امدادِ غیبی در مِنا(حکایت اهل راز)
جناب حجتالاسلام والمسلمین محمّد کاظم راشد یزدی نقل کرد:
در سال 1348 شمسی که به سفر حج مشرف شده بودم، آمدن از مسیر مشعر تا مِنا و نیز رمی جمرات بسیار سخت بود. بسیاری از آفریقاییها به هنگام اذان صبح برای رمی میرفتند، سپس به مسلخ میآمدند که در مسیر پایین (مسیر مشعر به مِنا) قرار داشت. در این مسیر باریک، به ویژه در منطقه «سوق الحرب» در ازدحام اتوبوسها گیر کرده و ماندیم.
هر سال در این محلّ تصادفی پیش میآمد که در آن سال هم پیش آمد. جمعیت از دو طرف آمده و فشار میآوردند. افراد زیادی که برای رمی میرفتند، سبب ازدحام میشدند؛ به هر صورت ما ماندیم.
معمولاً از مشعر که به مِنا میآمدیم به خیمهها نمیرفتیم، بلکه مستقیماً برای رمی جمرات میرفتیم.
در آن زمان من روحانی کاروان بودم، همسر حاج اسدالله نانوا اهل یزد، که پیرزنی وارسته و از نظر عبادت و اخلاق و تقوا نمونه بود، همراه من بود. چشمش هم کمسو بود، به طوری که باید کسی دستش را میگرفت و راه میبرد و معمولاً همسرش حاج اسدالله این کار را میکرد.
از محل توقف اتوبوسها که گذشتیم، پس از طی مسافت حدود پنج دقیقه، در آن ازدحام جمعیت، این خانم را گم کردیم.
در آن سال، هشت نفر زیر دست و پا تلف شدند. من و یکی از دوستانم مجبور شدیم تا به کوه زده و از پشت خیمههای مصریها که بالای محل استقرار چادر ایرانیها بود خود را به محل چادرها برسانیم. پس از چهار پنج ساعت و در حالیکه زخمی شده بودیم، خود را به خیمهها رساندیم، ولی احدی از اعضای کاروان ما نرسیده بود. وقت ظهر بود، که با کمال تعجب دیدیم آن پیرزن در کنار خیمه با آرامش و سلامت کامل نشسته است. وقتی سؤال کردم: کجا بودی؟ گفت: وقتی نگاه کردم و شما را ندیدم، کسی آمد و گفت: ناراحت نشو، بیا تا راهنماییات کنم. همینطور که دستم را گرفته بود و بدون آنکه مسافت زیادی را طی کنیم، به اینجا رسیدیم. چون پایم درد میکرد، خوشبختانه راه زیادی هم نبود.
نکتۀ تعجبآور آنکه چشمش هم بهبود یافته بود و تا سالهای بعد هم که حالش را میپرسیدیم، میگفت: چشمم خوب است.
برایمان شگفتآور بود که چطور شد در آن روز که تعداد زیادی از مردان گم شدند، این خانم به راحتی و با سلامتی کامل به چادرها رسید. جز اینکه بگوییم عنایت حضرت بقیهًْالله بود که این زن پارسا را نجات داد، چیز دیگری نمیتوان گفت.
* کتاب: خاطرههای آموزنده، نوشته آیتالله محمدی ریشهری
انتشارات دارالحديث قم