سنجش ایدئولوژیهای مدرن- 7
اسلام و نسبت آن با ایدئولوژی (پاورقی)
Research@kayhan.ir
شهریار زرشناس
طريقت اجتماعي اسلامي و نسبت آن با ايدئولوژي
ايدئولوژي مدرن از دل فلسفه اومانيستي مدرن پديدار گرديده است و اغراض سياسي- اجتماعي مدرنيستي [در معناي اعم آن] را دنبال ميكند. ايدئولوژي مدرن در متن خود مجموعهاي از دستورالعملها و احكام و فرمولهاي معطوف به عمل سياسي- اجتماعي دارد. از ايدئولوژيهاي مدرن نميتوان انتظار داشت كه آرمانها و آمال ديني و اسلامي را دنبال نمايند و يا با ذات استكباري عالم مدرن مبارزه كنند. اساساً مسلمانان و به طور مشخص قشر انقلابيتر فعال پيشرو در مجاهده و مبارزه با كفر و ظلم استكبار آن يعني روحانيت اصيل، و نيز آن قشر مسلمان معتقد متعهد به ولايت فقيه و انقلاب اسلامي و تشيع اصيل ولائيای (به عنوان حقيقت اسلام) كه در كسوت روحانيت نيستند و ما آن را «مجاهد بصير» (به عنوان جايگزيني براي اصطلاح «روشنفكر مسلمان» يا «روشنفكر اسلامي» كه تعريف آن مبهم است و ميتواند تداعيكننده روشنفكري التقاطي به اصطلاح ديني باشد) ميناميم، براي مبارزة خود نيازمند نظام منسجم و فرموله شدهاي از مفروضات تئوريك توصيفي و احكام و دستورالعملهاي سياسي- اجتماعي هستند كه آن را «طريقت سياسي- اجتماعي اسلامي» يا به طور خلاصه «طريقت اجتماعي اسلامي» ميناميم.
اگر ايدئولوژيهاي مدرن غربي براي روشنفكران غربي و غربزده در عصر انقلابهاي اومانيستي- دموكراتيك، اهرم و ابزار پيشبرد اغراض سياسي- اجتماعي و بسط و تحكيم عالم مدرن بوده است، در آغاز دوران گذار تاريخي بشر و ظهور انقلاب طليعهدار اسلامي و فرارسيدن بيداري اسلامي، «طريقت اجتماعي اسلامي» كه ريشه در تفكر و حكمت اسلامي و فقاهت اصيل شيعي دارد، براي روحانيت اصيل و متعهد و نيز براي «مجاهدان بصير» در امر جهاد انقلابي ضداستكباري و كفرستيزانة ضدمدرنيستي چونان ابزار و اهرمي است كه در امر مبارزه براي تأسيس حكومتهاي ديني و تحكيم و بسط مدنيه ولائي دوران گذار و حركت به سمت چشمانداز ظهور عالم ديني ميتواند نقشي محوري و بسيار مهم ايفا نمايد.
روحانيت انقلابي و «مجاهدان بصير» در امر مبارزه با استكبار مدرن و ايدئولوژيهاي آن و نيز در مسير تحكيم و بسط انقلاب اسلامي و نظام ديني و تأسيس مدنيه ولائي دورانگذار نيازمند سيستم منسجم و بههمپيوستهاي از مقولات و مفاهيم و دستورالعملها و احكام سياسي- اجتماعي (به وسيعترين معناي آن كه عرصههاي گستردة اقتصاديات، تعليم و تربيت، اخلاقيات، بسياري مباحث فرهنگي، هنر و ادبيات و... را نيز دربر ميگيرد) هستند كه به عنوان اهرم تئوريك و ناظر به اجرا و عمل سياسي- اجتماعي در مسير آرمانها و اهداف تفكر اسلامي و نظام ولايي به كار آيد و ما آن را «طريقت اجتماعي اسلامي» ناميدهايم و در مقابل ايدئولوژيهاي اومانيستي- سكولاريستي مدرن قرار گيرد.
ليبراليسم اولين و نيرومندترين ايدئولوژي عالم مدرن است. از واپسين دهة قرن بيستم، صورت تغيير شكل دادة ليبراليسم تحت عنوان «نئوليبراليسم» به ايدئولوژي حاكم مطلقالعنان عالم غرب و جهان غربزدة مدرن بدل گرديده است. ليبراليسم بيترديد اصليترين ايدئولوژي عالم مدرن است و به نظر ميرسد كه ديرپاترين و پايدارترين آنها هم بوده است. ليبراليسم، ايدئولوژي محوري نظام سرمايهداري مدرن است و بيشترين انطباق و سازگاري را با منافع طبقه سرمايهدار مدرن سكولاريست دارد.
ليبراليسم در قرن شانزدهم ميلادي به نحوي جنيني ظاهر گرديد و در قرن هفدهم به هيأت يك ايدئولوژي تمامعيار درآمد و تدريجاً بسط يافت و در قرون هيجدهم و نوزدهم نقش فعال و بسيار مهمي در سياست و تحولات بزرگ اجتماعي- سياسي جوامع غربي بازي كرد. ليبراليسم در سير تطور و بسط تاريخي خود داراي انواع و اقسامي گرديد. در يك جمعبندي كلي فشرده ميتوان سه نوع ليبراليسم را تا حدودي از يكديگر تميز داد:
1 ـ ليبراليسم كلاسيك كه در قرن شانزدهم در صورت آغازين وجنيني ظاهر گرديد و در قرن هفدهم در هيأت يك ايدئولوژي تمامعيار و مؤثر ظاهر شد و در سراسر قرون هيجده و نوزده نقش مهم و فعالي در پيشبرد منافع سرمايهداري مدرن در اجتماعات غربي و نيز تأمين و تحقق اغراض استعماري سرمايهداران مدرنيست غربي در سرزمينها و كشورهاي غيرغربي تحت سلطه آنها برعهده گرفت. ليبراليسم كلاسيك در سه دهة آغازين قرن بيستم نيز كم و بيش به حيات خود ادامه داد ولي پس از آن با ظهور و افزايش نفوذ ايدئولوژيهاي سوسياليستي ماركسيستي، فاشيستي و سوسيال- دموكراتيك تدريجاً از دامنة نفوذ آن كاسته شد و به حاشيه رانده شد.
2 ـ سوسيال دموكراسي كه صورتي ملايم از ليبراليسم است و درپي بحرانسازيها و ناكاميهاي ليبراليسم كلاسيك، به عنوان مفرّي براي نجات سرمايهداري مدرن غربي، از نيمة دوم قرن نوزدهم تدريجاً پديدار گرديد. اوج قدرت سوسيال- دموكراسي به عنوان يك ايدئولوژي در سالها و دهههاي پس از جنگ جهاني دوم و تا سالهاي مياني و پاياني دهة هشتاد قرن بيستم بوده و پس از آن با قدرتيابي نئوليبراليسم تا حدود زيادي از قدرت و نفوذ سوسيال- دموكراسي كاسته شد. سوسيال دموكراسي در واقع نوعي روايت ليبرالي از «سوسياليسم» است كه در كل و در نهايت به نحوي و به عنوان صورتي از ليبراليسم و در مسير تحقق منافع سرمايهداري مدرن و مبتني بر جهتگيري نهايي معيارها و موازين ليبرالي عمل مينمايد، اما در عين حال ميكوشد تا با كاستن از خشونت و عرياني فشار استثماري عليه مستضعفان جوامع غربي و فريفتن آنها از طريق ارائة برخي امتيازهاي حداقلي (بسيار بسيار كمتر از آنچه كه حق كارگران و مستضعفان اجتماعات غربي است) جلوي اعتراض و طغيان آنها را گرفته و سيطرة استكباري و استعماري غرب مدرن و سرمايهداري سكولار آن را تداوم و تعميق بخشد. سوسيال- دموكراسي اگرچه برخي ظواهر و وجوه و شعارها را از سوسياليسم مدرن به عاريه گرفته است، اما در كليت و نهايت خود، ايدئولوژياي ليبرالي است و غايات ليبرالي را در صورتي تغييرشكل داده و بعضاً غيرمستقيم دنبال ميكند.
3 ـ نئوليبراليسم، صورتي از ليبراليسم است كه بنيانهاي تئوريك آن از اوايل قرن بيستم (وحتي ميتوان گفت از جهاتي از اواخر قرن نوزدهم) تدريجاً تدوين گرديد، اما ظهور و بروز منسجم تئوريك آن در نيمه قرن بيستم و دهههاي پس از آن است و از اواخر سالهاي دهة 1970 ميلادي به عنوان ايدئولوژي متّنفذ و غالب غرب مدرن و به تبع آن جهان غرب زده مدرن درميآيد و اكنون دههها است كه حاكم بلامنازع ايدئولوژيك عالم مدرن ميباشد.