کد خبر: ۲۸۴۸۲
تاریخ انتشار : ۱۳ آبان ۱۳۹۳ - ۱۹:۵۱
سفرنامه‌ای دانشجویی به عتبات عالیات

حظ محض!

انگشتر دُرّ نجفم را بر دست کرده و آغاز می‌کنم نگارش سفرنامه عشق را.


هنوز در اغمای معنوی بسر می‌برم. بماند که برای همین کربلایی شدن چه آمد و رفت‌هایی که به میدان سپاه و خیابان پاتریس لومومبا نکردم و چه‌ها و چه‌ها. اما اشکالی ندارد، فدای سر ابالفضل.
یادم می‌آید بار اولی که کربلایی شدم به محض رسیدن، قفل کردم! اشکم خشکید! دلم سوخت! آخر مگر می‌شود به کربلا بیایی و در دلت آشوب نباشد؟ منقلب نشوی؟!
همان‌جا از آقایم خواستم برای جبران مافات هم که شده دوباره راهی‌ام کند اما این‌بار با معرفت. اگرچه "ما عرفناک حق معرفتک یاحسین(ع)".
از چند روز قبل از سفر نشسته بودم و مداحی دانلود می‌کردم. حاج منصور؛ حدادیان؛ ملاباسم؛ هلالی؛ مقدم؛ کریمی و.... مگر می‌شود بدون "بوی سیب" حاج عبدالرضا و بی‌"اذن دخول حرم" حاج محمود؛ کربلایی شد؟!
کم‌کم داشتم چمدانم را آماده می‌کردم. حوله، مسواک، دم‌پایی و...؛ به نظر خودم که همه چیز را برداشتم. اما نه، یک چیز یادم رفت. دو جلد کتاب برای افزایش معرفت در طول سفر. "آنگاه هدایت شدم" تیجانی تونسی برای مسیر نجف. "حماسه حسینی"  شهیدمطهری بابت طریق کربلا.
بالاخره لحظه رفتن فرا می‌رسد. روی صندلی هواپیما تکیه زدم و با نگاه به منظره بیرون؛ پیشامدهای آتی را در ذهن مجسم می‌کردم که ناگاه سرمهماندار می‌گوید: «هم اکنون آماده نشستن در فرودگاه بغداد هستیم. لطفا کمربندهای خود را ببندید و صندلی خود را به حالت اولیه برگردانید.»
اینکه چگونه و با چه مشقتی از گیت فرودگاه بغداد عبور کردیم و سوار بر اتوبوس شدیم، بماند، مشکلی نیست، باز هم فدای سر علمدار حسین.
«قدمگاه اول کاظمین»
مسیری قریب به یک ساعت را از فرودگاه تا به کاظمین طی کردیم. فاصله حدوداً یک کیلومتری تا حرم را می‌بایست پیاده می‌رفتیم. آرام آرام دوگنبد طلایی امامین جوادین(علیهما السلام) هویدا شدند.
همین که گنبدها را دیدم، روی به طرف مشهدالرضا کردم و از آقا علی بن موسی خواستم که ما را نزد پدر و پسر بزرگوارش روسفید کند.
چه حریم باصفایی بود کاظمین. اذن دخول را خواندم تا به اَاَدخلش رسیدم.
آقا موسی بن جعفر، یا باب الحوائج! آقا محمد بن علی الرضا،‌ای شباب امامان! آیا به این کمترین اجازه ورود می‌دهید؟! خودتان می‌دانید که چه کسی بر آستانتان قدم نهاده. اقرار در پیشگاه شما بی‌معنی است.
در حال نجوا کردن بودم که دیدم صورتم کمی تَر شده. مثل اینکه بحمدالله دل سنگ ما هم صیقل داده شد به لطف امامین جوادین.
نماز جماعت ظهر و عصر را خواندیم و آماده رفتن شدیم. با دیده حسرت به جفت قبه طلایی می‌نگریستم. در همین حال بودم که ناگهان مدیر کاروانمان می‌گوید به امید خدا یک‌بار دیگر، هنگام بازگشت به ایران به زیارت کاظمین خواهیم آمد. خدایا نوکرتم!
«قدمگاه دوم نجف اشرف»
به نزدیکی نجف می‌رسیم. انبوه نخل‌ها را می‌بینی که سر به آسمان کشیده‌اند. فکر اینکه شاید این درختان به دست مبارک امیرمؤمنان(ع) کاشته شده باشند، دیوانه‌ات می‌کند.
به هر سو که می‌نگری «نادعلی» در ذهنت تداعی می‌شود. اصلاً و ابداً نیاز نیست به غربت مولا بیاندیشی. فضای گرفته نجف ناخودآگاه تو را می‌برد به نجواهای شبانه مولا با چاه.
علی جان! ندای «سلؤنی قبل أن تفقدونی» شما آتش می‌زند بر جان‌ها. مولانا، نیستی تا بپرسمت در این استیصال چه باید کرد؟! نیستی تا بپرسمت حیرانی و درماندگی تا چه هنگام؟! هیهات! هیهات!
از دور وادی السلام پیداست. نور گنبد طلایی نجف چشمانت را می‌زند. ابهتش خاضع‌ات می‌کند. "كل صبح و كل اشراق ایا". عجب لحظه‌ای است وقت وصال به یار.
شب است و سکوت است و من و مولا. غسل می‌کنم. غسل توبه. غسل صبر. غسل زیارت امیر عجم و عرب. چند صد متری بیشتر تا عشق فاصله نیست.
یا علی! می‌شود به من هم نظری کنی.گوشه چشمی. روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی.
اشهد ان علیا ولی الله. دو رکعت نماز فرادای تحیت ورود به بارگاه امیرالمؤمنین(ع) را می‌خوانم، قربتاً الی الله.
لااله‌الاالله. لااله‌الاالله. میتّی را آورده‌اند برای طواف گرداگرد ضریح ابوتراب. آقاجان! می‌شود روزی هم من در چنین تابوتی دورتان بگردم؟! خوشا به حال آن میت. افسوس! هیهات!
خبر آمد خبری در راه است. به سهله می‌رویم. می‌گویند در سهله، سهل است خدایی شدن. سهل است به رُخ یار نگریستن. وارد مسجد می‌شویم و صلات‌های مستحبی را به جای می‌آوریم.
نزدیک غروب است. هرکس خانقاهی را برمی‌گزیند. من هم خودم را در کنجی گم و گور می‌کنم.
مؤذن اذان می‌گوید و ما هم به جماعت می‌بندیم. موی بر اندام راست می‌کند، فکر اینکه شاید یکی از نمازگزاران مجاورت همان کسی است که ...! بگذاریم و بگذریم!
صبح زود قصد مسجد کوفه کردیم. ابتدا می‌برندمان در خانه‌ای مجاور مسجد، که می‌گویند محل زندگانی مولی‌ الموحدین(ع) در آنجا بوده. داخل می‌شویم. هنوز که هنوز است صدای مرغان سحرگاه نوزدهم ماه رمضان به گوش می‌رسد. آقا نرو! یک امروز را به مسجد نرو!
به طرف مسجد کوفه می‌رویم. در داخل مسجد، محوطه‌ای بزرگ با سنگ‌هایی سرتاسر سفید، پیش رویت ظاهر می‌شود. از عمارت باشکوه دارالعمارة کوفه، ستونی هم باقی نمانده؛ اما هنوز مسجد کوفه پابرجاست. این هم خود یکی دیگر از آیات خداست.
در ضلع شرقی مسجد به همراه سایر دوستان بیتوته کرده و اعمال کثیر مسجد را به جای می‌آوریم.
"مولای یا مولای، أنت السلطان و أنا الممتحن". حظ عالم را می‌بری وقتی داخل محراب مناجات حضرت، جا پای جای أباالحسن(ع)، می‌نشینی و نجوا می‌کنی: "وهل یرحم الممتحن الا السلطان"
همه به صف شده‌اند برای دیدن اندرونی محراب شهادت حضرت. من که طاقت دیدن ندارم. نفر به نفر جلو می‌روند. نوبت به من می‌رسد. "فزتُ و رب الکعبه". به خدای کعبه رستگار شدم از دیدن محراب شهادت. رستگار شدم از دیدن این همه حجت و آیت و بیّنه.
«قدمگاه سوم کربلا»
در راهیم. همه ساکتند. سکوت نشانه رضاست. رضایت از ورود به اقلیم عشق. دخول به کربلا. هر که کربلا خواهد، جور عالم را کشد. من به دعوت شما به چه آسانی کربلایی شدم.
به کربلا می‌رسیم. همه آرام شده‌اند. در کربلا ذکر حسین است، تطمئن القلوب.
نوکری زوّارالحسین را به بنده محول کرده‌اند. در زندگی، مسئولیتی از این خطیرتر را بر عهده نداشته‌ام. اسباب و چمدان‌ها را یکی یکی سوار بر وانت می‌کنیم و می‌رویم.
هنوز "بین الحرمین و گنبد آقام حسین و گنبد آقام اباالفضل" پیدا نیست که ناگهان گلدسته‌های حرم ابوفاضل، ظاهر می‌شوند.
من را می‌گویی مثل تکه‌ای چوب خشکم زده. بارها و وسایل را به سرعت پیاده می‌کنم و با همان غبار سفر، تک و تنها می‌روم به سوی حرم عمویم عباس. آری عمی العباس، چراکه ابوفاضل عموی هر بچه شیعه‌ای است.
جگر ارباب را سوزاند. امید اباعبدالله را منقطع کرد ندای "أدرک أخا"ی تو عباس جان. حسین(ع) بر بالین هر شهیدی رفت، هیچ نگفت و صبر پیشه کرد. اما وقتی ارباب، علمدار را در آغوش گرفت، بانگ "الأن إنکسر ظهری"اش به آسمان برخاست.
حرم عباس باصفاست. در عین سادگی، شکوهمند است.
شب جمعه است. در بین الحرمین جای سوزن انداختن نیست. امشب تمامی انبیاء و اولیاء میهمانند در کربلا. حضرت زهرا(س) هم قدم رنجه کرده‌اند. می‌گویند امشب بی‌بی فاطمه به زوّارالحسین امان نامه می‌دهد از آتش دوزخ.
از حرم علمدار به سمت حرم ارباب می‌روم.
اینجا، بین الحرمین، قطعه‌ای از بهشت. قطعه که چه عرض کنم، خودِ بهشت.
آهسته گام برمی‌دارم. به درب ورودی حرم حضرت اباعبدالله می‌رسم. مسیر ورودی شیبدار است. گود است. بمیرم برایت حسین(ع). گودی قتلگاه که می‌گویند اینجاست.
از دری وارد شدم که مُشرِف بود به ضریح حضرت. آقا جان. تا اشکم را جاری نکنی وارد نمی‌شوم.
جملات قاصرند از توصیف محسوسات در حرم ارباب. یکی بر پُشتم می‌زند. برمی‌گردم. عربی است با دشداشه‌ای سفید برتن. لبخندزنان چندبار با لهجه غلیظ عربی تکرار می‌کند: «صلی الله علی الباکین علی الحسین(ع)»
اصلاً حواسم به خودم نبود. دستم را به سمت گونه‌هایم بردم. خیس خالی است. دست در جیبش می‌کند و مقداری شکلات در دستانم می‌گذارد و می‌گوید که تبرک است. قربان میهمان نوازی‌ات یاحسین(ع). چه پذیرایی شکوهمندی. بی‌تکلف ولی در عین حال شاهانه. این به این معنی‌ است که بالاخره ارباب ما را به درگاهش پذیرفت. تفضّل! تفضّل!
وارد حرم می‌شوم. داخل حرم قیامتی است. هرکس به کاری مشغول است. عده‌ای اعرابی در گوشه‌ای درحال سینه‌زنی‌اند. در آن طرف مداحی ایرانی برای جمعیت روضه‌خوانی می‌کند. در سمت دیگر، چند جوان زیارت عاشورا را زمزمه می‌کنند. و من حیرانم و سرگشته.
بدون معطلی به سرعت خودم را با هر سختی که شده می‌رسانم به شش گوشه ارباب. حسین جان! امن‌تر از حریم تو در دنیا جایی نیست. وساطت کن ما را. شفاعت کن ما را. کفیل ما باش در روز محشر. الأمان! الأمان!
نمی‌دانم آن شب چگونه گذشت! نمی‌دانم چند بار بین‌الحرمین را رفتم و آمدم! نمی‌دانم! فقط زمانی به خودم آمدم که از مناره‌های حرم ارباب صدای اذان صبح بلند شد.
از خود بی‌خود شده‌ام. در کالبد جسم نیستم. حال و هوایی است اینجا. بیش از این نمی‌توانم شرح دهم. بلدالحسین را باید به دو چشم بنگری تا بفهمی چه می‌گویم. من هر چه بگویم کم گفته‌ام چراکه دشت نینوا در وصف نگنجد. مُشک کربلا  باید خود ببوید نه آنکه بنده بگویم.
نمی‌دانم این سه روزی که در کربلا بودم چگونه سپری شد؟! اما این را می‌دانم این سه روز از مُطلاترین ایام زندگانی‌ام بود.
در هنگام رفتن همه بی‌رمق‌اند. آخر حق هم دارند. لایُمکن، دل کندن از کرب و بلا. اما یک عبارت دل آدمی را تسلی می‌بخشد. «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا». کربلا همین جاست. در دل‌های ما. «أقرب من حبل الورید».
«قدمگاه چهارم سامراء»
سامراء شهری است سنی‌نشین که دو امام بزرگوار شیعیان در آنجا غریبانه، دفن‌اند. این شهر هنوز همان شکل نظامی خودش را از گذشته حفظ کرده. از بدو  ورود این مطلب را کاملاً حس می‌کنی. دیوارهای بتنی بسیار بلند از دو طرف، منطقه مسکونی سنی‌نشین را از محل عبور زوار جدا کرده‌اند.
از دوردست گنبد تازه ساخته شده امامان هادی و عسکری(علیهما السلام) پیداست. چند سال پیش که به سامرا آمده بودم خبری از این گنبد نبود.لعنت بر دشمنان تشیع. آخر مگر جز این است که این دو امام معصوم مایه رحمت و برکت برای این شهر هستند. آن‌وقت عده‌ای خدانشناس سلفی بیایند و جسارت بکنند.
غربت سامرا آدم را دیوانه می‌کند. ظلم روا داشته شده به این بزرگواران، جگر می‌سوزاند. امامین سامرا مظلومند. این از ویرانی مزار شریفشان به دست وهابیون سلفی. آن از بی‌حرمتی به ایشان در فضای سایبری.
 وای بر هتاکان! اُف بر این شیطان‌صفتان!
در عراق تنها حریمی که ضریح ندارد؛ حرم سامراست. امان از دل مهدی(عج). چه می‌کشد اباصالح با مقبره بی‌ضریح پدر و مادرش.
پله‌ها را یکی یکی پایین می‌روم. اینجا سرداب است. سرداب غیبت صاحب الزمان(عج). من خیس عرق شده‌ام در سرداب. اشتباه نکنید. این تعرق از گرما نیست. این عرق شرم است. شرم از بی‌لیاقتی درک آقا. چراکه اگر منِ نوعی درست می‌بودم، آقا الان حاضر بودند، نه غائب.
«قدمگاه پنجم مجدداً کاظمین»
بعضی از کاروان‌ها را اصلاً به کاظمین نمی‌آورند. حال چه رسد به اینکه در یک سفر دوبار زیارت امامین جوادین نصیب شود!
ماه، ماه شعبان است و تنها ماهی است که در آن حرم کاظمین شبانه‌روزی باز است. شب از نیمه گذشته بود که به همراه تعدادی از دوستان به زیارت مجدد حرم امامین جوادین رفتیم. حرم را به مناسبت اعیاد شعبانیه چراغانی کرده‌اند.
فضای حرم کاظمین و چراغانی‌هایش با صحن انقلاب مشهدالرضا و منوّرهای رنگی‌اش؛ مو نمی‌زند. تنها تفاوتش این است که در کاظمین دو گنبد طلایی است و در مشهد تک گنبدی مطلا.
پرنده پر نمی‌زد در حرم کاظمین. کلاً شاید پنجاه نفر هم در حرم نبودند. در کنار ضریح که هفت؛ هشت نفر بیشتر نیستند.
چه توفیقی. چه سعادتی. تویی و امام کاظم و امام جواد(علیهما السلام) و دیگر هیچ. من که فقط در گوشه‌ای نشسته‌ و به ضریح خیره شده‌ام. سکوت بهترین عملی است که می‌توان انجام داد.
... و برای آخرین بار در این سفر از پنجره اتوبوس به دو گنبد طلایی می‌نگرم. افسوس که دیگر با فاصله زمانی کوتاه، نمی‌توان بازگشت.
«ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم». خداوندا! به حق صاحبان این بقاع متبرکه، این زیارت را آخرین زیارتم قرار مده، انشاالله.
دیگر حوصله نوشتن ندارم. از اینجا، به فرودگاه بغداد می‌رویم و به ایران برمی‌گردیم و دوباره اسیر روزمرگی‌ها می‌شویم. نوشتن از روزمرگی؛ تکرار مکررات است و بی‌ارزش. آنچه که ارزشمند بود را روایت کردم.
و این بود سرگذشت  هفت روز آسمانی شدنم فارغ از تمامی تعلقات دنیوی ...
*«برگرفته از وبلاگ "طی‌طریق"»