کد خبر: ۲۶۲۵۶۳
تاریخ انتشار : ۱۶ فروردين ۱۴۰۲ - ۲۰:۱۱

هرکس تو را ندارد جز بی‌کسی چه دارد جز بی‌کسی چه دارد هرکس تو را ندارد(چشم به راه سپیده)

 
 
 
حق دلها 
گاهي اگر با ماه صحبت كرده باشي
از ما اگر پيشش شكايت كرده باشي
گاهي اگر در چاه مانند پدر آه
اندوه مادر را حكايت كرده باشي
گاهي اگر زير درختان مدينه
بعد از زيارت استراحت كرده باشي
گاهي اگر بعد از وضو مكثي كني تا
آيينه يي را غرق حيرت كرده باشي
در سال‌هاي سال دوري و صبوري
چشم انتظاري را شفاعت كرده باشي
حتي اگر بي آن كه مشتاقان بدانند         
گاهي نمازي را امامت كرده باشي
يا در لباس ناشناسي در شب قدر
از خود حديثي را روايت كرده باشي
يا در ميان كوچه‌هاي تنگ و خسته
نان و پنير و عشق قسمت كرده باشي
پس بوده‌يي و هستي و مي‌آيي از راه
تا حق دل‌ها را رعايت كرده باشي
پس مردمك‌هاي نگاه ما عقيم‌اند
تو حاضري بي آن كه غيبت كرده باشي!
نغمه مستشار نظامی
صبح بی‌تو!
صبح بي‌تو، رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد 
بي‌‌تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد 
بي‌تو مي‌گويند تعطيل است کار عشقبازي
 عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد
 جغد بر ويرانه مي‌خواند به انکار تو اما 
خاک اين ويرانه‌ها بويي از آن گنجينه دارد 
خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد 
عشق با آزار، خويشاوندي ديرينه دارد 
روي آنم نيست تا در آرزو دستي برآرم
 اي خوش آن دستي که رنگ آبرو از پينه دارد
 در هواي عاشقان پر مي‌کشد با بيقراري
 آن کبوتر چاهي زخمي که او در سينه دارد
 ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي‌گشايد 
آن که در دستش کليد شهر پر آيينه دارد 
مرحوم قيصر امين پور
همنشین گل‌ها 
ای کاش که همنشین گلها باشیم
از نسل بزرگ موج و دریا باشیم
ای کاش که در رکاب آقا یک تن 
از سیصد و سیزده نفر ما باشیم
؟؟؟؟؟
بی‌نوائي
هرکس تو را ندارد جز بی‌کسی چه دارد
جز بی‌کسی چه دارد هرکس تو را ندارد
؟؟؟؟؟
ستاره‌باران
بیا که بی‌تو جهان، از گلایه لبریز است
بهار، بی‌تو به رنگ غروب پاییز است
بیا که فاجعه می‌بارد از زمین و زمان
ز اشک و خون، دل یارانِ حق، گهر ریز است
بیا! به گوش دل ما سرودِ مهر بخوان
بیا که صحبت عشّاق، بس دل‌انگیز است
بیا! جهان زِ وجود شهید، رنگین شد
بیا که ناله انسان، گلایه‌آمیز است
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو، بی‌قرار تواند
بیا که پیش تو از روزگار، شکوه کنیم
ز درد و رنج برون از شمار، شکوه کنیم
ازین خزان غم‌افزا، ازین شبان سیاه
ز سست‌عهدی فصل بهار، شکوه کنیم
بيا كه با تو ازين ره سوي خدا برويم
ز سوز و درد دل بی‌قرار، شکوه کنیم
بیا که نور بگیریم از فروغ تو
ز تیره‌فامی این شام تار، شکوه کنیم
تو ‌ای صلابت ایمان! تو ‌ای نشانه نور!
بیا که در بر پروردگار، شکوه کنیم
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بی‌قرار تواند
بیا و چهره شب را ستاره‌باران کن
بهار و غنچه و گل را به شهر، مهمان کن
به زردرویی گل‌های پرشکسته نگر
فضای خاطر افسرده را گلستان کن
گرفته ظلمت شب، ره به کلبه‌های حزین
بیا! ز پرتو خود کلبه را چراغان کن
ز سنگ فتنه بی‌یاوران کافرکیش
شکست شیشه دل‌ها؛ بیا و احسان کن
بپا شده است خدا را قیامتی ز گناه
بیا و گوشه چشمی به حق‌پرستان کن
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بی‌قرار تواند
شنیده‌ام که تو از راه دور می‌آیی
پی رهایی خلقِ صبور می‌آیی
عبور می‌کنی از راه‌های صعب زمین
ز جاده‌های بدون عبور می‌آیی
به سوی ظلمت خاموش راهیان حیات،
به کف گرفته طبق‌های نور، می‌آیی
چراغ عدل به دست تو می‌شود روشن
چو گل شکفته ز درک حضور می‌آیی
اگرچه قامت تو تا به کهکشان خداست
تو شاد و خنده به لب، بی‌غرور می‌آیی
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بی‌قرار تواند
هوروش نوابی