درعصر غیبتش که جهان کربلا شده / باید برای عشق، علیاکبری کنیم (چشم به راه سپیده)
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
دل عشق ترک خورد
عصر یک جمعه دلگیر، دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا لحظه باران نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران، به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است؟ و غم عشق به پایان نرسیده است؟ بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمین مرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف، نصیبم فقط آه است و همین،
آه، خدایا برسد کاش به جائی
... برسد کاش صدایم به صدایی
عصر این جمعه دلگیر، وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجائی گل نرگس؟ به خدا آه نفسهای غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم؛ زده آتش به دل آدم و عالم. مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کردهای، ای عشق مجسم، که به جای غم شبنم بچکد خون جگر از عمق نگاهت، نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت؟ به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت ای ماه بیا.
صاحب این بیرق و این مجلس و
این روضه و این بزم توئی، آجرکالله
قطعهای از بحر طویل زیبای حمیدرضا برقعی
دستم بگیر
غروب جمعه به یاد امام خود هستم
همان که باز دلش را به غصه بشکستم
اگرچه دست خود از دست او جدا کردم
خدا کند که بگیرد دوباره او دستم
***
آبشار عاطفه
آقا بیا! در دستها باز آسمان روئیده است
گلواژه سبز دعا تا کهکشان روئیده است
عطر خیال آبیات در ذهنها جاری شده
تصویر شوق دیدنت در چشممان روئیده است
با تابش پنهانیت در وسعت آئینهها
آن سوی باور تا خدا رنگینکمان روئیده است
پژواک نام گرمتو پاییز را تبخیر کرد
بر روی لبها نام سبزت جاودان روئیده است
در ذهن انگشتان من بوی حضورت میوزد
احساس درکت خوب من! تا بیکران روئیده است
از چهره آئینهها پاییز پیری میچکد
اما ز میلاد جهان عشقت جوان روئیده است
یکباره خیست میشوم ای آبشار عاطفه!
حتی غزل با نام تو سبز و روان روئیده است
قم- خدیجه پنجی