کد خبر: ۲۷۷۰۱۸
تاریخ انتشار : ۲۱ آبان ۱۴۰۲ - ۱۹:۴۳
به بهانه فیلم «قاتلین ماه گل» 

نمایش مظلومیت سرخپوستان یا قهرمان‌‌سازی از ادگار جی هوور و FBI 

 
سعید مستغاثی 
فیلم «قاتلین ماه گل» یا «قاتلین ماه کامل» تازه‌ترین ساخته مارتین اسکورسیزی براساس کتاب دیوید گرن، داستان واقعی درباره کشتار معروف سرخپوستان اوسیج واقع در اوکلاهما طی سال‌های 1921 تا 1930 را روایت کرده و فیلمساز و فیلمنامه‌نویس یعنی اسکورسیزی و اریک روث، تلاش بسیاری به خرج داده‌اند که نعل به نعل با داستان واقعی و کتاب پیش بروند. 
اسکورسیزی با وسواس خاص و سبکی روان و خوش ریتم که مانندش را کمتر در آثارش مشاهده کرده بودیم، فیلم را جلو برده تا مخاطب در طی 3 ساعت و 20 دقیقه دچار خستگی نگردد و ضمن تماشای یک روایت واقعی کمتر شنیده شده، هم درگیر تعلیق و حادثه و عشق بشود و هم رذالت و شئامت را به خوبی حس نماید.
ماجرای ثروتمند شدن یکی از اقوام و قبیله‌های سرخپوست که سال‌ها قبل در نتیجه نسل‌کشی‌ها و قتل و غارت‌های فاتحان سفیدپوست آمریکا به منطقه‌ای در اوکلاهما (یعنی همان جایی که قتل عام قبیله شاین اتفاق افتاد) رانده شده و در آنجا ساکن گردیدند. 
آنها در اوسیج با ذخائر زیرزمینی نفت مواجه شده و دولت ایالات متحده با پرداخت 400 میلیون دلار به سرخپوستان، چاه‌های نفت یاد شده را در اختیار گرفت. حالا سرخپوستان اوسیج ثروتمند شده و بهترین و بیشترین زمین‌ها و خانه‌ها و مزارع و تجملات و اتومبیل‌هایی که تازه در آمریکا رواج پیدا کرده بود را مالک شدند و سفیدپوستان مانند نوکرها و برده‌ها برایشان خدمت می‌کردند. 
اما شگفت آنکه کنگره آمریکا، سرخپوستان اوسیج را دارای عقل کامل ندانست و تصویب کرد که هر کدام برای مدیریت ثروتشان بایستی یک وکیل از میان سفیدپوستان یا بازرگانان محلی داشته باشند که در نهایت از این سرخپوستان ارث خواهند برد! در این میان ویلیام هیل (رابرت دونیرو) که خود را «پادشاه» می‌نامید، صاحب مزرعه بزرگی بود و خدم و حشم بسیار داشت. اما ثروتش به پای سرخپوستان اوسیج نمی‌رسید. 
ترور بیولوژیک سرخپوستان
فیلم با ورود پسر برادر ویلیام هیل به نام ارنست بورکهارت (لئوناردو دی کاپریو) به منطقه اوسیج و شهر فیرفکس، آغاز می‌شود. او از جنگ بازگشته و در حالی که صدمه دیده، بی‌کار و بی‌پول سراغ عمویش می‌رود. ویلیام هیل او را به رانندگی می‌گمارد و ارنست طی مسافرکشی‌های خود با یکی از دختران سرخپوست به نام مالی براون آشنا شده و به توصیه عمویش، با او ازدواج می‌کند. 
خواهرهای مالی یعنی آنا و ریتا و مینی هم شوهران سفیدپوست دارند و به تدریج طی حوادث مشکوکی کشته شده و ثروتشان ابتدا به مادرشان لیزی و بعد از مرگ مادر به مالی می‌رسد. البته ریتا همراه شوهر سفیدپوستش، بیل اسمیت (به دلیل آنکه نمی‌خواست در دار و دسته هیل وارد شود) طی انفجار شدیدی به قتل رسید.
به تدریج متوجه می‌شویم که ویلیام هیل با گروهی از سفیدپوستان و از جمله برادرزاده‌هایش ارنست و برایان، درصدد به‌دست آوردن ثروت سرخپوستان اوسیج است. آنها برای این هدف به هر وسیله‌ای دست می‌زنند، از ازدواج و به‌دست گرفتن وکالت سرخپوستان و سپس مسموم کردن تدریجی (نوعی ترور بیولوژیک) یا قتل آنها گرفته تا تهیه بیمه عمر برای موکلان خود و به جیب زدن مبلغ آن پس از کشتنشان و تا زیر آب کردن سر همه وراث زمین‌ها و پول‌ها و... 
این در حالی است که ظاهر جنتلمن و انسان‌دوست خود را حفظ کرده، به خصوص ویلیام هیل که همواره خودش را دوستدار و خیرخواه سرخپوستان جلوه می‌دهد، چنان‌که حتی پس از آشکار شدن همه واقعیات، باز هم طی نامه‌ای، خود را عاشق اوسیجی‌ها نشان داده و حتی به دیدن آنها می‌رود!
اسکورسیزی و راث از طریق نوعی روایت برهم و صحنه‌پردازی‌ها و سکانس‌بندی‌های افقی/عمودی و جدول‌گونه، همچنین برخی حرکات متداوم و پیوسته دوربین در دالان‌ها و اتاق‌ها و حتی دخمه‌ها و خرابه‌ها و در کنارش کات‌های شوک‌آور در فصل‌های افشاگر، با قدرت، تماشاگرشان را پای فیلم نگه می‌دارند. به اینها بیفزایید بازی‌های تاثیرگذار رابرت دو نیرو و به خصوص لئوناردو دی کاپریو که به خوبی عشق و تردید و نفرت و ترحم را در کنار هم ارائه داده و البته انتخاب بازیگران نقش‌های مالی (لیلی گلدستون)، ریتا و آنا و....
تابویی که پس از صد سال شکست؟
تا این‌جا برای تماشاگر پی‌گیر سینمای ‌هالیوود، خیلی عجیب و غریب به نظر می‌رسد که این سینما به یکی از ظلم‌ها و جنایات تاریخی سفیدپوستان آمریکا درحق سرخپوستان پرداخته است. جنایتی که پیش از این، چندان مورد اشاره سینمای یاد شده قرار نگرفته بود. سرخپوستان ثروتمند و تلاش سفیدپوستان برای به‌دست آوردن دل آنها در یک فیلم ‌هالیوودی خیلی غریب به نظر می‌رسد، در حالی که آنچه از ‌هالیوود به خاطرمان مانده، همواره فیلم‌های سرخپوستی مملو از قتل و غارت بوده، سرخپوستان همیشه وحشیانه حمله می‌کردند و اکثرا توسط سفیدپوستان بر خاک می‌افتادند.
با بررسی خیلی اجمالی تاریخ سینمای‌ هالیوود می‌توان دید که تقریبا در طی بیش از 100 سال تاریخ‌ هالیوود و 127 سال تاریخ سینمای غرب، تعداد فیلم‌هایی که در جریان عمده این سینما و توسط کمپانی‌های اصلی در دفاع از مظلومیت سرخپوستان و جنایات سفیدپوستان ساخته شد، به زور به دو سه اثر می‌رسد، آن هم فیلم‌هایی که به هر حال در آنها، سرخپوستان بد و خوب وجود داشتند و سرانجام این سفیدپوستان بودند که آنها را نجات داده و آزادی‌شان را می‌بخشیدند! 
فیلم‌هایی مانند «پاییز قبیله شاین» (جان فورد-1964) و «رقصنده با گرگ‌ها» (کوین کاستنر-1990) و یا در فیلمی همچون «اگر از آسمان سنگ ببارد» (دیوید مکنزی-2016) که معاون کلانتر یک سرخپوست بوده و در نهایت درباره حقوق از دست رفته سرخپوستان با لحنی مطایبه‌آمیز سخن می‌رود. 
این در حالی است که همین تاریخ سینما در‌ هالیوود مشحون از فیلم‌های وسترنی است که در آنها همواره سرخپوست‌ها، افرادی ذاتا شرور و خبیث و وحشی نمایانده شده که سفیدپوستان انسان‌دوست و مهربان و متمدن را می‌کشتند و بنا به همان جمله معروف کلنل «شریدان» در کتاب و فیلم «قلبم را در سرزمین ووندد نی به خاک بسپار»:
«...تنها سرخپوستان خوبی که من دیدم، همان‌ها بودند که مرده بودند...»
این همان جمله قصاری است که به مثل معروف سفیدپوستان آمریکا بدل گشت که:
«تنها سرخپوست خوب‌، سرخپوست مرده است.»
این درحالی است که از سال‌های دهه 1950، فیلم‌های بسیاری در‌ هالیوود، رنج برده‌داری سیاهپوستان و بی‌عدالتی و ظلم درباره آنها را به تصویر کشیدند که برخی از آن فیلم‌ها، به موفقیت‌های بالای سینمایی و جوایز متعدد از جمله اسکار دست یافتند ولی تقریبا کسی جرات نکرد در سینمای‌ هالیوود از رنج عظیمی که طی قرن‌ها بر سرخپوستان آمریکا رفت، سخن گفته و فیلم بسازد و این موضوع همچنان به صورت یک تابو باقی ماند.
چراکه مسئله سرخپوستان و نسل‌کشی آنها در طی چندین قرن، در باور و متون مکتوب پیوریتن‌های مهاجر به قاره آمریکا (فرقه‌ای منشعب از پروتستان‌ها)، کاملا از اصول ایدئولوژی آخرالزمانی آنان به شمار آمده و براساس همین مکتوبات و اعتقادات صلیبی/صهیونی (که از تئوری‌های همان پیوریتن‌های مهاجر منشأ گرفت) برای بازگرداندن مسیح موعود با شرط کوچاندن قوم یهود به سرزمین فلسطین و برپایی اسرائیل، بایستی سرخپوستان و بومیان به عنوان کنعانیان، پاک‌سازی می‌شدند و این پاک‌سازی قومی، بسیار فراتر و عمیق‌تر از برده‌داری سیاهپوستان و قلع و قمع آنها به شمار آمد که امروزه می‌توانند آن را تا حدودی (البته با تکیه بر محوریت سفیدپوستان) در فیلم‌ها به تصویر بکشند. 
ولی نمایش نسل‌کشی سرخپوستان در سینما، به دلیل همان ریشه‌های ایدئولوژیک و آخرالزمانی در فرهنگ آمریکاییان به هیچ‌وجه قابل قبول نیست. از همین روی در مقابل صدها فیلم تولید شده در نمایش ظلم و ستم به سیاهپوستان آمریکا، تنها دو سه فیلم درباره بخش ناچیزی از قتل و غارت سرخپوستان در‌ هالیوود ساخته شده است.
پروپاگاندایی ورای قتل و غارت سرخپوستان
اما در فیلم «قاتلین ماه کامل»، برخلاف مثال‌هایی که زده شد، نه تنها سرخپوستان اغلب ساده و ستمدیده و مورد ظلم نشان داده شده‌اند بلکه حتی در میان آنها، چندان به سرخپوست شرور و خبیثی برخورد نمی‌کنیم و حتی «آنا» اگر خشن است و اسلحه حمل می‌کند، به دلیل نامرادی‌هایی است که از سوی شوهرش «برایان» دیده و البته همین «آنا» از سوی مادرش لیزی هم طرد شده یا «هنری» تحت تاثیر داروها و فشارهای روانی دکترها و مخصوصا هیل قرار دارد که از خود رفتارهای نامناسب نشان می‌دهد. 
ولی در میان سفیدپوستان شهر فیرفکس، یافتن فرد درست و درمان، حکم کیمیا را دارد؛ شاید تنها بتوان بیل اسمیت را نام برد که همراه همسرش ریتا در جریان بمب‌گذاری کشته شد و البته کشیش کلیسا و برخی از همان کلیساروها. بقیه تقریبا بالاتفاق خبیث و شارلاتان و شرور هستند؛ از دار و دسته ویلیام هیل گرفته تا کلانتر و پزشکان و... و حتی ارنست که ظاهرا همسرش را دوست دارد اما خواسته یا ناخواسته، او را به سوی مرگی تدریجی می‌برد. یا برایان که ظاهرا در جریان کشته شدن «ریتا» بی‌گناه است اما پس از او سر خواهر دیگرش را هم می‌خورد!
اگرچه اسکورسیزی پیش از این نیز در فیلم‌هایی مانند «آلیس دیگر این‌جا زندگی نمی‌کند» یا «بیرون آوردن مردگان» یا «جزیره شاتر» و به خصوص فیلم «سکوت» تا حدودی خلاف جریان اصلی هالیوود شنا کرد و از همین رو هم کمتر مورد توجه فصل جوایز و مراسمی همچون اسکار قرار گرفت ولی به نظر می‌آید این بار چندان بی‌گدار به آب نزده و اگرچه تابوهایی را شکسته و نعل‌هایی را کوبیده اما میخ‌هایی را زده است!
چنان‌که تقریبا در یک‌سوم آخر فیلم، متوجه علت تابوشکنی‌ها و به نعل و به میخ زدن‌هایش می‌شویم، خصوصا نعل‌کوبی‌های او، آنچنان تابلو می‌شود که گمان سفارشی بودن فیلم را جدی می‌گرداند. 
شخصیت بدنامی که منجی سرخپوستان می‌شود!
ماجرا از این قرار است که تقریبا از دقیقه 140 فیلم «قاتلین ماه کامل» که سرخپوستان در مقابل قتل‌های مشکوک و نسل‌کشی‌شان در اوسیج کاملا درمانده شده‌اند، شاهد حضور ماموران تحقیق سازمان BOI (اداره تحقیقاتی که در واقع پدر اداره تحقیقات فدرال آمریکا FBI محسوب شده) در «فیرفکس» هستیم. حضوری که به دنبال سفر مالی به واشنگتن و دیدار با رئیس‌جمهوری آمریکا و قول رئیس‌جمهوری مبنی بر رسیدگی به قتل‌های مشکوک در اوسیج صورت گرفت.
از دقیقه 140 به بعد تحقیقات گسترده ماموران اداره تحقیقات ایالات متحده، پی بردن به علت و عوامل قتل‌ها و سپس بازداشت و دادگاهی شدنشان را شاهدیم و آنچه بیش از همه دیده می‌شود، تلاش ماموران اداره فوق به سرکردگی ادگار جی هوور (رئیس BOI و سپس FBI) است که در واقع او باعث برقراری عدالت برای سرخپوستان و قصاص سفیدپوستان مجرم می‌شود و از قضا در همان زمان است که اداره تحقیقات BOI به FBI تبدیل گردیده و ادگار جی هوور به عنوان نخستین رئیس آن تا 47 سال (یعنی تا زمان مرگش) به عنوان رئیس FBI باقی می‌ماند. 
ادگار جی هوور اگرچه در تاریخ شخصیت بدنامی ثبت شده و به طور مثال، فیلم «جی ادگار» ساخت کلینت ایستوود در سال 2012 به خوبی کارنامه سیاه هوور را نمایش داد (و از همین روی هم در هیچ یک از مراسم و جوایز و لیست‌های برگزیده سینمایی سال حضور نداشت) و با وجود آنکه تصویر یا ‌نمایی از او در فیلم «قاتلین ماه کامل» نمی‌بینیم اما در واقع قهرمان اصلی این فیلم به نظر می‌رسد. یعنی تمام آن پتانسیل نفرت و خشم و عصبانیتی که مخاطب بابت رذالت و درنده‌خویی ویلیام کینگ هیل و دار و دسته‌اش و سایر سفیدپوستان اعم از کلانتر و پزشکان و معتمدین شهر فیرفاکس دچار می‌شود، در یک ساعت و ربع آخر فیلم، تسکین می‌یابد. 
این هوشمندی و هنرمندی مارتین اسکورسیزی و اریک راث اگرچه در جهت تحریف تاریخ و تطهیر شخصیت‌های بدنام صورت گرفته اما جای تامل و تفکر دارد خصوصا برای برخی فیلمسازان سینمای ایران که بهترین شخصیت‌های تاریخ ما را هم بد و نافرم و عقب‌افتاده نمایش می‌دهند. 
یک گام به پیش، دو گام به پس
این برای نخستین‌بار نیست که ‌هالیوود به بهانه نقد و افشای جنایات و اعمال رذیلانه بخشی از سیستم دولتی آمریکا (در این فیلم کلانتر و عوامل دولتی شهر فیرفکس) و نمایش ظلم و ستم به افرادی که در ایدئولوژی آمریکایی درجه دو محسوب شده‌اند (در این‌جا سرخپوستان)، بخش‌های مهم‌تری از این حکومت و حاکمیت ایالات متحده را تطهیر کرده و مشروعیت می‌بخشد یا در واقع برای سفیدنمایی و قهرمان‌سازی از سیاه‌ترین ابعاد ایالات متحده، ناگزیر از شکستن برخی از تابوهای همیشگی خود شده (همان سیاست مصلحت‌گرایانه مارکسیستی که لنین تحت عنوان «یک گام به پیش، دو گام به پس» ارائه کرد)؛
در فیلم «توطئه‌گر»(رابرت رد فورد) گرفته که در مقابل محاکمه و مجازات ناعادلانه صاحب مهمانخانه‌ای که قاتل لینکلن را جا داده بود، ادعا می‌شود که دستگاه قضائی آمریکا سر و سامان عدالت‌محوری یافت، یا در فیلم «موریتانیایی» (کوین مک دانلد) که بازداشت‌ها و شکنجه‌های غیر قانونی بخشی از دستگاه امنیتی آمریکا در جریان برخورد با مظنونین حادثه 11 سپتامبر و القاعده به تصویر کشیده شده اما نشان داده می‌شود که دستگاه قضائی آمریکا، سیستمی عدالت‌طلب و فریادرس برای حتی خطرناک‌ترین متهمان و مجرمان امنیتی می‌گردد، و یا در فیلم «گزارش» (اسکات زد برنس) در مقابل روند شکنجه‌های متهمین به عضویت در گروههای به اصطلاح تروریستی، اما گزارشی از این شکنجه‌ها و تلاش برخی سناتورهای کنگره آمریکا باعث افشا و جلوگیری از این روند و حتی مجرم قلمداد شدن رؤسای امنیتی و سیاسی می‌شد.
اسکورسیزی و اریک راث نیز در فیلم «قاتلین ماه کامل» با همین سیاست قدیمی مادی‌گرایانه به ماجرای سرخپوستان پرداخته‌اند و برخی عناصر ایدئولوژی آمریکایی (مانند تقابل با سرخپوستان و منجی بودن سفیدپوستان) را به نفع برجسته ساختن نمادهای همین ایدئولوژی (در این‌جا جی ادگار هوور و FBI) به محاق برده‌اند! آنچه احتمالا به ذائقه طراحان فصل جوایز امسال و آکادمی‌نشینان خوش نیاید!!
ضمن اینکه در فیلم به گونه‌ای گل‌درشت، اشاره‌هایی هم به لژ ماسونی «اسب خاکستری» و حضور ویلیام هیل و ارنست در آن و همچنین یهودی بودن آنها هم شده است.