منتظرم نباش
درینگ، درینگ. زنگ تلفن قطع نمیشد، پیدرپی و او را از خواب پراند. زن ملحفه را از رویش پس زد، با خودش گفت: «کیه این وقت شب! شاید خبری از برات باشه.» هراسان گوشی تلفن را به دست گرفت، صدای برات از آنسوی خط در گوشش پیچید: «دیگه منتظرم نباش. من در این دنیا نیستم...» گوشی تلفن از دست لرزان زن پایین افتاد. بوق پیاپی آنسوی خط در گوشش طنین انداخت، عرق سردی بر تنش نشست، با دو دست گوشهایش را گرفت و یکباره از خواب پرید.
با هر زنگ تلفن منتظر خبری از او بود. درست یک هفته گذشت... درینگ، درینگ. زنگ تلفن قطع نمیشد، پیدرپی و او را از خواب بعدازظهر پراند. زن ملحفه را از رویش پس زد، با خودش گفت: «کیه این وقت روز؟» گوشی تلفن را به دست گرفت؛ صدایی از آنسوی خط زمان شهادت برات را به او میرساند. گوشی تلفن از دست لرزان زن پایین افتاد؛ مات و مبهوت به تقویم دیواری خیره ماند!
برات، درست همان شبی شهید شده بود که در خواب گفت: «منتظرم نباش.»
راوی: همسر شهید برات اعلمی