سفر به سرزمین شام (بخش سوم: سیده رقیه)
علیرضا آل یمین
روز جمعه رفتیم به قسمت مرکزی شهر دمشق. جایی که از ان به عنوان شهر قدیم یاد می شود. امارت ها و ساختمان های قدیمی شهر در این منطقه هستند. ساختمان هایی با بیش هزار سال قدمت. بناهایی که با سنگ خشت و گل ساخته شده اند و از دل تاریخ گذشته اند تا عبرتی باشند برای اولی الابصار. سر و صدای زیاد توپخانه و خمپاره و انفجار از اطراف شهر قدیم دمشق به گوش میرسد. اما مردم بدون توجه به این صداها به زندگی عادی خودشان پرداخته اند. وقتی وارد شهر قدیم دمشق می شویم از همان ابتدا ساختمان های قدیمی جلب توجه می کنند. از کاخ سبز شام و مسجد اموی تا ... حرم حضرت رقیه سلام الله علیها در این منطقه قرار دارد. به دلیل وجود برخی از ادارات دولتی و اهمیت سیاسی و تاریخی شهر قدیم دمشق، رفت و آمدها به این منطقه توسط نیروهای ارتش کنترل بیشتری می شود.
برای آشنایی و گفت و گو با شیخ مامون رحمه امام جمعه شهر دمشق وارد جامعه اموی شدیم. مسجدی بسیار بزرگ و مجلل که گویا بنای آن مربوط به حکومت معاویه و آل امیه است. حضور در چنین محلی برای ما هیچ جذابیتی از حیث قدمت تاریخی آن ندارد. بلکه همه این کوچه ها و بازارها و مساجد و آبادیها و ویرانهها یادآور دردآورترین روضه ها و روزهای اهل بیت امام حسین علیه السلام است.
نقل شده است وقتی از امام سجاد علیه السلام پرسیدند درجریان واقعه عاشورا کجا برای شما بیشتر از همه جا سخت بود . حضرت زینالعابدین علیه السلام سه بار فرمودند: الشام الشام الشام ... حالا دیگر مجالی برای پرداختن به معماری و قدمت محلی که آل الله علیهم السلام در آنجا سخت ترین روزهای خود را گذرانده اند نمی ماند.
در مسجد اموی منبری ست که زمانی یزید لعنه الله علیه روی آن می نشسته است و خطبه! می خوانده و دربرابرش سکویی قرار دارد که گویا اهل بیت اباعبدالله علیه السلام را به عنوان اسیران جنگی در برابر خلیفه روی آن نشاندهاند. اینکه آن منبر و این سکو همان است که میگویند نمیدانم، اما هر چه است انگار بغض فروخورده تاریخ است که در مسجد بزرگ دمشق می شکند. نماز جمعه شهر در این جا برگزار می شود و وقتی ما رسیدیم، مردم کم کم می آمدند و می نشستند آماده نماز جمعه می شدند.
کمی با شیخ مامون گفت و گو کردیم . او جوان و اهل تسنن است. علاقه و ارادت او به رهبر معظم انقلاب و سید حسن نصرالله برایم عجیب بود . می گفت دو آرزو دارد. یکی اینکه به ایران سفر کند و دیگر اینکه سرباز حزب الله باشد و تحت امر سید حسن نصرالله بجنگد. شیخ رحمه اشراف کاملی به اوضاع سیاسی منطقه داشت. و تحلیلهایش برمبنای محور مقاومت بود. شیخ مأمون رحمه رفت تا مهیای خطبه خوانی جمعه شود و من با حال و هوای این مسجد عجیب به دل دردناک تاریخ شیعه سفر کردم.
شیخ مامون رحمه روی منبر رفت، نه آن منبر که روزی معاویه و فرزندش لعنه الله علیهما روی آن نشسته بودند. منبر شیخ رحمه انگار از فریادهای حضرت زینب سلام الله علیها جان گرفته بود. اولین روزهایی بود که آمریکا بمباران هواییش را علیالظاهر علیه داعش شروع کرده بود و خطبه سیاسی شیخ رحمه چنان که انتظار می رفت در باب همین اتفاقات بود. تحلیل دقیق او از فتنه افکنی و فرصت طلبی آمریکا و حمله شدیدش به سلفی ها همراه با فریادهایی که از منبر مسجد اموی بر سر بازماندگان یزید می کشید دلم را آرام کرد. کاش حرف های شیخ مامون را در عرض جغرافیا، آن هایی بشنوند که ساز اختلافافکنی بین شیعه و سنی را کوک می کنند و در طول تاریخ به گوش خلفایی برسد که گمان میکردند آینده متعلق به آنها خواهد بود. این ها صدای زینب سلام الله علیها بودکه از حلقوم شیخ سنی مذهب مسجد اموی بیرون می آمد. نماز جمعه تمام شد و بعد از گفت و گوی مختصری با شیخ مامون رحمه با یکی همراهان او به زیارتگاه رأس الحسین علیهالسلام رفتیم. محلی که نقل شده است سر مبارک حضرت اباعبدالله علیه السلام مدتی در آنجا قرار داشته . هر چند اینجا دیگر از چوب خیزران و تشت خبری نبود اما ...
بعد از ورود ما گروهی از زائرین عراقی هم وارد شدند. آن ها از کربلا آمده بودند و حال عجیبی داشتند. تعداد زنها بیشتر بود و به محض ورود هروله کنان، به سبک وسیاق خود عراقی ها شروع کردند به روضه خوانی و عزاداری. ابد والله ما ننسی حسینا
کربلایی ها وقتی خبردار شدند ایرانی هستیم شروع کردند به درد دل کردن. ریش سفیدشان می گفت: شیعیان عراق گوش به فرمان مرجعیت هستند و پس از فتوای جهاد آیت الله سیستانی فوج فوج لباس رزم پوشیده اند و نمی گذارند پای منحوس داعشی ها به عتبات اهل بیت نزدیک شود. زیر لب خواندم
پایتان گر طرف کرب و بلا باز شود
آخرین جنگ جهانی حق آغاز شود
حالا مانده بودم میان کربلا و شام. روضه ها پشت سرهم از جلوی چشمم رد می شدند و حالا چطور می شود به زیارت مزار کوچک حضرت ملیکه الحسین رفت.
از جامعه اموی که خارج می شوی کمی جلوتر کوچه ای هست که منتهی می شود به حرم حضرت رقیه سلام الله علیها. نکته جالب اینکه از اینجا به بعد که در واقع حریم عمه کوچک سادات است توسط نیروهای حزب الله حفاظت می شود. دلیل امنیتیاش هر چه هست مهم نیست. مهم جوانان خوش سیما و رشیدی هستند که حتی طاقت تصور این را ندارند که کسی بخواهد به حریم این بانوی سه ساله کمترین تعرضی بکند. یکی از آن ها افغانی است مدت ها در عربستان زندگی کرده و سال ها قبل از آنجا مهاجرت کرده اند به سوریه . گویا در دمشق هم وضع خوبی داشته اند تا تروریست های تکفیری از شکم شتر فتنه زاده می شوند و جنگ شروع می شود.
هرجا حرفمان به سیده رقیه می رسد بغضش می شکفد و اشکش سرازیر می شود. حال باصفا و معنوی مدافعان حرم حضرت رقیه را که می بینم دیگر خیالم از بابت امنیت حرم حضرت سه سالهی اباعبدالله آسوده می شود.
همیشه دوست دارم حرم امام رضاعلیه السلام را شلوغ ببینم. هرچه شلوغ تر و پر رونق تر بهتر و باصفا تر، اما اینجا، حرم دختر کوچک اباعبدالله خلوت است. و هر چه خلوت تر بهتر. حس می کنم دور و برش باید هم خلوت باشد. دختر است دیگر ! از ازدحام و سر وصدا میهراسد. یعنی اصلا خاطره خوشی از شلوغی ها ندارد. آخرین باری که دور و برش شلوغ شد بازار شام بود. بازار هم که جای بچه ها نیست...