کد خبر: ۲۵۷۲۹۵
تاریخ انتشار : ۱۴ دی ۱۴۰۱ - ۲۱:۲۶

به کسى جمال خود را ننموده‏یى و بینم همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت‌و‌گویى(چشم به راه سپیده)

 
 
 
سر خمّ مى سلامت
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى 
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى؟ 
به کسى جمال خود را ننموده‏یى و بینم 
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت‌و‌گویى 
بشکست اگر دل من، به فداى چشم مستت 
سر خمّ مى سلامت، شکند اگر سبویى 
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا 
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویى 
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگى 
من از آن خوشم که چنگى بزنم به تار مویى 
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمى 
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى 
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم 
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى 
چه شود که راه یابد سوى آب، تشنه‌کامى؟ 
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویى؟ 
شود این که از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت 
من خشک لب هم آخر ز تو ‌تر کنم گلویى؟ 
نه به باغ ره دهندم، که گلى به کام بویم 
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویى 
ز چه شیخ پاکدامن، سوى مسجدم بخواند؟ 
رخ شیخ و سجده‏گاهى، سرما و خاک کویى 
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسکین 
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی
مرحوم فصیح‌الزمان شیرازی
آن خسی که به میقات آمد 
باید سلام کرد به تسبیح و یاد او
بر صبح و بر سپیده و بر بامداد او
بر او درود و خیر کثیر وجود او
بر حالت قیام و رکوع و سجود او
عمرش چو جلوه ابدیت بلند باد
حزبش بلندپایه و پیروزمند باد
ای آخرین امید بشر، در کویر غم
هرم حریر عاطفه در زمهریر غم
مضمون بکر و ناب «مناجات جوشنی»
فرزند اختران درخشان و روشنی
ای یک اشاره‌ لب تو «سابغ النعم»
یک زمزمه دل شب تو «دافع النقم»
چشمان ما غبار گرفت و نیامدی
دامان انتظار گرفت و نیامدی
کی می‌شود که پنجره پلک وا کنی؟
وجه خدای! عطف توجه به ما کنی
دیشب به خوابم آمدی ‌ای صبح تابناک
خواندم «متی‌ترینا»، گفتم «متی نراک»
«یا ایها العزیز»! ببین خسته‌حالی‌ام
چشمان‌ پرستاره و دستان خالی‌ام
ماییم آن «خسی که به میقات» آمدیم
شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم
شام فراق، سوره واللیل خوانده‌ایم
یوسف ندیده «اوف لنا الکیل» خوانده‌ایم
یا ایها العزیز! به زیبایی‌ات قسم
بر حسن دل‌فریب و فریبایی‌ات قسم
دل‌ها ز نکهت سخنت زنده می‌شود
عالم به بوی پیرهنت زنده می‌شود
صبح وصال تو شب غم را سحر کند
آفاق را نگاه تو زیر و زبر کند
موسی تویی، مسیح تویی، مکه طور توست
شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست
تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است
چشم بقیع ‌تر شده، باران گرفته است
شعر «شفق» حدیث زبان دل من است
تکرار نام تو ضربان دل من است
محمدجواد غفورزاده (شفق)
آقا نیامدید
فنجان قهوه سرد شد، آقا نیامدید
یا اینکه من ندیدمتان، یا نیامدید
یک میز با دو صندلی و چند کاج پیر
یک جفت چشم منتظر،... اما نیامدید
یک سال روزنامه هر روز و... هیچ‌گاه
در تیترهای صفحه فردا نیامدید!
بیهوده دلخوشم همه روزها گذشت
حتی غروب روز مبادا نیامدید!
این‌جا دلم فسیل شد اما کسی ندید
حتی شما برای تماشا نیامدید!
کبری موسوی قهفرخی
آرزو
عمری در آرزوی وصال تو سوختیم
با یاد آفتاب جمال تو سوختیم
ما را اگر چه چشم تماشا نداده‌اند
ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم
ای شام هجر کی سپری می‌شوی که ما
در آرزوی صبح زوال تو سوختیم
چندی به گفت وگوی وصال تو ساختیم
عمری در آرزوی وصال تو سوختیم
؟؟؟؟؟
آرزوی جمعه‌ها
من‌ گریه می‌ریزم به پای جاده‌ات‌، تا
آئینه‌کاری کرده باشم مقدمت را
اوّل ضمیر غائب مفرد کجائی؟
ای پاسخ آدینه‌های پر معمّا
بی تو سرودیم آنچه باید می‌سرودیم
یعنی در آوردیم بابای غزل را
حتمّیِ بی‌چون و چرای سبز برگرد ...
راحت شویم از دست امّا و اگرها 
آب و هوای خیمه سبزت چگونه است؟
این‌جا گهی سرد است و گاهی نیست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
ای تکسوار جاده‌های رو به فردا
آقا‌، صدای پای سبز مرکب توست
تنها جواب این همه «می‌آید آیا؟»
یک جمعه می‌بینید نگاه شرقیِ من
خورشید پیدا می‌شود از غروب دنیا
آقا نماز جمعه این هفته با تو
پای برهنه آمدن تا کوفه با ما
علی‌اکبر لطیفیان