زنان پشتیبان جنگ- 1
نـذر
مریم عرفانیان
همسرم از سال ۶۳ تا ۶۵ در مناطق عملیاتی سرباز بود و علاوهبر آن، چهارده ماه هم از طرف بسیج جبهه رفت. عباس علی، قالی میبافت و در نبود او قالی نیمهتمامش را تمام میکردم و برای نان، نفت، مرغ و دیگر اقلام کوپنی باید در صف میایستادم و به قولی تنهائی چرخ زندگی را میگرداندم. در همین گیرودار یک سال بیمار شدم، طوری که حالت تهوع داشتم و دیگر نمیتوانستم بهراحتی چیزی بخورم! مادرم مرا بیمارستان برد و دکترها با دیدن آزمایشها گفتند: «هرچه میلش میکشد بدهید بخورد! به خاطر ناراحتی کلیه خوب بشو نیست.» ناامید از بهبودیام برگشتیم خانه! در بستر بیماری افتادم و دلم شکست! یک روز مادر گفت: «میخوام برم تشییعجنازه شهدا.» طرفش دست بلند کردم و گفتم: «کمکم کن تا همراهت بیام.» مادر نگاهی به چهره تکیدهام انداخت و گفت: «با اینحال و روز که نمیتونی بیای! شلوغه.» ملتمسانه جواب دادم: «خیلی دلم گرفته، دستم رو بگیر.» مادر اصرارم را که دید دیگر مقاومت نکرد، دستم را گرفت و آرامآرام بیرون رفتیم. از خیابان دریا تا حرم، دنبال جمعیتی که تابوتهایی پیچیده در پرچم سه رنگ را روی دست داشتند پیاده رفتیم. اوایل پاییز بود و تنم از خنکی باد مورمور شد، برگهای زرد و سرخ درختان بر سر جمعیت فرو میریخت و همانجا با دیدن تابوتها توی دلم نذر کردم عباس علی به سلامت برگردد و بیماری من هم خوب شود. انگشتر را از انگشت وسطیام درآوردم و طرف صندوق جمعآوری کمک به رزمندهها که کنار خیابان بود رفتم. اوضاع مالیمان تعریفی نداشت؛ ولی هدیه پدر و مادرم را به نیت همان نذر توی صندوق انداختم. مرد میانسالی که پشت میز نشسته بود برگه کوچکی طرفم گرفت و گفت: «این هم رسید انگشتری که هدیه کردید.» سری به نفی تکان دادم و گفتم: «قبض نمیخوام؛ ایشالله خود شهدا حاجتم رو بدن.»
چند هفته گذشت و حالم خیلی بهتر شد! دیگر تهوع نداشتم و میتوانستم مثل قبل غذا بخورم! همراه مادر دوباره رفتیم بیمارستان امام رضا(ع)؛ دکتر با دیدن آزمایشها ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت: «الحمدلله خیلی بهتر شدید! چه کردید؟»
گفتم: «موقعی که از مریضیام قطع امید کردید خیلی دلم گرفت؛ دست به دامان حضرت زهرا(ع) و شهدا شدم.» دکتر دیگر دارویی تجویز نکرد و برگشتیم خانه.
***
وقتی عباس علی برگشت و متوجه بهبودیام شد، گفت: «عمرت به دنیا بوده.» و علت دیر آمدنش را اینطور تعریف کرد: «در عملیاتی هفت شبانهروز محاصره شدیم، آنقدر مقاومت کردیم تا بالاخره رزمندهها با شکستن محاصره نجاتمان دادند. موقع عقبنشینی جوانی از بشرویه مجروح شده بود که روی کول گرفتمش و سیصد متر سینهخیز تا جایی امن عقب بردم. روز بعد وقتی از توی سنگر با دوربین اطراف رو نگاه میکردم یک ترکش به صورتم خورد. سرم داغ شد و خون ریخت روی لباسهایم. امدادگر تا بیمارستان فیروزآباد تهران منتقلم کرد.»
آخر خاطرهاش هم همیشه با حسرت ادامه میدهد: «عمر من هم به دنیا بود و از قافله شهدا عقب ماندم.»