراردهد.
«ليبراليسم كلاسيك» به عنوان يك ايدئولوژي دموكراتيك اومانيستي در قرن هفدهم و هيجدهم و حتي دهههاي پس از آن با اين امر كه مصداق مفهوم «دموس مدرن» به نحوي گسترش داده شود كه اقشار فرودست و فاقد سرمايه و دارايي و حتي زنان را دربرگيرد، مخالفت ميكرد و اين ويژگي را در تلقي جان لاك به عنوان پدر ايدئولوژي ليبراليسم كلاسيك و يا در آراء امانوئل كانت به عنوان فيلسوف- ايدئولوگ تأثيرگذار ليبراليسم كلاسيك كه آراء او بعدها در مواردي مورد استفادة ليبرالهاي سوسيال دموكرات و نئوليبرالها نيز قرارگرفت مشاهده ميكنيم.
كانت صراحتاً اين مدعا را عنوان كرده است كه فقط انسانهايي كه صاحب سرمايه و دارايي باشند، يعني به تعبير كانت «استقلال» داشته باشند و سرور خود باشند، ميتوانند با ديگر انسانها در مقام شهروند، «برابر» محسوب شوند و داراي حق رأي در مقام قانونگذار و يا در مقام برگزيده شدن قرارگيرند. در غير اين صورت از حقوقي كه در فلسفه سياسي اومانيستي براي دموس لحاظ ميشود، محروم خواهند بود. كانت به صراحت اين رأي را عنوان ميكند كه مردان كارگر و خدمتكار و همة آنان كه فاقد سرمايهاند به علت نداشتن سرمايه از هر نوع مشاركت در فعاليتهاي سياسي و اجتماعي محرومند (در انديشه كانت، زنان در هر حال فاقد حقوق شهروندي مدنظر او هستند) در واقع كانت، ملاك بهرهمندي افراد از حقوق شهروندي در اجتماع ليبرالي مدرن و به عبارت ديگر از منظر تبيين كانت از ليبراليسم، مصداق دموس محسوب شدن را، «استقلال» آنها ميداند و وجه تعيينكنندة و تعين بخشِ اين استقلال را، «استقلال اقتصادي» (يعني داشتن سرمايه) ميداند. از نظر كانت، هر فرد انساني كه صاحب سرمايه باشد (يعني سرمايهدار باشد) و نزد ديگري به عنوان كارگر يا كارمند يا خدمتكار كار نكند و محتاج به فروش نيروي كارش نباشد، بلكه درآمدش از راه سرمايهأي كه دارد به دست آيد، داراي استقلال و سرور خود محسوب ميشود و به دليل سرور خود بودن و استقلال داشتن، در زمرة «دموس» محسوب ميشود و از حقوق شهروندي و مشاركت در فعاليت سياسي و اجتماعي بهرهمند ميشود. كانت به عنوان يك فيلسوف- روشنفكر ليبرال، عليرغم شعارهاي بسياري كه دربارة «حقوق بشر» و «كرامت انساني» و «آزادي» و «احترام به انسان» و «مخالفت با استبداد» و نظاير اينها سرميدهد، صراحتاً انسانهاي تُهيدست و فرودست را به دليل صاحب سرمايه نبودن از همة حقوق سياسي- اجتماعياي كه دربارة آن داد سخن ميدهد، محروم ميكند. اينگونه است كه باطن ظالمانه و استثمارگرانه و تبعيضآميز ليبراليسم و شعارهاي حقوق بشري آن آشكار ميشود.
اگرچه ايدئولوژيهاي ليبراليسم، سوسيال دموكراتيك و نئوليبراليسم در اوايل قرن بيستم و تحت فشار جنبشها و اعتراضات فرودستان جوامع غربي مدرن ناگزير شدند حق رأي براي طبقات و گروههاي اجتماعي فاقد سرمايه و نيز زنان و رنگينپوستان را بپذيرند، اما جوهر ناعادلانه و تبعيضآميز دموكراسي ليبرال همچنان برقرار مانده و تداوم و بسط يافته و به طُرُق و اشكال مختلف به سركوب آزادي حقيقي و عدالت راستين پرداخته و ميپردازد و به دنبال تحكيم سلطة جابرانة نظام سرمايهداري استكباري اومانيستي است.
در ساحت نظر و عمل عالَم غرب مدرن، سخن (ديسكورس)هاي «دموكراسي اومانيستي»، «سكولاريسم اومانيستي» و «انديشه ترقي» ايفاي نقش ميكنند كه ايدئولوژيهاي مدرن از جمله ليبراليسم كلاسيك به نحوي به آنها رجوع كرده و از آنها الهام گرفته و در ذيل آنها تحقق يافته و تداوم و بسط مييابند. البته نسبت ايدئولوژيهاي مدرن با اين «سخنهاي سهگانه» (دموكراسي اومانيستي، سكولاريسم اومانيستي، انديشه ترقي) يكسان نيست و نحوه و ميزان و مرتبه و چگونگي رجوع هريك از اين ايدئولوژيها به هريك از اين سخنها تفاوت دارد. اما به هر حال همة ايدئولوژيهاي مدرن به نحوي در ذيل اين ديسكورس (سخن)هاي سهگانه هويت يافتهاند.
انديشه ترقي
يكي از ديسكورسهايي كه به ويژه در ليبراليسم كلاسيك و ليبراليسم سوسيال دموكرات (كه بعضيها آن را ليبراليسم سوسيال ناميدهاند) و نئوليبراليسم حضور و نقش پررنگ و تأثيرگذاري دارد، «انديشه ترقي» است. انديشه ترقي، ديسكورسي است كه ركن اصلي «فلسفه تاريخ اومانيستي» است و نحوي تلّقي خودبنيادانگارانة نفساني از تاريخ بشر ارائه ميدهد كه كاركرد آن، القاء اين تصور به بشر است كه «عالم مدرن كاملترين و بهترين عالَم تاريخي تاكنون محقّق شده ميباشد. انديشه ترقي، معيارهاي «ترقي» يا «پيشرفت» را در مؤلفههايي چون تجمع و گردش سرمايه، سيطرة ساختارها و ارزشهاي مدرنيستي، سيطرة عقلانيت مدرن، سيطرة تكنوكراسي- بوروكراسي مدرن، محوريت ساينتيسم و نظام تكنيك مدرن ميداند. سكولاريسم اومانيستي، تلقي اومانيستي از بشر و اعراض از آموزههاي ديني، از لوازم اجتنابناپذير پذيرش انديشه ترقي و پيروي از آن است. در واقع انديشه ترقي فرضيهاي است كه ميكوشد تفسيري سكولار- اومانيستي از تاريخ بشر ارائه دهد و بر اين پايه اينگونه القاء نمايد كه ترقي و پيشرفت بشر يعني ورود به عالم مدرن و مدرن شدن و مدرنيته، معيار و ميزان و الگوي ترقي و پيشرفت است. براساس فرضية انديشه ترقي، دينداري وحياني (كه اسير تحريفات مدرنيستي نشده باشد) چيزي جز تاريكانديشي و خرافات نيست و همة انسانها و اجتماعاتي كه مدرن نبودهاند در مقام مقايسه با اجتماعات مدرن، «عقبمانده» محسوب ميشوند. فرضيه پيشرفت برمبناي ارائة يك تفسير سكولاريستي ابزاري- اقتصادي از تاريخ (آن هم با تكيه بر تعميم تعريف اومانيستي از انسان به همة ادوار تاريخ و همة تمدنها) تكنولوژي مدرن و پيچيدگي و قدرت تخريب آن را نشانة «پيشرفت»!!؟ عالم غرب مدرن دانسته و ضمن تحقير علوم و صناعت ماقبل مدرن، آنها را «عقبمانده» ميداند و افكار و علوم و فرهنگهاي ماقبل مدرن را ارتجاعي و با تسامح زياد، صور ناقص علم مدرن و مراتب نازل و ناقص وجاهلانة آن عنوان ميكند. بدينسان، انديشه ترقي چونان چماقي براي تحقير ملل غيرغرب مدرن و برتر و بالاتر و كاملتر و عالِمتر نشان دادن انسان غربي و غربزدة مدرنيست به كار ميرود. در خود مغربزمين معاصر و در صد سال اخير در قلمروهاي مختلف مرتبط با فلسفه علم، علوم اجتماعي، فلسفه تاريخ، تكنولوژي، اخلاق، اقتصاد و برخي قلمروهاي ديگر، انديشههاي پُستمدرن (از هيدگر و نيچه گرفته تا ماركوزه و هوركهايمر و بودريار و فوكو، كوهن و فايرابند...) و نيز رويكردهاي مختلف معنويتگرايي پديدار گرديدهاند كه جان و روح و اصول و مباني و مدعاهاي انديشه ترقي را شديداً مورد نقادي و انتقاد قرارداده و اين فرضيه را بياعتبار و «توهمّي اومانيستي» به منظور تحكيم سلطة عالم مدرن ميدانند.
ليبراليسم كلاسيك عميقاً با ديسكورس انديشه ترقي درآميخته است و در پيوند قرار دارد. باطن استعمارگرانة انديشه ترقي در سودانگاري سرمايهدارانه ليبراليسم كلاسيك امكان مناسبي براي ظهور و تحقق مييابد. انديشه ترقي مفهومي است كه صورت اولية آن در آراء فرانسيس بيكن ظاهر ميگردد و پس از آن به انحاء واَشكال مختلف در فلسفه غرب مدرن ظهور و بسط پيدا ميكند. انديشة ترقي در كليت تفكر اومانيستيِ مدرن نقش مهمي دارد و در مقام يك ديسكورس در ليبراليسم كلاسيك و نئوليبراليسم شديداً حضور و ظهور دارد.