کد خبر: ۲۶۳۵۴۲
تاریخ انتشار : ۰۴ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۲۱:۴۲

یک شهید، یک خاطره

 
 
  آن ظهرِ گرمِ تابستان
مریم عرفانیان
 
همراهِ برادرم حسن، برای گندم درو سرِ زمین رفته بودیم؛ اما کارمان تا شب طول کشید و مجبور شدیم دیروقت بخوابیم.
 وقتی برای خوردن سحری بیدار شدیم، نزدیکِ طلوع آفتاب بود! 
نمازمان را خواندیم و دوباره پای پیاده به مزرعه رفتیم، آن هم با دهان روزه. 
قرار گذاشتیم کمتر درو کنیم تا خسته نشویم و بتوانیم روزه‌مان را کامل بگیریم.
 در آن ظهرِ گرمِ تابستان، برادرم با تمام قدرت گندم‌ها را درو می‌کرد و زیر لب ذکر می‌گفت... 
حسن خدا را شاکر بود که تحمل سختی‌ها را برایش آسان کرده است.
بر اساس خاطره‌ای از شهید حسن ایزانلو
راوی: علی‌اصغر ایزانلو، برادر شهید